درونمایههای عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پیافزود/۴: طبیعتگرایی، رواقیگری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزارههای معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت دوم)
۶- بدین ترتیب، میراث مکتوب سپهری، بویژه شاعرانههایش در بر دارنده گزارههایی است که افزون بر اشاره به راهبرد – کم و بیش – باردار آموزههایی در پیوند با گامها و روشهای ملالگریزی است. از آن جمله:
۶/۱- پذیرش ملال
شعر «ساده رنگ» از دفتر حجم سبز، دیالوگوارهای را روایت میکند:
« – مادرم صبحی میگفت: موسم دلگیری است،
- من به او گفتم: زندگی، سیبی است گاز باید زد با پوست»
بندپاره: «زندگی، سیبی است …» گویای آن است که در نگاه شاعر، زندگی یکدست نیست، آمیزهای است از شرایط و وضعیتهای گوناگون، چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و چنانکه فراز، فرود و نیز چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. درست است، زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست.
بدین نگاه و نگر، شاعر، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی میداند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. در این راستا نمونه فرازهایی را بنگرید:
- «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
- «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیدهام گاهی در تب ماه میآید پایین/ میرسد دست به سقف ملکوت/ دیدهام سهره بهتر میخواند/ گاه زخمی که به پا داشتهام/ زیر و بمهای زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
- و از همین روست که در نامهای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:
«گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسهها از این آبهای روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمیجنبید، جهان در چشم به راهی میسوخت. همه چیز چنان است که میباید. آموختهام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز میدهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش میکشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زبالهها هم هست.»
- و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) مینویسد:
«…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»
باری، به نظر میرسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از برنوشتههای وی آمده است، در نامه به مهری مینویسد:
«…… هستی مهربانتر از آن است که پنداشتهایم. من گوشبهزنگِ وزشها نشستهام و نگاه میکنم. زندگی را جور دیگر نمیخواهم، چنان سرشار است که دیوانهام میکند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»
باری، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خودکشی و نه انفعال است و خودباختگی، بلکه ایستادن است و تابآوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی میداند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.
۶/۲- طنز عصیان بر پوچی
نقطه اوج و بازنمای پذیرش واقعیت ملال، عصیان بر پوچی است. و این یعنی واکنش طنزآمیز!
طنز کمک میکند تا آدمی:
نه تنها تسلیم بیمعنایی نگشته و در دام تله خوشبینی سادهانگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنزآلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای شعر ساده رنگ و … نهفته و دیده میشود. اینجاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:
- «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
- «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه میخواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفشها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گلها بپرد. …» (صدای پای آب)
- «.. کودکان احساس، جای بازی اینجاست!» (حجم سبز، در گلستانه)
۶/۳- مدیریت ذهن مبنی بر واقعی کردن سطح توقع و انتظار (درک وزن امور)
«و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیدهام گاهی در تب ماه میآید پایین/ میرسد دست به سقف ملکوت/ دیدهام سهره بهتر میخواند/ گاه زخمی که به پا داشتهام/ زیر و بمهای زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
و از تکنیکهای آن تجسم منفی است.
از سری ترفندها و تکنیکها برای رواندرمانگری، «تجسم منفی» است. و این – به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.
«تجسم منفی/ پیشاندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمیرسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.
تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکستها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشتهها، با هدف بازخورد توان_یابی مقابله با آنها، استراتژی مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.
۶/۴- نگاه از نزدیک به ابژه (تنوع نگاه نگرنده و فاعل شناسا در سطح)
بنگرید:
«… زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که میچیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگی تجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر داردزندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماستخبر رفتن موشک به هوالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کرهای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ……… زندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی است …» (صدای پای آب)
۶/۵- ژرفنگری (تنوع در عمق) مربوط به موضوع شناسا و نگریسته. نوع نگاه سابژه
«… / عبور باید کرد/ و هم نورد افقهای دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ عبور باید کرد/ و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد …» (مسافر)
اینجاست که شاعر:
الف: از «تماشای اصیل» میگوید:
- در نامه ای – با شناسه: پاریس، آوریل۵۸م، خطاب به پسر عمو – مینویسد: «…. باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، امّا این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست». (هنوز در سفرم،ص/۷۹)
- در نامه ای دیگری – با شناسه: تهران، شهریور۴۱ خطاب به دوستی – می نویسد: «من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری…هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به «ساختن» می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطهای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم… دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یاران، مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم. گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زنده تر است». (همان،ص/۹۳)
ب: و از نگاه برهنه از عشق و درنگ، گله و گلایه دارد. بخوانید:
«باید امشب بروم!/ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ./ حرفی از جنس زمان نشنیدم…/ هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود…/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…!/ من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد…/ وقتی از پنجره میبینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…-/ پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه میخواند!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)
۶/۶- ذهنآگاهی/ آهستگی و تمرکز (حضور قلب) ≠ پرهیز از شتابزدگی، درک یونیک. جنبههای منحصر به فرد اشیاء/ درک نوظهوری اشیاء
درنگ و کند-و-کاو در معنا و مفهوم حالزیستی پرده از نکته ژرفی بر داشته و جویشگر را به آن رهنمون میشود و آن اینکه:
بایسته «اینجایی و اکنونی بودن» -در واقع- حضور سر صحنه عمل است و این همان است که احیانا در آموزههای مذاهب هم به عنوان «نیت» و «حضور قلب» آمده و بر آن تاکید شده است. بنا بر این «اینجایی و اکنونی بودن» یعنی «حضورِ قلب» در انجام کار و این یعنی همان طور که جسمِ ما در جریان انجام کاری، ثانیه و کسر ثانیهای تقدم و تاخر از زمان ندارد، ذهنِ و روان ما هم باید چنین و دچار و گرفتار گذشته و آینده نباشد و این همان است که در «بودیسم» به عنوان «معجزه توجه آگاهی» امر بزرگ و سترگ شمرده شده است:
«هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملا از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… اگر حین شستن ظرف ها فقط به فنجان چایی که منتظر ماست فکر کنیم، عجله می کنیم تا از مانع ظرف ها عبور کنیم؛ انگار مایه آزار ما هستند. آن وقت «ظرف ها را برای ظرف شستن نمی شوییم»… اگر نتوانیم ظرف هایمان را با توجه کامل بشوییم، احتمالا نمی توانیم چایمان را هم با توجه کامل بنوشیم. هنگام نوشیدن چای، فقط به چیزهای دیگر فکر خواهیم کرد. به ندرت از فنجانی که در دستمان است آگاه می شویم. بنابر این، به آینده کشیده می شویم _ و قادر نیستیم دقیقه ای از زندگی را واقعا زندگی کنیم…هنگام راه رفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راه رفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام دراز کشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است».
بر این پایه است که «بودا» کار بزرگ و سترگ خود را این میدانست که: «من وقتی غذا میخورم، فقط غذا میخورم و …»
و همراستای این، سپهری میگوید:
«زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد….» (ر.ک: بند ۶/۴)
۶/۷- تازهسازی نگاه و جور دیگر بینی
و در این راستا، چنانکه گفته شد بر «آبپاشی درون، تازهسازی نفس» و نیز بر «شستشوی نگاه و جور دیگری بینی» سفارش کرده و تاکید میکند و بهترین چیز را «نگاه ترآلود عشق» میداند، میگوید:
«پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» (حجم سبر، شب تنهایی خوب)
چه آنکه در بینش فلسفی او «زیبایی زائیده عشق است» میگوید: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه»
۶/۸- کشف فضاهای ناشناخته و اقیانوسهای آبی
ن.ک: شعر «غربت و پشت دریاها»

