مطالب جلسات

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت دوم)

    ۶- بدین ترتیب، میراث مکتوب سپهری، بویژه شاعرانه‌هایش در بر دارنده گزاره‌هایی است که افزون بر اشاره به راهبرد – کم و بیش – بار‌دار آموزه‌هایی در پیوند با گامها و روشهای ملال‌گریزی است. از آن جمله:

    ۶/۱- پذیرش ملال

    شعر «ساده رنگ» از دفتر حجم سبز، دیالوگ‌واره‌ای را روایت میکند:

    « – مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است،

    • من به او گفتم: زندگی، سیبی است گاز باید زد با پوست»

    بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» گویای آن است که در نگاه شاعر، زندگی یکدست نیست، آمیزه‌ای است از شرایط و وضعیتهای گوناگون، چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و چنانکه فراز، فرود و نیز چنانکه قله، دره هم و … زندگی را با همه ابعاد باید پذیرفت. درست است، زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست.

    بدین نگاه و نگر، شاعر، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. در این راستا نمونه فرازهایی را بنگرید:

    • «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)
    • «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)
    • و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    • و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    باری، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.
    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.

    ۶/۲- طنز عصیان بر پوچی

    نقطه اوج و بازنمای پذیرش واقعیت ملال، عصیان بر پوچی است.‌ و این یعنی واکنش طنزآمیز!
    طنز کمک میکند تا آدمی:
    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای شعر ساده رنگ و … نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    • «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)
    • «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)
    • «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

    ۶/۳- مدیریت ذهن مبنی بر واقعی کردن سطح توقع و انتظار (درک وزن امور)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از تکنیکهای آن تجسم منفی است.
    از سری ترفندها و تکنیکها برای رواندرمانگری، «تجسم منفی» است. و این – به گواهی آثار فیلسوفانی چنان: سنکا، اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس و .. ریشه در فلسفه رواقی دارد و از ابداعات رواقیون است.
    «تجسم منفی/ پیش‌اندیشی شر» گرچه چندان منطقی و خوشایند به نظر نمی‌رسد، اما در واقع ابزاری قدرتمند برای رشد و شکوفایی فردی است.
    تجسم منفی یعنی آنکه پیش از مواجهه با بدترین سناریوها، شکست‌ها و مشکلات ممکن، آنها در تصویر و تصور گرفته شوند تا ضمن تقدیر و اغتنام داشته‌ها، با هدف باز‌خورد توان_یابی مقابله با آنها، استراتژی‌ مؤثری را برای دفع و رفع آنها و یا کاهش خطرات ناشی از آنها اندیشیده شود.

    ۶/۴- نگاه از نزدیک به ابژه (تنوع نگاه نگرنده و فاعل شناسا در سطح)

    بنگرید:

    «… زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/زندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگی تجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر داردزندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماستخبر رفتن موشک به هوالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کره‌ای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ……… زندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی است …» (صدای پای آب)

    ۶/۵- ژرف‌نگری (تنوع در عمق) مربوط به موضوع شناسا و نگریسته. نوع نگاه سابژه

    «… / عبور باید کرد/ و هم نورد افق‌های دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ عبور باید کرد/ و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد …» (مسافر)

    این‌جاست که شاعر:
    الف: از «تماشای اصیل» می‌گوید:

    • در نامه ای – با شناسه: پاریس، آوریل۵۸م، خطاب به پسر عمو – می‌نویسد: «…. باور کن آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدم ها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می کنند، امّا این تماشا اصیل نیست. می بینند و می گذرند. ما میبینیم و غرق می شویم. می بینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست». (هنوز در سفرم،ص/۷۹)
    • در نامه ای دیگری – با شناسه: تهران، شهریور۴۱ خطاب به دوستی – می نویسد: «من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را زیر دستم احساس می کنم همان اندازه سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکارهای هنری…هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به «ساختن» می گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم… دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یاران، مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان می رفتم. گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها زنده تر است». (همان،ص/۹۳)

    ب: و از نگاه برهنه از عشق و درنگ، گله و گلایه دارد. بخوانید:

    «باید امشب بروم!/ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ./ حرفی از جنس زمان نشنیدم…/ هیچ چشمی/ عاشقانه به زمین خیره نبود…/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!/ هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…!/ من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد…/ وقتی از پنجره می‎بینم حوری/ -دختر بالغ همسایه…-/ پای کمیابترین نارون روی زمین/فقه می‎خواند!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)

    ۶/۶- ذهن‌آگاهی/ آهستگی و تمرکز (حضور قلب) ≠ پرهیز از شتابزدگی، درک یونیک. جنبه‌های منحصر به فرد اشیاء/ درک نوظهوری اشیاء

    درنگ و کند-و-کاو در معنا و مفهوم حال‌زیستی پرده از نکته‌ ژرفی بر داشته و جویشگر را به آن رهنمون می‌شود و آن این‌که:
    بایسته «این‌جایی و اکنونی بودن» -در واقع- حضور سر صحنه عمل است و این همان است که احیانا در آموزه‌های مذاهب هم به عنوان «نیت» و «حضور قلب» آمده و بر آن تاکید شده است. بنا بر این «اینجایی و اکنونی بودن» یعنی «حضورِ قلب» در انجام کار و این یعنی همان طور که جسمِ ما در جریان انجام کاری، ثانیه و کسر ثانیه‌ای تقدم و تاخر از زمان ندارد، ذهن‌ِ و روان ما هم باید چنین و دچار و گرفتار گذشته و آینده نباشد و این همان است که در «بودیسم» به عنوان «معجزه توجه آگاهی» امر بزرگ و سترگ شمرده شده است:

    «هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملا از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… اگر حین شستن ظرف ها فقط به فنجان چایی که منتظر ماست فکر کنیم، عجله می کنیم تا از مانع ظرف ها عبور کنیم؛ انگار مایه آزار ما هستند. آن وقت «ظرف ها را برای ظرف شستن نمی شوییم»… اگر نتوانیم ظرف هایمان را با توجه کامل بشوییم، احتمالا نمی توانیم چایمان را هم با توجه کامل بنوشیم. هنگام نوشیدن چای، فقط به چیزهای دیگر فکر خواهیم کرد. به ندرت از فنجانی که در دستمان است آگاه می شویم. بنابر این، به آینده کشیده می شویم _ و قادر نیستیم دقیقه ای از زندگی را واقعا زندگی کنیم…هنگام راه رفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راه رفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام دراز کشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است».

    بر این پایه است که «بودا» کار بزرگ و سترگ خود را این می‌دانست که: «من وقتی غذا می‌خورم، فقط غذا می‌خورم و …‌»
    و همراستای این، سپهری می‌گوید:

    «زندگی رسم خوشایندی است/زندگی بال و پری دارد….» (ر.ک: بند ۶/۴)

    ۶/۷- تازه‌سازی نگاه و جور دیگر بینی

    و در این راستا، چنانکه گفته شد بر «آب‌پاشی درون، تازه‌سازی نفس» و نیز بر «شستشوی نگاه و جور دیگری بینی» سفارش کرده و تاکید میکند و بهترین چیز را «نگاه تر‌آلود عشق» می‌داند، می‌گوید:

    «پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» (حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او «زیبایی زائیده عشق است» می‌گوید: «قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه»

    ۶/۸- کشف فضاهای ناشناخته و اقیانوسهای آبی

    ن.ک: شعر «غربت و پشت دریاها»

  • اگر کسی همه‌چیز را می‌دانست، باز هم نمی‌فهمید زندگی چیست

    در دنیایی که هر روز از ظهور «هوش مصنوعی فراانسانی» می‌شنویم، یک سؤال قدیمی تازه‌تر از همیشه شده: آیا یک ماشین می‌تواند واقعاً زنده باشد؟ آیا مغز انسان فقط یک کامپیوتر زیستی است؟

    شصت سال پیش، فیلسوفی کمتر شناخته‌شده به اسم هانس یوناس جوابی داد که امروز، در عصر هوش مصنوعی، بیشتر از هر زمان دیگری به کارمان می‌آید. جوابی که تیغه‌اش هنوز تیز است.

    خدای لاپلاس و راز حیات

    فیزیکدان فرانسوی پیر-سیمون لاپلاس در قرن هجدهم ادعایی بزرگ داشت: اگر کسی موقعیت و سرعت دقیق تمام ذرات کیهان را بداند، می‌تواند همه‌چیز را — گذشته و آینده — پیش‌بینی کند. ناپلئون از او پرسید: «پس جای خدا در این نظریه کجاست؟» و لاپلاس پاسخ داد: «به این فرضیه نیازی نداشتم.»

    یوناس در کتابش این «خدای لاپلاسی» را به چالش کشید. تصور کنید این خدای همه‌دان، که می‌تواند موقعیت تمام اتم‌های کیهان را در هر لحظه ببیند، به زمین نگاه می‌کند. او ستاره‌ها، سنگ‌ها، ابرها، و موجودات زنده را می‌بیند. سؤال یوناس این بود: آیا این خدا می‌تواند تفاوت میان یک موجود زنده و یک جسم بی‌جان را تشخیص بدهد؟

    جواب شگفت‌انگیز است: نه. و درک این «نه» کلید فهمیدن همه‌چیز است.

    تو ساخته شده‌ای از اتم‌هایی که سال پیش مال تو نبودند

    یوناس توضیح می‌دهد که موجودات زنده با سنگ‌ها و ستاره‌ها فرقی بنیادی دارند: ما یک الگوی پایدار هستیم، نه یک توده اتم ثابت.

    اتم‌هایی که الان بدن شما را می‌سازند، یک سال دیگر مال شما نیستند. ماده و انرژی دائماً از بدن شما عبور می‌کنند — مثل آبی که از یک گرداب می‌گذرد. شکل گرداب ثابت است، ولی آب درونش همیشه عوض می‌شود.

    پس حیات در ماده نیست؛ در نحوه سازمان‌یابی ماده است. و این دقیقاً همان چیزی است که آن خدای لاپلاسی — که فقط موقعیت اتم‌ها را می‌بیند — نمی‌تواند ببیند.

    «حیات را تنها حیات می‌شناسد.»

    هانس یوناس

    متابولیسم: بیشتر از سوخت‌وساز

    یوناس می‌گوید متابولیسم فقط یک سری واکنش شیمیایی نیست. متابولیسم یعنی یک موجود زنده دائماً دارد خودش را می‌سازد تا خودش را حفظ کند.

    فیلسوف بزرگ ایمانوئل کانت قرن‌ها پیش این ایده را مطرح کرده بود: غشای سلول برای عملکرد سلول ضروری است، اما همین غشا محصول عملکرد سلول است. یک دایره بسته از علت‌ومعلول که خودش را می‌آفریند.

    این چیزی نیست که بتوان آن را به «فقط اتم‌ها» تقلیل داد. این یک بُعد کاملاً تازه‌ای از هستی است که با ظهور حیات به کیهان اضافه شد.

    «آزادی محتاج» — ویژگی عجیب موجودات زنده

    یوناس برای توصیف موجودات زنده مفهوم جالبی دارد: «آزادی محتاج». هر موجود زنده‌ای هم آزاد است و هم محتاج — و این تناقض ظاهری، رازِ حیات است.

    آزاد است چون مرزی دارد که «من» را از «دنیا» جدا می‌کند. سلول داخل و خارج دارد. این آزادی چیزی است که یک سنگ هرگز ندارد. محتاج است چون برای بقا به دنیا وابسته است — باید غذا بگیرد، انرژی جذب کند، دفع کند. این نیاز، حیات را ذاتاً شکننده و در عین حال زیبا می‌کند.

    این تنش میان آزادی و نیاز، چیز دیگری هم با خودش می‌آورد: هدفمندی. هر موجود زنده‌ای «برای چیزی» دارد کار می‌کند. باکتری برای زنده ماندن. انسان برای معنا، عشق، هنر، علم. هدفمندی ذاتیِ حیات است — نه یک توهم، نه یک افزونه.

    ربط این همه به هوش مصنوعی چیست؟

    امروز هر روز می‌شنویم که مدل‌های جدید هوش مصنوعی «دارند به آگاهی نزدیک می‌شوند» یا «به زودی از انسان پیشی خواهند گرفت.»

    یوناس می‌پرسد: آیا این مدل‌ها متابولیسم دارند؟ آیا مرزی میان «خود» و «دنیا» دارند که باید فعالانه حفظ کنند؟ آیا چیزی در آن‌ها هست که از شکست و نابودی می‌ترسد — نه به خاطر برنامه‌ریزی، بلکه چون بودنش برایش اهمیت دارد؟

    دانشمندانی که امروز روی سیستم‌های پیچیده زیستی کار می‌کنند این مسیر را دنبال کرده‌اند. نظریه «اتوپوئیزیس» — خودآفرینی — که محققان شیلیایی ماتورانا و وارلا در دهه ۱۹۷۰ مطرح کردند، نشان داد که موجودات زنده همزمان هم خودشان را می‌سازند و هم خودشان را حفظ می‌کنند. ریاضیدان زیست‌شناس رابرت روزن هم به‌صورت ریاضی نشان داد که سیستم‌های متابولیکی «محاسبه‌پذیر» نیستند — یعنی هیچ شبیه‌سازی کامپیوتری نمی‌تواند آن‌ها را کاملاً بازتولید کند.

    هانس یوناس کی بود؟

    یوناس در ۱۹۰۳ در آلمان به دنیا آمد. شاگرد مارتین هایدگر، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان قرن بیستم، بود. اما وقتی نازی‌ها به قدرت رسیدند و هایدگر از آن‌ها حمایت کرد، یوناس یهودی از آلمان گریخت — و قسم خورد که به عنوان بخشی از یک نیروی پیروزمند بازخواهد گشت.

    این قسم را وفا کرد: در یک گردان ویژه از سربازان یهودی در ارتش بریتانیا جنگید. بعد از جنگ، در حالی که دیگران سعی می‌کردند استاد سابقش را احیا کنند، یوناس نقدی تند و بی‌پرده علیه او نوشت. این تصویر از او می‌گوید: مردی که هم قلبش قوی بود، هم ذهنش.

    در ۱۹۶۶ کتابش را منتشر کرد: «پدیده‌ی حیات: به سوی یک زیست‌شناسی فلسفی» — کتابی که شصت سال بعد هنوز تازه است.

    ما در آستانه یک انقلاب فکری هستیم

    علم برای دهه‌ها زیر سیطره «تقلیل‌گرایی» بود — این باور که هر چیزی در نهایت به فیزیک خلاصه می‌شود، و حیات فقط یک ماشین پیچیده است. اما تقلیل‌گرایی یک نتیجه علمی نیست. یک انتخاب فلسفی است. و فلسفه‌های دیگری هم وجود دارند.

    دانشمندان بیشتری دارند می‌پذیرند که حیات، ذهن، و هوش چیزهایی هستند که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به اتم‌ها و بیت‌ها فروکاست. و در این مسیر، هانس یوناس — فیلسوف آرامی که جنگید، فرار کرد، برگشت، و بعد نشست و درباره چیستی حیات فکر کرد — یکی از اولین‌ها بود که این راه را نشان داد.


    💬 برای فکر کردن: اگر هوش مصنوعی روزی ادعا کند که «احساس می‌کند»، چطور می‌توانیم بفهمیم راست می‌گوید یا فقط دارد آنچه یاد گرفته را بازتولید می‌کند؟ شاید پاسخ در همان سؤال یوناس باشد: آیا چیزی هست که واقعاً «برای بقای خودش» دارد تلاش می‌کند؟

  • آیا می‌دانستید برخی مسیحیان قرن اول به صلیب کشیده شدن عیسی باور نداشتند؟

    آیا می‌دانستید برخی مسیحیان قرن اول به صلیب کشیده شدن عیسی باور نداشتند؟

    شاید برایتان عجیب باشد، اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که در همان قرن اول میلادی، گروهی از مسیحیان وجود داشتند که معتقد بودند عیسی مسیح هرگز به صلیب کشیده نشده است! بیایید نگاهی به یک سند تاریخی جذاب بیندازیم که هم این موضوع را تایید می‌کند و هم یک طنز تلخ تاریخی را برملا می‌سازد.

    در ویدیویی از کانال Blogging Theology، نامه‌ای از ایگناتیوس انطاکی (Ignatius of Antioch)، یکی از اسقف‌های برجسته قرن اول، بررسی می‌شود. ایگناتیوس که خود در مسیر برده شدن به رم برای اعدام بود، نامه‌هایی نوشت که امروزه اسناد بسیار مهمی محسوب می‌شوند.

    ۱. رازی که در نامه ایگناتیوس نهفته است

    ایگناتیوس در نامه‌ای به مسیحیان شهر مگنزی (Magnesia)، از گروهی از مسیحیان گلایه می‌کند که مرگ عیسی را انکار می‌کنند. او می‌نویسد:

    «برخی مرگ او را انکار می‌کنند…»

    اگرچه ایگناتیوس این افراد را محکوم می‌کند، اما نوشته او یک مدرک تاریخی محکم است که نشان می‌دهد در همان سال‌های ابتدایی پس از عیسی، باور به “عدم مصلوب شدن” وجود داشته است. نکته جالب اینجاست که این دیدگاه قرن‌ها بعد در قرآن کریم نیز تایید شده است (که می‌فرماید عیسی نه کشته شد و نه به صلیب کشیده شد)، اما حالا می‌بینیم که ریشه‌های این باور به خود مسیحیان اولیه باز می‌گردد.

    ۲. طنز بزرگ تاریخ: وقتی مسیحیت، دینِ مسیح را رد کرد!

    اما بخش جالب‌تر ماجرا اینجاست: ایگناتیوس در همین نامه می‌گوید که “پیروی از رسوم یهودی در حالی که ادعای مسیحیت دارید، پوچ و بی‌معنی است.” او عملاً می‌گوید مسیحیت باید راهش را کاملاً از یهودیت جدا کند.

    چرا این حرف عجیب است؟

    چون خودِ عیسی مسیح و جانشینانش کاملاً یهودی بودند و به تورات عمل می‌کردند!

    • طبق انجیل متی (۲۳:۲-۳): عیسی به پیروانش می‌گوید که از تعالیم کاتبان یهودی و فریسیان پیروی کنند چون آن‌ها بر “کرسی موسی” نشسته‌اند.
    • طبق انجیل متی (۵:۱۷): عیسی به صراحت می‌گوید: “گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم؛ نیامده‌ام تا باطل کنم، بلکه تا تمام نمایم.”
    • یعقوب (برادر عیسی): در کتاب اعمال رسولان، یعقوب (که رهبر کلیسای اورشلیم بود) به عنوان یک یهودی بسیار متعصب به شریعت توصیف شده است.

    نتیجه‌گیری: تولد یک دین جدید؟

    این ویدیو به ما نشان می‌دهد که مسیحیتی که توسط افرادی مثل ایگناتیوس تبلیغ می‌شد (و بعداً به مسیحیت رسمی تبدیل شد)، در واقع با کنار گذاشتن قوانین یهود، مسیری را رفت که خلافِ روش خودِ عیسی و حواریونش بود.

    به عبارت دیگر، دینی که به نام عیسی شکل گرفت، خیلی زود آیینی را که خودِ عیسی به آن پایبند بود (یهودیت و عمل به شریعت)، طرد کرد. این همان چیزی است که راوی ویدیو آن را “یکی از بزرگترین طنزهای تاریخ” می‌نامد.


    نکته جالب پایانی: آیا می‌دانستید کلمه “مسیحیت” (Christianity) برای اولین بار در تاریخ ادبیات جهان، در همین نوشته‌های ایگناتیوس دیده شده است؟ انگار با تولد این واژه، جدایی از ریشه‌های اصلی هم آغاز شد.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه پانزدهم / قسمت اول )

    آموزه/ ۱۵ ( ملال‌، پدیداری و گریز )

    واژه «ملال»، در میراث مکتوب و در شاعرانه‌های سپهری تک بسامد است و فقط در این بند آمده است: « …./ بعد/ در زیر گرما/ مشتم از کاهش حجم انگور پر شد/ بعد/ بیماری آب در حوض‌های قدیمی/ فکرهای مرا تا ملالت کشانید/ بعدها / در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل‌ها رسید. » ( ما هیچ ما نگاه، چشمان یک عبور )

    و گاهی – البته – با پاره‌ای واژه‌های همنشین ( چنان: کسالت، پژمردگی، خستگی، و …. )که – دست کم – وقتی در سیاق کلام قرار میگیرند، معنایی نزدیک به آن مفهوم را به همراه دارند، پشتیبانی و به نوعی تکرارپذیر میشود. به رغم آن، اما آنچه حضور « ملال » را در میراث و در شاعرانه‌های وی پر پیمانه‌تر کرده و پر رنگ نشان می‌دهد، گزاره‌هایی است که بار‌دار راهکارهای ملال_ گریزی است که به پیوست یاد‌آور خواهد شد.

    ۱- تعریف ملال/ ملال چیست؟

    زندگی، برابر بازنمایی صفحه نمایشگر وجود ( عقل / قلب / دل و … ) بر پایه معیار « نیاز و استغناء » دو پارت و پاره دارد:

    یکی؛ وضعیت « می‌خواهم و ندارم »
    دیگری؛ وضعیت « دارم و نمی‌خواهم »

    وضعیت اول « رنج » است
    و وضعیت دوم « ملال »

    این دو پارت – البته – وضعیت سومی را در نهاد خود دارد و آن وضعیت « می‌خواهم و دارم ». یعنی وضعیت « وصال » و این همان وضعیت « لذت » است. وضعیت « لذت » اما این تداوم ندارد و در « لحظه » است، زیرا وقتی تکرار می‌شود و در تونل زمان قرار گرفته و آدمی بدان « خو » میگیرد و بدل به عادت میگردد، در واقع زیر مجموعه پارت دوم قرار گرفته، تازگی و طراوت و نیز لذت را از دست داده و میدهد و به میزانی که چنین میشود، « ملال » ظهور و بروز پیدا می‌کند!

    ۲- آثار وضعی ملال

    بر پایه تعریفی که در گفته آمد، ملال، رویه دیگر سکه « بی‌معنایی » است. حس و حال بی‌معنایی، در جریان زندگی ظهور و بروزی دارد و نشانه‌ها و یا رد پاهایی را از خود به یادگار گذارده و به تعبیر دیگر: آثار وضعی را در پی دارد. از جمله مهمترین آثار وضعی «ملال/ بی‌معنایی» :

    • تحمل نا‌پذیری زندگی
    • تحمل نا‌پذیری و وحشت از زمان
    • نا‌توانی در لذت_بری از داشته‌ها
    • واگرایی از داشته‌ها
    • پارادوکس تندی و کندی زمان

    وقتی انسان دچار ملال می‌شود دارایی‌ها رنگ باخته و می‌بازند، چرا که تر و تازگی خود را از دست داده و می‌دهند و دیگر لذت بخش نیستند. این‌جاست که آدمی توان لذت بردن از دارایی و داشته‌های خود را از دست داده و نه تنها از آنها لذت نمی‌برد، که دل‌آزار هم میگردند.

    مطالعات میدانی – افزون بر یافته‌های علمی – گواه کنند که نیازهای معنوی ( بویژه معنا‌یابی و خود‌شکوفایی ) – اگر – برآورده نشوند کیفیت زندگی را پایین آورده و سبب می‌شوند که – حتی، گاهی – اندیشمندی و یا دانشمند روان‌شناسی نیز به این دریافت برسد که زندگی، چیزی جز یک بیماری درمان نا‌پذیر نیست !!! چرا که توان لذت بردن از زندگی را از دست داده است!

    ۳- علل و عوامل ملال ( ملال بر‌آمده از چیست ):

    تیره و تبار ملال به کجا می‌رسد؟ ملال از کجا بر‌آمده و سر می‌زند و دارای چه علل‌ و عوامل است؟ پرسشی است که بسته‌های گوناگونی از پاسخ بدان داده شده است. به رغم آن، اما برابر تعریفی که از ملال ارائه شد، – شاید – شماری از مهمترین آنها بدین شرح باشد:

    ۱- علل و عوامل تنانه، بیولوژیک و فیزیولوژیک ( که در این سری از یادداشتها به آن پرداخته نمیشود )

    ۲- علل و عوامل روانشناختی
    ۲/۱- تنوع طلبی و نو‌گرایی
    ۲/۲- تکرار و تسلسل
    ۲/۳- اشباع لذت / سیری نا‌پذیری

    از جمله علل و عوامل ملالت، سیری ناپذیری است. انسان در جریان زندگی دچار یک چرخه تکرار پذیر میشود؛

    تلاش میکند تا واجد چیزی شود، همینکه بدست آورد، بی‌درنگ دچار « زدگی » گشته و نسبت به آن بی علاقه و ملول میگردد و در نتیجه برای رهایی از ملال سراغ ارضای نیاز بعدی و دو باره و باز دو باره همان چرخه …

    ۴- انواع ملال ( طبقه‌بندی ملال )

    طیف گسترده‌ای از حالات و وضعیتهای روحی – روانی ذیل ملال قرار گرفته و از این چشم‌انداز بایسته طبقه‌بندی‌اند:

    الف: ملال عادی ( کسالت و خستگی، رنجوری، افسردگی و پژمردگی، بی‌حوصلگی و بی‌بودگی علاقه، سستی و تنبلی، و ….)

    ب: ملال بنیادین ( ویژگی وجودی و ساختاری و در واقع تار و پود ذاتی آدم و از الیاف بافه ذاتی انسان است )

    ۵- درمان ملال

    ۵/۱- در‌آمد:

    ملال در هر مرحله و نقطه‌ای از طیف که قرار داشته باشد، ناگزیر از درمان‌پذیری است. درمان نشود – با توجه به رویه دیگر آن یعنی درد بی‌معنایی، پوچی می‌آورد،

    • پوچی، تولید هیچی میکند،
    • هیچی سر از نیهیلیسم در می‌آورد،
    • و نیهیلیزم، به یکی از دوگانه می‌انجامد: الف/ انفعال و خود‌باختگی، ب/ انتحار و خود‌کشی

    بنا بر این در مواجهه با ملال، یکی از سه رویکرد گریز ناپذیر است:

    الف: انفعال و خود‌باختگی ( انتحار شخصیت )
    ب: انتحار و خود کشی
    ج: درمان مبنی بر ابتکار عمل معنا‌یابی :

    راهکار سوم، یعنی: ابتکار عمل معنا‌یابی هم سه رویکرد دارد، بدین شرح:

    ۱/ج: اخذ و اقتباس معنا و هویت‌یابی جمعی( خودیابی در جمع = توده گرایی )
    ۲/ج: کشف معنا ( پذیرش معنای از پیش تعریف شده )
    ۳/ج: خلق معنا، شخصی سازی معنا و خود شکوفایی

    به نظر میرسد، از میان سه رویکرد معنا‌یابی ( یعنی گزینه‌های: اخذ و اقتباس، کشف و خلق)، آنچه کار‌آمد، سودمند و …. است، گزینه سوم، یعنی خلق معنا‌ و آفرینندگی آن است

    ۵/۲- ملال‌گریزی:

    راهبرد اصلی ملال‌گریزی، پرهیز و فاصله‌ گیری از خو‌ گیری به لذت است ( خو گیری به لذت، عادت آور است )

    با توجه به تعریف ملال؛

    • پاد‌زهر ملال در لذت است،
    • لذت در لحظه است،
    • لحظه باید دمادم، افریده و نو شود، چه آنکه « نو » شدن، ذاتی « لحظه » است، چنانکه – مثلا – « روانی » ویژگی ذاتی « آب » است. لحظه، نو نشود، دیگر لحظه نیست، زمان پری و سپری شده است. به بیان دیگر:

    الف: خاستگاه ملال، نا‌خرسندی از داشته‌هاست. یعنی نارضایتی از وضع موجود، حتی اگر نسبتا هم مطلوب باشد. یعنی: ملال آنجا چهره و جلوه میکند که؛ « داری و نمی‌خواهی »

    ب: با چنان تعریفی از « ملال » پادزهر ملال « لذت » است. یعنی هماهنگی و همآغوشی « خواستن و داشتن »

    ج: اما، ( با توجه به خاستگاه ملال ) لذت در لحظه است و ویژگی ذاتی لحظه در بی‌تکراری است

    د: بنا بر این بایسته « ملال‌گریزی و لذت‌گرایی » لحظه آفرینی دمادم است. یعنی؛ در دم باید لحظه‌آفرینی کرد، بازتولید دمادم لحظه‌، نوزایی لحظه، خودآفرینی و دم زیستی، بازتولید دمادم لحظه لذت. به تعبیر سپهری: « …. بیایید از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم/ به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم/ هر لحظه رها سازیم/ برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم » ( سایبان آرامش ما، ماییم )

    آرامش در نوسازی لحظه است، چنان و چندانکه حصبه‌گریزی در روانی آب است.

    بدین‌گونه ملالت؛

    • سازنده خواهد بود اگر محرکی بر نو‌زایی و باز‌آفرینی لحظه شود و زندگی را از تکرار و خوگیری به هر چیز رهایی بخشد
    • و سوزنده خواهد بود اگر سامانه‌‌ای بر این سامان نشود.

    ۵/۳- از این روست که سپهری در « شفای ملال »:

    الف: بر « آب‌پاشی درون و تازه‌سازی نگاه » تاکید و فرا میخواند. می‌گوید:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »( هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    ب: و بر « شستشوی نگاه و جور دیگری بینی » سفارش میکند که:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. » ( صدای پای آب )

    ج: و بهترین چیز را « نگاه تر‌آلود عشق » می‌داند، می‌گوید:

    « پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت/ بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است …» ( حجم سبر، شب تنهایی خوب)

    چه آنکه در بینش فلسفی او « زیبایی زائیده عشق است » می‌گوید: « قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال » ( مسافر )

  • فلسفه ملال و هنر خودآفرینی

    (درس‌گفتار پانزدهم از تحلیل آثار سهراب سپهری)


    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    در این جلسه که با بازگشت دکتر اسلامی پس از وقفه‌ای نسبتاً طولانی همراه بود، بحث عمیقی پیرامون مفهوم «ملال» به عنوان یکی از ویژگی‌های وجودی انسان شکل گرفت. سخنران با تفکیک دقیق میان «رنج»، «لذت» و «ملال»، به ریشه‌یا‌بی روان‌شناختی این پدیده‌ها پرداخت. بحث اصلی بر این محور استوار بود که چرا انسان وقتی چیزی را ندارد «رنج» می‌کشد و وقتی به آن می‌رسد دچار «ملال» می‌شود. در نهایت، راهکار خروج از این چرخه تکراری، در مفهومی به نام «دم‌آفرینی» و «خودآفرینی» معرفی شد؛ مبحثی که قرار است در جلسات آتی با تطبیق بر اشعار سهراب سپهری تکمیل شود.


    خلاصه بحث اصلی

    دکتر اسلامی بحث را با خواندن غزلی از حافظ (به صورت تفأل) آغاز کردند و سپس به موضوع اصلی جلسه، یعنی «فلسفه ملال» (Philosophy of Malaise) و پادزهر آن در اندیشه سپهری پرداختند.

    ۱. تعریف ملال و جایگاه آن در هستی انسان
    زندگی انسان بر اساس سنجه‌ی «نیاز و استغنا» به سه وضعیت تقسیم می‌شود:

    • وضعیت رنج (Suffering): زمانی که انسان چیزی را می‌خواهد (نیاز دارد) اما آن را ندارد.
    • وضعیت لذت (Pleasure): لحظه‌ی کوتاهی که انسان چیزی را می‌خواهد و به وصال آن می‌رسد.
    • وضعیت ملال (Malaise): زمانی که انسان چیزی را دارد (به وصال رسیده) اما دیگر آن را نمی‌خواهد.

    ملال، بازخورد وصال به مطلوب است. جمله‌ای منسوب به افلاطون نقل شد که: «وصال، مقبره عشق است». به محض اینکه تکرار پیش می‌آید، دلزدگی آغاز می‌شود. این نوع ملال، خستگی ناشی از کار نیست، بلکه ملال بنیادین (Existential Boredom) است که ریشه در ساختار وجودی انسان دارد.

    ۲. ریشه‌های سه‌گانه ملال
    چرا انسان دچار ملال می‌شود؟ سه عامل روان‌شناختی اصلی ذکر شد:

    1. تنوع‌طلبی و نوگرایی: انسان ذاتاً تنوع‌طلب است (مثل نو شدن مدام مدل‌ها و مدها).
    2. تکرار گریزی: انسان از تکرار بیزار است.
    3. سیری‌ناپذیری: اشاره به کلام حضرت علی (ع): «دو گرسنه‌اند که سیر نمی‌شوند: طالب دنیا و طالب علم». انسان در هیچ نقطه‌ای متوقف نمی‌شود.

    ۳. آثار ملال درمان‌نشده
    اگر ملال درمان نشود، به پوچی (Nihilism) و انزوا یا پرخاشگری ختم می‌شود. آثار دیگر آن عبارتند از:

    • ناتوانی در لذت بردن از داشته‌ها: دارایی‌ها تبدیل به «علف هرز» می‌شوند (چیزهایی که داریم اما نمی‌خواهیم).
    • واگرایی از داشته‌ها: بیگانگی با دستاوردها.
    • کند گذشتن زمان (ملالت‌بار بودن): و در عین حال پارادوکس «هرزگی زمان» (ناگهان می‌بینیم ۳۰ سال گذشت و نفهمیدیم).

    ۴. پادزهر ملال: فرمول خودآفرینی
    دکتر اسلامی راهکار شفای ملال را در یک فرمول فلسفی-وجودی ترسیم کردند:
    «پادزهر ملال در لذت است؛ لذت تنها در لحظه است؛ و لحظه باید دم‌به‌دم آفریده شود

    برای اینکه لحظه آفریده شود، انسان باید بتواند خودش را در لحظه بازآفرینی کند.
    زنجیره استدلال ایشان به این شرح بود:

    1. اصالت انسان در «بودن» اوست.
    2. نمودِ بودن، توانایی عصیان (به معنای فلسفی: سرپیچی از رکود) است.
    3. شکوفه عصیان، خلاقیت است.
    4. نماد خلاقیت، نوروزی (نوآوری و نوسازی) است.
    5. عمقِ نوروزی، در لحظه‌آفرینی و خودآفرینی است.

    نتیجه‌گیری مهم: «من» (Self) چیزی نیست که از پیش ساخته شده باشد. انسان هم «مادرِ» خود است و هم «ماما»ی خود. شخصیت انسان باید در هر لحظه با خلاقیت و انتخابِ نو، دوباره متولد شود تا دچار ملال نگردد.


    خلاصه بحث‌های تکمیلی و پرسش و پاسخ

    ۱. تفاوت درد و رنج (مهندس شکوریان)
    آقای شکوریان با اشاره به مباحث علمی و بیانیه دانشمندان (کمبریج ۲۰۱۲ و قانون نیوزیلند ۲۰۱۶) نکته‌ای را مطرح کردند:

    • درد (Pain): پدیده‌ای فیزیولوژیک و جسمانی است که با سلسله اعصاب منتقل می‌شود (مثل نیشگون گرفتن).
    • رنج (Suffering): پدیده‌ای روحی و روانی است. حیوانات نیز طبق تحقیقات جدید، رنج را درک می‌کنند.
      این تفکیک برای دقیق‌تر شدن واژگان بحث مطرح شد.

    ۲. قدمت مباحث (بحث چالشی)
    آقای امیرخلیلی نقدی وارد کردند که این مباحث (خودآفرینی در لحظه و اراده انسان) حرف جدیدی نیست و در الهیات و حکمت اسلامی (مثل “کل یوم هو فی شأن”) وجود دارد.
    پاسخ جمعی (دکتر اسلامی و سایرین): هدف، بیان این مفاهیم با ادبیات مدرن روان‌درمانگری و تطبیق آن با شعر سهراب است. تکراری بودن مفاهیم در متون کهن، از ارزش بازخوانی امروزی آن‌ها نمی‌کاهد.

    ۳. توصیه اخلاقی به جمع (مهندس شکوریان)
    در پایان، آقای شکوریان با اشاره به شرایط ملتهب اجتماعی، توصیه‌ای به اعضای گروه (که اغلب از بزرگان و معمرین جامعه هستند) کردند: پرهیز از غرق شدن در احساسات و هیجانات، و حفظ نگاه عقلانی و امیدبخش برای حمایت از جوانان و خانواده‌ها در بحران‌ها.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • ملال بیماری نیست: ملال یک علامت حیات است که نشان می‌دهد انسان متوقف شده و نیاز به حرکت جدید دارد.
    • تفسیر “علف هرز”: هر چیزی در زندگی شما که «دارید» اما دیگر از آن «لذت نمی‌برید»، حکم علف هرز را پیدا کرده و منشأ ملال است.
    • فرمول مقابله با تکرار: تنها راه فرار از تکرار و ملال، خلاقیت در لحظه است. منتظر نباشید دنیا تغییر کند، بلکه باید «من»ِ خود را در مواجهه با دنیا در هر لحظه نو کنید.
    • شخصیت ساختنی است: شخصیت شما یک بسته از پیش تعیین شده نیست؛ محصولی است که باید هر دم با اراده و خلاقیت آن را بسازید.

    منابع و ارجاعات

    اشعار و متون:

    • غزل حافظ: «کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود / بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود» (به‌ویژه بیت: به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی…)
    • روایت: «مَنهومانِ لا یَشبَعان: طالبُ عِلمٍ و طالبُ دُنیا» (دو گرسنه هرگز سیر نمی‌شوند…).
    • نقل قول: «وصال، مقبره عشق است» (منتسب به افلاطون).

    هشتگ‌ها

    #فلسفه_ملال #سهراب_سپهری #خودآفرینی #روانکاوی_وجودی #معنای_زندگی #خلاقیت #رنج_و_لذت #لحظه_آفرینی

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴ – آموزه چهاردهم: مسئولیت‌پذیری

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه چهاردهم) در چهار صفحه و چهار بند

    ۱- مسئولیت‌پذیری

    مسئولیت‌پذیری یعنی؛ در مواجهه با واقعیت‌هایی که در حوزه مالکیتِ کاملِ نگرش و انتخاب‌ هستند، از قبیل (نیت، باور، داوری، گزینش و واکنشها):

    • نه گریز و نه ستیز،
    • نه خودسرزنشگری و نه فرافکنی،
    • بلکه پذیرش و پایداری آگاهانه و هزینه‌پردازی از پشت بلوغ

    «مسئولیت‌پذیری» در دستگاه اندیشگی رواقیون و از جمله سپهری، نه یک الزام بیرونی، بلکه پیامدِ طبیعیِ آگاهی و خرد است. از نگاه آنان، انسان زمانی و به میزانی مسئول است و پاسخگو که بفهمد و بداند حوزه کنش ارادی و گزینش‌های او چیست و کدام است!

    ۲- مبانی هستی‌شناسانه و پیامدهای رفتاری

    بر این پایه «مسئولیت پذیری» هم مبانی هستی‌شناسانه و هم مصادر رفتاری دارد

    الف: مبانی هستی‌شناسانه مسئولیت‌پذیری

    ۱/الف/۲- انسان، گوهر و جوهری دارد و موجود اصیلی است (و نفخت فیه من روحی)

    ۲/الف/۲- اصالت انسان در «بودن اوست»

    سپهری: «دچار بودن گشتم / آوار آفتاب، خوابی در هیاهو – وزن بودن را احساس کنیم / صدای پای آب – باید دوید تا ته بودن / ماهیچ…، هم سطر هم سپید»

    ۳/الف/۲- جلوه و بازنمای بودن و شاخص و بازنماد بودن، توان عصیان (عقلانیت در نظر و آزادی در عمل) است (و عصی آدم ربه فغوی)

    «عصیان» روایت یک اتفاق تاریخی مبنی بر نافرمانی شخص نیست، بلکه روایت فرا‌واقع است، روایت احوال اگزیستانسیال انسان و ناظر بر ظرفیت و یک رشته استعداد در انسان است

    ۴/الف/۲- شکوفه عصیان در مدار دنیای فیزیک و جهان واقع، خلاقیت است (شبکه مفاهیم ظلومیت، خلافت و امانت) (نمود و نماد خلاقیت، نوآوری، نوسازی و نوپویی/نوروزی است)

    ۵/الف/۲- با چنین پیش‌فرضی (و البته با توجه به دو پیش‌فرض دیگر: الف/ امتناع خدای متشخص، ب/ هویت توحیدی پ نوحید هویت انسانها) حق تعیین سرنوشت به دست خود انسان است و اوست که برای خود تعیین تکلیف می‌کند و به تعبیر دیگر، «تقدیر انسان، اتمام کار نیمه تمام خداست» و یا به تعبیر دیگری، «بازنمای حضور خدا در عینیت زندگی، عصیان انسان است»

    ۶/الف/۲- با چنین نگاهی، انسان – به عنوان فاعل شناسا -:

    • الف: هم کاملا آزاد است و «حق» دارد.
    • ب: و هم – از این روی- مسوؤل است و اهل تعهد و تکلیف.
    • ج: و چون چنین است، گزینشگر است.

    ب: پی‌آمدهای مسئولیت‌پذیری

    ۱/ب/۲- آزادی در گزینش:

    • الف: چنانکه گریزناپذیر است.
    • ب: هراس‌آور هم هست.

    «هستی، ترس‌انگیز است + ترس شفاف + حادثه از جنس ترس + نزدیک طلوع ترس» (به ترتیب در: آوار آفتاب، نزدیک آی/ حجم سبز، نشانی/ ما هیچ ما نگاه، اکنون هبوط رنگ و از آبها به بعد)

    ج: و این وضعیت تراژیک‌مانند است که میوه شیرینی در پی دارد و آن «خودشکوفایی و تفردیابی است»

    ۲/ب/۲- مدار و محیط این خودشکوفایی و تفردیابی، زندگی اینجایی و اکنونی است (آن زیستی، دم‌ریستی، حوضچه اکنون) (لکیلا…)

    ۳/ب/۲- و این، یعنی وارستگی و آزادگی از هر چه رنگ تعلق دارد، رمز توانش انسان بر خلاقیت است

    ۴/ب/۲- به این ترتیب چکیده آنکه:

    «خلاقیت»، کارما/ زیست‌کار انسان، درونمایه خلافت و راهبرد تقدیس خداوند است

    ۳- مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری

    مسئولیت‌پذیری در شاعرانه‌های سپهری – البته – بیشتر خودش را در شکل «شبانی وجود» (تقدیر از لحظه‌ها، فهم هستی و پاس طبیعت و جهان پیرامون) نشان می‌دهد. برابر نگاه و نگرش او، نمایش مسئولیت را در جور دیگر بینی، پاس سکوت و تنهایی، خلق معنا برای درمان پوچی و بی‌معنایی، در دگرپذیری و مدارا، و نیز در کنشگری سبز با هدف بازخورد «توسعه پایدار» باید دید.

    «من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند و … / و نخواهیم که پلنگ از در خلقت بپرد بیرون» – صدای پای آب
    «آب را گل نکنیم» – آب

    برای نمونه؛ شعر «آب» کنشگری سبز شاعر را با هدف بازخورد «توسعه پایدار» نشان می‌دهد.

    توسعه پایدار

    در تعریف «توسعه پایدار» گفته شده است:

    تعریف نخست: توسعه پایدار = ادغام اهداف اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی به منظور به حداکثر رساندن رفاه انسان در زمان حال بی‌آنکه توانایی نسل های آینده برای برآوردن نیازهایشان دچار خطر شود.

    تعریف دوم (تعریف کمیسیون جهانی محیط زیست و توسعه): توسعه پایدار = تامین نیازهای نسل کنونی و امروز، به گونه‌ای که در توانایی نسل‌های بعدی، مشکل و خللی برای تامین نیازهایشان پدید نیاید.

    تعریف سوم (گیدنز): توسعه پایدار = استراتژی رشد با حداقل سطح آلودگی محیط زیست و بازیافت منابع مادی و نه تخریب و تهی ساختن آنها.

    در چارچوب این تعاریف، شعر «آب»، فراخوان به توسعه پایدار است. «آب را گل نکنیم…» توصیه به الگوی بهینه مصرف است.

    شاعر بر مصرف «آب» بر تراز نیاز – به عنوان نماد – اما، با رویکرد «توسعه پایدار» اندیشیده و می‌گوید:

    «در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب / یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید / یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد / آب را گل نکنیم / شاید این آب روان / می‌رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی / دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب / زن زیبایی آمده لب رود / آب را گل نکنیم / روی زیبا دوبرابر شده است.»

    شاعر به شیوه‌ای هنرمندانه از حق‌آبه همگان، همه زیستمندان و آیندگان حرف می‌زند، وقتی از حق درویش، حق کفتر، حق تکثیر روی زن زیبا، و از «فرودست و بیشه دور» حرف می‌زند. زیر پوست این گزاره‌ها، تعابیر و واژه‌ها، مفهومی نهفته است که در دانش اجتماعی از آن به عنوان «توسعه پایدار» یاد می‌شود.

    ۴- نکته الحاقی: طلوع ترس، نشانه مسئولیت‌پذیری

    ۴/۱- از آبها به بعد، ما هیچ ما نگاه

    «روزی که دانش لب آب زندگی می کرد / انسان در تنبلی لطیف یک مرتع / با فلسفه های لاجوردی خوش بود / در سمت پرنده فکر می کرد / با نبض درخت او می زد / مغلوب شرایط شقایق بود / مفهوم درشت شط در قعر کلام او / تلاطم داشت / انسان / در متن عناصر می خوابید / نزدیک طلوع ترس بیدار می شد / اما گاهی آواز غریب رشد / در مفصل ترد لذت می پیچید / زانوی عروج خاکی می شد / آن وقت انگشت تکامل در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند…»

    ۴/۲- دو پاره شعر

    این شعر دو پاره دارد:

    • پاره اول: از بند نخست تا «نزدیک طلوع ترس بیدار می‌شد»
    • پاره دوم: پنج بند پایانی

    پاره نخست، معطوف به بامداد تاریخ انسان است، دور کودکی، دوره‌ای که هنوز قوه تخیل، قدرت تعقل در انسان فعلیت نیافته و در نوعی از خواب‌آلودگی است و البته در نوعی از بکارت روحی و روانی. در این دوره است که بر اساس ادراک فطری و غریزی و در ابتدایی‌ترین شکل ممکن و به گونه‌ای هماهنگ، همراه و هماوا، زیستی توحیدی و مسالمت‌آمیز داشتند (متن الناس امة واحده…)

    رد پای توصیف این دوره در قطعه‌های دیگر هشت کتاب نیز دیده می‌شود، از جمله:

    میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب / آب بی‌فلسفه می خوردم / توت بی دانش می چیدم / تا اناری ترکی بر می‌داشت / دست، فواره خواهش می‌شد / تا چلویی می‌خواند / سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت / گاه تنهایی / صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید / شوق می‌آمد / دست در گردن حس می‌انداخت / فکر بازی می‌کرد / زندگی چیزی بود / مثل یک بارش عید یک چنار پر سار / زندگی؛ / در آن وقت صفی از نور و عروسک بود / یک بغل آزادی بود / زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود / طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌ها / بار خود را بستم / رفتم از شهر خیالات سبک بیرون / دلم از غربت سنجاقک پر

    ۴/۳- تبدل انواع و تاریخ تحول

    گفتنی است که سهراب – فارغ از مدرسه فلسفه و تجربه – در شعر خود به تبدل انواع و تاریخ تحول گونه‌ها و برآمدن انسان از میان گونه‌ها و سپس به فرایند تحول انسان و نقاط عطف جهش‌ها و انقلابها و سرانجام جهش انقلاب معرفتی و علمی و عبور از عصر جادو به عصر دانش و عبور از دانش پیشامفهومی به دانش مفهومی توجه و اشاره دارد.

    در قطعه شعر «اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه» از روزگاری می‌گوید که «انسان از اقوام یک شاخه بود»:

    «… پیش از این یعنی / روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود / روزگاری که در سایه ی برگ ادراک / روی پلک درشت بشارت / خواب شیرینی از هوش می‌رفت / از تماشای سوی ستاره / خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد / …»

    و در پیوند با آن در قطعه شعر «متن قدیم شب، همان دفتر» بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن «انسان خردمند» از میان «محشر زندگان» سخن می‌گوید:

    «ای سر آغازهای ملوّن! / چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید / من هنوز / موهبت‌های مجهول شب را / خواب می بینم / من هنوز / تشنه آب‌های مشبک هستم / دگمه‌های لباسم / رنگ اوراد اعصار جادوست / در علف زار پیش از شیوع تکلم / آخرین جشن جسمانی ما به پا بود / من در این جشن موسیقی اختران را / از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم / و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود / ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن / جذبه تو مرا همچنان برد… / …. / زیر ارث پراکنده شب / شرم پاک روایت روان است: / در زمان‌های پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد / بعد / من که تا زانو / در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم / دست و رو در تماشای اشکال شستم / بعد، در فصل دیگر / کفش‌های من از لفظ شبنم / تر شد / بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم / هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم / بعد دیدم که از موسم دست‌هایم / ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد / …»

    در این قطعه شعر با اشاره به «آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم» از اتفاق پدیداری «انسان خردمند» سخن می‌گوید که: «در زمانهای پیش از طلوع هجاها / محشری از همه زندگان بود / از میان تمام حریفان / فک من از غرور تکلم ترک خورد»

    ۴/۴- معنای طلوع ترس

    بر این پایه «طلوع ترس» اشاره به دوره‌ای است که قدرت تخیل و تعقل در انسان بیدار گشته، ایده‌ها، آرمانها و آرزوها چهره‌ کرده و شکل گرفته و آدمی ناگزیر از انتخاب میشود. انتخاب مسئولیت می‌آورد و مسئولیت، ترس!

    بنابراین «ترس» در جغرافیای این شعر، ترس وجودی، ترس شفاف، ترس برآمده از بلوغ و مسئولیت‌پذیری انسان است.

  • آموزه سیزدهم: سادگی، وارستگی و قناعت

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ (پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری) اطلس اندیشه/ ف/۳ (گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه سیزدهم)

    از دیگر آموزه‌های کاربردی و حکمت‌های عملی در نظام اندیشگی سپهری که ریشه رواقیگری دارد و میوه روان‌درمانگری در پی دارد، سادگی، وارستگی و قناعت است.

    ۱- سادگی، طبیعی زیستن است

    یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزش‌داوری دیگران نباشد. چنان کودک (کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفته‌ی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که: «تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید» بیشتر الهی‌دانان و عارفان به «سادگی» تعبیر و تفسیر کرده‌اند.)

    و در یک توضیح دیگر: آدمی دارای پنج ساحت است، ساحت: باورها، احساسات و عواطف و هیجانات و ساحت گفتار و کردار. سه ساحت اول، درونی و باطنی است و ساختار منش را تعریف کرده و مولفه‌های «بود» انسان هستند. و دو ساحت دیگر، بیرونی و در معرض تماشای دیگرانند که ساختار شخصیت را تعریف کرده و مولفه‌های «نمود» انسان هستند.

    بنا بر این «بود» انسان، همان واقعیت او در ذهن خودش است و «نمود» انسان، چهره او در ذهن دیگران.

    با توجه به چنین توصیف و تعریفی، کدامیک از دو وضعیت بود و نمود در اهمیت و اصالت، اولویت دارند و در صورت لزوم باید فدای دیگری شوند؟

    آدمیان در پاسخ به این پرسش – عملا – دو دسته‌اند؛ دسته‌ای «بود» را مهم دانسته و در اولویت قرار داده و «نمود» را فدا می‌کنند و دسته دیگر، کاملا واژگونه عمل کرده و «بود» را فدای «نمود» میکنند.

    بر پایه چنین تبیینی، «سادگی» یعنی فدا کردن نمود به پای بود. به تعبیر دیگر، سادگی، یعنی بی‌اعتنایی به تصویر خود در ذهن دیگران.

    ۲- زندگی اصیل

    و این «یعنی سادگی و طبیعی زیستن» همان است که فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از آن به عنوان «زندگی اصیل» تعبیر می‌کنند. «زندگی اصیل» یعنی زندگی برابر فهم و تشخیص خود. و این فرایند زندگی‌ خودجوش و خودانگیخته است. در غیر این صورت، زندگی عاریتی است.

    ۳- نشانه‌ها و بازخوردهای سادگی

    الف: نشانه‌ها

    • انسان ساده و طبیعی خود را، نه می‌ستاید و نه می‌نکوهد.
    • انسان ساده و طبیعی هم بود دارد و هم نمود، اما نمایاندن ندارد.
    • انسان ساده و طبیعی، درباره خود هیچ ادعایی ندارد و نمی‌کند.
    • انسان ساده و طبیعی، سبک‌بار (به تعبیر امام علی «خفیف المؤنة») است و خود را تخته‌بند قید و بند نمایشی نمی‌کند.

    ب: بازخوردها

    • سادگی و طبیعی‌زیستن، انسان را اخلاقی‌تر می‌سازد. (به میزانی که انسان ناساده و پیچیده است غیراخلاقی عمل می‌کند.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، آرامش روان دارد (به میزانی که انسان پیچیده است اضطراب دارد.)
    • انسان ساده و طبیعی‌زی، به نوعی استقلال و استغنا دارد و دگرگونی‌های بیرونی، او را دگرگون نمی‌سازد.
    • انسان ساده و طبیعی‌زی از تمرکز توش و توان برخوردار است و در پویه سمت هدف همه آنها را دریافت میکند و انرژی و نیروی او پاشان و پریشان نمی‌گردد و دچار سوخت و پرت نمیشود.

    رواقیان بر این ایده و انگاره بودند که: هرچه وابستگی به بیرون کمتر باشد، به همان اندازه آسیب‌پذیری کمتر و آرامش نزدیک‌تر است.

    ۴- ذهن و زبان سپهری به دنبال رنگ ساده و سادگی

    میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونه‌هایی از ابیات قطعه‌های هشت کتاب را بنگرید:

    «زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست»
    (صدای پای آب)

    «ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت»
    (صدای پای آب)

    «این آب روان/ ما ساده‌تریم/ این سایه/ افتاده‌تریم…»
    (شرق اندوه، پاراه)

    ۵- وارستگی

    بازنمای «سادگی»، «وارستگی» است. آدم ساده در بی‌آرزویی محض و در «سکوت خواهش» (صدای پای آب) بر قله‌ای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد:

    «قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا‌پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان…»


    پاورقی: بر سنگِ قبر نویسنده رمانِ «زوربای یونانی»، نیکوس کازانتزاکیس، نوشته شده: «دیگر نه آرزویی دارم و نه می‌ترسم، من نهایتِ آزادیم!» کازانتزاکیس بی‌آرزویی را نهایتِ آزادی می‌داند. مقایسه کنید این سخن را با سخنِ شمس تبریز، که در نگاه او نیز منتهایِ آزادی، بی‌آرزویی است. آنجا که گفته: «توانگری در خرسندی است؛ و سلامتی در تنهایی است؛ و آزادی در بی‌آرزویی است.» (مقالات شمس، تصحیح و تعلیق: موحد، ص ۷۹۷)

    ۶- بی‌رنگی

    و بازنمای وارستگی، بی‌رنگی است. از این روست که سپهری بر بی‌رنگی و یک‌رنگی تاکید دارد:

    • دفتر شرق اندوه، قطعه‌های: شورم را و نیز وید
    • به تعبیر: «شناوری در رنگهای فطری»
    • در «کثرت‌آباد جهان به دنبال گل یکرنگی» است. (دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
    • از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندی‌ها و دوگانگی‌هاست (دفتر شرق اندوه و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
    • به گذر از شوره‌زار خوب و بد سفارش میکند: «بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم» (آوار آفتاب)
    • از دیوار‌زدایی می‌گوید. (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)

    ۷- قناعت

    بازنمای سادگی، وارستگی و بیرنگی، قناعت است.

    «قناعت»، یعنی: بسنده‌سازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی

    «قناعت»، یعنی: ترکیب دو چیز: «شادی از داشته‌ها» + «ننگریستن به نداشته‌ها»

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم»
    (صدای پای آب)

    «از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/ خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور…»
    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)

    فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی و سادگی، وضعیتی است که در تجربه شاعرانه سپهری از آن به عنوان «هوای خنک استغنا» (صدای پای آب) یاد شده است.

    ۸- هوای خنک استغنا

    هوای خنک استغنا؛ استعاره‌ی زندگی در منهای آز و نیاز است، ایماژِ زندگی در معنویت فرا‌ایسم است و اشاره به «جنگل‌آباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر)، جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و «دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز).

    «هوای خنک استغنا» در قطعه‌های دیگری از شاعرانه‌های سپهری هم طنین‌انداز‌ست و پژواک دارد. از آن جمله – بویژه دو قطعه – شایان توجه‌اند:

    قطعه یکم: فراتر

    «می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/ دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/ آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/ سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/ در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/ بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/ به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/ از درندگی نام و نشان نیست…/ در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/ می‌شنوی/ من شکفتن‌ها را می‌شنوم/ و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/ اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست؛ لرزش یک برگ!»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: فراتر)

    قطعه دوم: برتر از پرواز

    «دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/ میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی…/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/ چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/ سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی‌تاب است…»
    (دفتر آوار آفتاب، قطعه: برتر از پرواز)


    دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه – شاید – سامان و سامانه‌ای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به «فرش فراغت» (مسافر) یاد میکند.

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴،

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳( گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی/ آموزه دوازدهم )

    آموزه دوازدهم: مواجهه طنز‌آمیز با زندگی (زندگانی، سیبی است گاز باید زد با پوست)

    درآمد:

    الف:

    از ویژگی‌های – و بلکه از برجسته‌تربن ویژگی‌های – زبان سپهری «طنز» است. برای طنز تا کنون تعریف جامعی صورت نگرفته است. به رغم آن – اما با شگردها و تکنیکهایی چنان: فکاهی، هزل و هجو، طعنه و تمسخر و جوک متفاوت است. «طنز» را گاهی: «اجتماع هنری ضدین / نقیضین» دانسته‌اند.

    بهر روی، طنز در شعر و شاعرانه‌های سپهری، حضوری جدی دارد و از بسامد بالایی برخوردارست و به روشنی دیده می‌شود، این ویژگی زبانی – در واقع – بازنمای ذهن و تجربه زیسته اوست. طی نامه‌ای (از مبداء توکیو برای دوستی در ایران) می‌نویسد: «… گاهی فکر میکنم زندگی رگه‌های طنز‌آمیزش بیشتر است.» (هنوز در سفرم، ص: ۸۲)

    بسیاری از قطعه‌ها و بندهای شعر سپهری را – یک بار هم – ذیل چنین عنوانی باید دید و در نقد و نگر گرفت. برای مثال:

    «… /شهر پیدا بود/ رویشِ هندسی سیمان،آهن، سنگ/ سقف بی کفتر صدها اتوبوس/ گل فروشی گلهایش را می‌کرد حراج/ در میان دو درخت گل یاس/ شاعری تابی می‌بست/ پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد/ ‌کودکی هسته زردآلو را/ روی سجاده بیرنگ پدر تف می‌کرد/ و بزی از “خزر” نقشهٔ جغرافی، آب می‌خورد/ ..» (صدای پای آب)

    بند «و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد» گزاره‌ای است طنز‌آلود چه آنکه؛ در عالم واقع چنین چیزی ممکن نیست!

    و یا در عبارتی که مرگ پدر را روایت میکند:

    «… پدرم پشت دوبار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف/ پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی/ پدرم پشت زمان‌ها مرده است/ پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود/ مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد/ مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می‌خواهی؟/ من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟» (صدای پای آب)

    لحن خوشباشانۀ سپهری شعر ووی را با طنزی حکیمانه‌ آغشته کرده است. صحبت از واقعۀ دل‌سوزی چون مرگ پدر است؛ اما گویی سپهری قضیه را طور دیگر می‌بیند و نشانی از اندوه ندارد، حتی بجای اینکه بگوید پدرم دوسال پیش مرد، می‌گوید: «پشت دوبار آمدن چلچه‌ها، پشت دو برف» و «پشت دو خوابیدن در مهتابی»، و در این تعابیر هیچ حزنی احساس نمی‌شود. سپهری در این فقرات با طنزی حکیمانه به مخاطب القا می‌کند که در این دنیای بزرگ و گذرا، حتی از دست دادن همیشگی عزیزترین‌ها نیز غم بزرگی نیست. گواه بر این، بر‌نبشته سپهری در پاسخ به تسلیت‌نامه‌های مرگ پدر است. در فرازی از آن، آمده است:

    «… مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکّه‌ای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونی‌های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوضِ خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشم‌ها تر بود، من در ناظم‌آباد تنها در دره‌ها می‌گشتم، خود را با همه چیز هماهنگ می‌دیدم. گاه می‌خواستم همه گیاهان را ببویم، در درخت‌ها فرو روم، سنگها را در خود بغلطانم. ….

    در ناظم‌آباد تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمی‌خواستم و دست من همواره پر می‌شد. مهربانی هستی از همه جا می‌تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در بر گرفته بود. …» (هنوز در سفرم، ص: ۹۵-۹۳)

    با همین زبان طنز است که در شعر دیگری می‌گوید:

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/ و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند» (حجم سبز، جنبش واژه زیست)

    و نیز آنجا که زندگی را تعریف میکند:

    «زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق/ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود/ زندگی جذبه دستی است که می‌چیند/ زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است/ زندگی بُعد درخت است به چشم حشره/ زندگی تجربه شب پره در تاریکی است/زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد/زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد/

    زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود‌ هواپیماست/

    خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه/ فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر/ زندگی شستن یک بشقاب است/ زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است/ زندگی مجذور آینه است/ زندگی گل به توان ابدیت/ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما/ زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ..» (صدای پای آب)


    ب: و این یعنی، درمان تراژدی با طنز

    طنز، برخلاف تصور رایج، نه نشانۀ گریز از حقیقت است و نه ساده‌انگاری در برابر آن. بلکه، در عمیق‌ترین شکل خود، نوعی پویش و استراتژی اگزیستانسیل است برای مواجهۀ با پوچی و ملال. این خنده، خندۀ انسان آگاه است، خنده دازاین! کسی که می‌داند زندگی صحنه‌ای ملال‌انگیز و کسالت‌بار است اما در آن غرق و نابود نمیشود.

    اروین یالوم، روان‌درمانگراگزیستانسیال، طنز را به‌عنوان یک راهکار دفاعی مثبت در مواجهۀ با اضطراب مرگ و ملال معرفی می‌کند. او اذعان می کند که بسیاری از بیمارانش، وقتی در برابر حقیقت مرگ قرار می‌گیرند، به جای فروپاشی، از طنز برای حفظ شأن و کنترل روانی خود استفاده می‌کنند.

    ویکتور فرانکل نیز در کتاب «انسان درجستجوی معنا»، به تجربۀ زندانیان اردوگاه‌های نازی اشاره می‌کند که با ساختن جوک‌های تلخ دربارۀ وضعیت خود، از بی معنایی و ملال عبور می‌کردند. به روایت فرانکل، طنز می‌تواند حتی در شرایطی که همه‌چیز از دست رفته، راهی باشد برای حفظ آزادی درونی.

    نیچه در «چنین گفت زرتشت» طنز را نه نشانۀ بی‌تفاوتی، بلکه ترجمانِ بالاترین درجۀ توانایی انسان برای رویارویی با تراژدی هستی می‌داند. او خنده را مؤلفه ای از “روح آزاد” و “انسان برتر” می داند:

    «من خنده را دوست دارم، چرا که خنده ما را از سنگینی و سهمگینی افکار، رها می‌سازد.»

    و:

    «شاید وظیفه ما این باشد که بر شانه‌های خود، دلقکی را حمل کنیم تا در مواقع لازم بتوانیم به خودمان بخندیم.»

    «انسان تنها هنگامی که خود را مضحکه‌ای بی‌ضرر ببیند، می‌تواند واقعاً آزاد باشد… روح آزاد کسی است که بتواند بر اندیشه‌های خویش بخندد»

    طنز از منظر نیچه یک بازی سطحی نیست؛ امری فراتر از آن است و کنشی رهایی‌بخش قلمداد می شود که انسان را از بردگیِ ارزش‌های کهنه آزاد می‌کند. برای نیچه، خندیدن به خود، به سنت، و حتی به مفهوم «حقیقت»، خود مولفه ای از زندگی حکیمانه است. چنین خنده‌ای، از انسانی حکایت می کند که از ملال و پوچی فراتر رفته و به خلقِ ارزش‌های نوین نائل آمده است.


    ج:

    بدین نگاه و نگر «طنز» را می‌توان به‌ مثابۀ نوعی واکنش اگزیستانسیال به این وضعیت بحساب آورد. انسان به کمک طنز، از سر درماندگی و در‌یوزگی، تسلیم بی‌معنایی نمی‌شود و در دام خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نمی‌آید. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه—هم پذیرش و هم تمسخر زدن—جهان را به چالش می‌کشد. این همان چیزی است که در آثار نیچه، کامو و بکت نیز دیده می‌شود.

    طنز:

    • در نگاه نیچه‌، بیان و ابراز قدرت در برابر نیهیلیسم است
    • در نگاه کامو، بازی‌ای است که در آن پوچی به ابزاری برای آزادی تبدیل می‌شود.
    • در نگاه بکت، شیوه‌ای برای تاب‌آوری در جهانی بدون قطعیت است
    • و در روان‌ درمانی اگزیستانسیال، مکانیسمی برای حفظ کرامت انسانی و معنا بخشی به زندگی در شرایط دشوار است.

    د:

    بر پایه این پیش در‌آمد «طنز» به عنوان داروی شفابخش چالش انسان با درد معنا، در ادب فارسی هم جایگاه و پایگاه ستبر و سترگی دارد، از جمله در رباعیات خیام و نیز در شعر سپهری. برای نمونه:


    ۱- زندگانی سیبی است …

    واکاوی و بر کشیدن معنای نهفته در این سخن، به کمک طیفی از فرازها و فقرات شعر هشت کتاب – شاید – به منطق تحلیل و به واقع نزدیکتر باشد. در این راستا، دو دسته از آن فرازها – که به نوعی بافتار و ساختار شعر را نشان داده و تا حدودی جغرافیای اندیشه را باز‌نمایی کرده و خواننده را در افق ذهن و زبان شاعر قرار می‌دهد، آورده می‌شود:

    دسته اول، ابیاتی که متضمن نگاه زیبا‌شناختی، معنویت گیتی‌گرایانه و وارستگی شاعر است. برای نمونه:

    «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد/ بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن» (صدای پای آب)

    «من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/ من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم» (همان)

    «رستگاری نزدیک است/ رای گل‌های حیاط» (د/ حجم سبز،ق/ روشنی، من گل، …)

    «زندگی خالی نیست/ مهربانی هست/ سیب هست/ ایمان هست/ آری/ تا شقایق هست، زندگی باید کرد …» (همان، ق/ در گلستانه)

    «یک نفر دیشب مرد/ و هنوز/ نانِ گندم خوب است/ و هنوز/ آب می‌ریزد پایین/ اسب‌ها می‌نوشند …»

    و نیز:

    «قطره‌ها در جریان/ برف بر دوش سکوت/ و زمان روی ستون فقرات گل یاس…» (همان، جنبش واژه زیست)

    «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد/ و باران تندی گرفت/ و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ/ اجاق شقایق مرا گرم کرد» (همان، به باغ همسفران)

    دسته دوم، ابیاتی که بر سازه نگاه زیبا‌شناسانه و معنا‌گرا و بر پایه رویکرد شناوری در هستی، زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زندگی کرد. نمونه فرازهایی را بنگرید:

    «برخیزیم و دعا کنیم/ لب ما شیار عطر خاموشی باد!/ نزدیک ما شب بی دردی است/ دوری کنیم/ کنار ما ریشه بی شوری است/ برکنیم/ و نلرزیم/ پا در لجن نهیم/ مرداب را به تپش درآییم/ آتش را بشویم/ نیزارِ همهمه را خاکستر کنیم/ قطره را بشویم/ دریا را نوسان آییم/ و این نسیم بوزیم/ و جاودان بوزیم/ و این/ خزنده خم شویم/ و بینا خم شویم/ و این گودال فرود آییم/ و بی پروا فرود آییم/ بر خود خیمه زنیم/ سایبان آرامشِ ما، ماییم» (د/ آوار آفتاب، ق/ سایبان آرامش ما ماییم)

    «و نپرسیم کجاییم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را/ …. / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین/ می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت/ دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند/ گاه زخمی که به پا داشته‌ام/ زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است/ و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس» (صدای پای آب)

    و از همین روست که در نامه‌ای (با شناسه: تهران، اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری) آورده است:

    «گاه از خود می پرسم؛ پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم، شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم … دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.»

    و نیز در نامه دیگری (با شناسه: تهران، فروردین ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام نازی) می‌نویسد:

    «…بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن. …»

    باری، به نظر می‌رسد پارادایم نهفته در لابلای این ابیات و زیر پوست این ادبیات، همان است که فرازی دیگر از بر‌نوشته‌های وی آمده است، در نامه به مهری می‌نویسد:

    «…… هستی مهربان‌تر از آن است که پنداشته‌ایم. من گوش‌به‌زنگِ وزش‌ها نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم، چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد و درخت را هرس کرد و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت. ….»

    بدین بیان، بند‌پاره: «زندگی، سیبی است …‌» – شاید بتواند چنین واگویه و گویا شود که: زندگی، ابعادی دارد و چنانکه آب و آیینه و خوشاب، مرداب هم دارد و چنانکه شکفتگی، پژمردگی و نیز چنانکه فراز، فرود هم و چنانکه قله، دره هم و … زندگی را به همه ابعاد باید پذیرفت و بنا بر این زندگی نباید مرداب شود، اما مرداب را هم باید زندگی کرد، و یا زندگی نباید پژمرده شود، اما پژمردگی را هم باید زندگی کرد. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست !


    ۲-

    بر این پایه، نسخه تجویزی سپهری در مواجهه با ملالت و کسالت و در مواجهه با آنچه یالوم از آن به عنوان مسلمات چهارگانه هستی یاد میکند از قبیل درد و مرگ و پوچی، نه انتحار است و خود‌کشی و نه انفعال است و تسلیم و خود‌‌باختگی، بلکه ایستادن است و تاب‌آوری و رقص و خنده و زندگی! نسخه تجویزی سپهری این است که باید پوچی را زندگی کرد (البته و نه اینکه زندگی را پوچ کرد) باید امیر بر پوچی شد و نه اسیر.

    این است که وی – چنانکه گذشت – زندگی را با همه وجوه پذیرفتنی می‌داند و بر این باور است که – گر چه نباید زندگی را مرداب کرد و پژمرد و … اما – مرداب و پژمردگی را هم باید زیست و زندگی کرد.


    ۳- نقطه اوج طنز زندگی، عصیان بر پوچی.

    بازنمای آزادی و راهبرد معنا سازی، عصیان بر پوچی است.‌

    و این یعنی واکنش طنزآمیز!

    طنز کمک میکند تا آدمی:

    نه تنها تسلیم بی‌معنایی نگشته و در دام_تله خوش‌بینی ساده‌انگارانه گرفتار نگردد. بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه —هم پذیرش و هم رویکرد طنز‌آلود—جهان را به چالش بگیرد. و این همان پارادایمی است که در لابلا و زیر پوست فرازهای یاد شده (در بندهای اول و دوم) نهفته و دیده می‌شود. این‌جاست که «بازی» به ویژه در همنشینی با «کودک/ کودکی/ کودکانه» در شعر سپهری معنا یافته و مفهوم میگیرد. برای نمونه:

    «باران اضلاع فراغت را می شست/ من با شن های مرطوب عزیمت بازی میکردم/ و خواب سفرهای منقش می دیدم/ من قاتی آزادی شن ها بودم/ من دلتنگ بودم …» (ما هیچ ما نگاه، وقت لطیف شن)

    «پرده را برداریم/ بگذاریم كه احساس هوایی بخورد/ بگذاریم بلوغ/ زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند/ بگذاریم غریزه پی بازی برود/ كفش‌ها را بكند/ و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد. …» (صدای پای آب)

    «.. کودکان احساس، جای بازی این‌جاست!» (حجم سبز، در گلستانه)

  • خاستگاه اندیشه سهراب سپهری: تقابل دکترین صلح با جنون ایدئولوژیک (پاسخ به نقدها)

    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    در این جلسه، که در ادامه مباحث پیشین پیرامون «سپهری‌شناسی» برگزار شد، دکتر اسلامی به نقدهای مطرح شده در جلسه قبل (توسط آقای غفاری) پاسخ دادند. محور اصلی بحث، تبیین جایگاه سهراب سپهری نه تنها به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوان صاحب یک دکترین و نظام فکری بود. سخنران با ترسیم فضای سیاسی-اجتماعی تاریخ معاصر ایران، از مفهومی تحت عنوان جنون ایدئولوژیک پرده برداشت؛ بیماری‌ای که در آن «فردیت» و «قانونِ نکش» به پای مفاهیم انتزاعی قربانی می‌شدند.

    در این نشست، دو نسخه تاریخی برای شفای دردهای جامعه ایران مقایسه شد: نسخه اول (با نمایندگی احمد شاملو) که شنیده شد و مبتنی بر مبارزه و ایدئولوژی بود، و نسخه دوم (با نمایندگی سهراب سپهری) که شنیده نشد و مبتنی بر صلح، بازگشت به خویشتن و پرهیز از خشونت بود. در بخش دوم جلسه، آقای غفاری (منتقد) با استناد به اشعار اولیه و متأخر سپهری، او را شاعری مأیوس و تهی از امید معرفی کرد که منحنی فکری‌اش به سمت صفر میل می‌کند، که این امر منجر به شکل‌گیری یک دیالکتیک جدی و عمیق در جلسه شد.


    خلاصه بحث اصلی

    دکتر اسلامی بحث خود را با پاسخ به نقدهایی آغاز کردند که سهراب سپهری را به رواقی‌گری (Stoicism) صرف، انزواطلبی و حتی «توهم و اغتشاش فکری» متهم می‌کردند. ایشان توضیح دادند که سپهری اگرچه سویه‌هایی از رواقی‌گری، بودیسم، تائوئیسم و اگزیستانسیالیسم دارد، اما محدود به هیچ‌یک نیست.

    ۱. تحلیل خاستگاه تاریخی: جنون ایدئولوژیک

    بخش اصلی سخنرانی به کالبدشکافی فضای فکری ایران در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ اختصاص داشت. دکتر اسلامی استدلال کردند که بحران‌های سیاسی-اجتماعی آن دوران برآمده از یک بیماری فراگیر به نام جنون ایدئولوژیک بود. هسته مرکزی این جنون دو ویژگی داشت:

    1. قربانی کردن فردیت: انسانِ گوشت و پوست و استخوان‌دار فدای یک «او»ی انتزاعی (جامعه بی‌طبقه، آرمان‌شهر، مذهب، دولت-ملت) می‌شد.
    2. قربانی کردن قانونِ «نکش»: خشونت برای رسیدن به هدف مقدس توجیه می‌شد.

    در این فضا، سه جریان اصلی (چپ‌ها، روحانیت سنتی، و ملی‌مذهبی‌ها) با وجود اختلافات ظاهری، در این کهن‌الگو مشترک بودند که «هدف وسیله را توجیه می‌کند».

    ۲. دو نسخه برای یک درد

    در چنین اتمسفری، دو نسخه برای جامعه تجویز شد:

    • نسخه اول (شنیده شده): این نسخه توسط روشنفکران و شاعرانی چون احمد شاملو نمایندگی می‌شد. شاملو شاعر را «چریک ادبی» و شعر را «سلاح سرد» می‌دانست. این جریان با امواج انقلاب و شورش همراه شد و سرنوشت جامعه را رقم زد.
    • نسخه دوم (شنیده نشده): نسخه سهراب سپهری. او با درک عمیق از بیماری تاریخی ایران (نازایی فکری و خشونت)، نسخه‌ای متفاوت پیچید. سپهری از پیوستن به هیجانات سیاسی امتناع کرد و به جای «تغییر جهان با خشونت»، بر «شستن چشم‌ها» و تغییر نگاه تأکید کرد.

    ۳. دفاع از دکترین سپهری

    دکتر اسلامی با ارجاع به آرای متفکرانی چون داریوش شایگان و سروش دباغ، نشان دادند که سپهری نه یک فرد پرت از مرحله، بلکه متفکری بود که با اندیشه‌های روز جهان (از هایدگر و ویتگنشتاین تا یالوم و کریشنامورتی) هم‌افق بود.

    سپهری در برابر «دولت‌های بی‌پایه‌»، از «بنیاد صلح» و «اخلاق زیست‌محیطی» سخن گفت. او در عصر «معراج پولاد»، نگران انسانیت بود. بنابراین، انزوای سپهری یک انفعال نبود، بلکه یک کنش آگاهانه علیه فرهنگ مسلط خشونت بود.


    خلاصه بحث و گفتگوی انتقادی

    این بخش از جلسه به مناظره‌ای جدی میان آقای غفاری (منتقد) و دکتر اسلامی و سایرین تبدیل شد:

    نقد آقای غفاری

    ایشان با احترام به جایگاه شعری سپهری، معتقد بودند که سپهری صاحب یک «دکترین نجات‌بخش» نیست.

    • استدلال: با خواندن شعر «نایاب» از دفتر مرگ رنگ و بخش‌هایی از ما هیچ، ما نگاه، استدلال کردند که سپهری شاعری عمیقاً مأیوس، ترس‌خورده و تنهاست.
    • ترس به جای خدا: با ارجاع به نظرات برتراند راسل و فروید، آقای غفاری مدعی شدند که ریشه خداگرایی در شعر سپهری «ترس از طبیعت و مرگ» است، نه یک عرفان متعالی.
    • منحنی رو به صفر: ایشان نتیجه گرفتند که منحنی فکری سپهری در نهایت به پوچی و یأس (صفر) میل می‌کند و نمی‌تواند نسخه‌ای برای اجتماع باشد.

    پاسخ دکتر اسلامی

    • دکتر اسلامی تأکید کردند که نباید با استناد به اشعار دوران جوانی (مرگ رنگ) کل نظام فکری سپهری را قضاوت کرد. سپهری دارای یک «منحنی رشد شخصیت» است (مانند مولانا یا حافظ) که در حجم سبز و دفاتر بعدی به اوج می‌رسد.
    • ایشان نقد آقای غفاری را ناشی از نادیده گرفتن سیر تکاملی سپهری و تمرکز بر اشعاری دانستند که خود سپهری در غربالگری‌های بعدی کمتر به آن‌ها پرداخته است.

    نکات تکمیلی سایرین

    • آقای امیرخلیلی: تذکر دادند که نباید شعر (که مبتنی بر خیال است) را با متدولوژی علمی یا فلسفی (که مبتنی بر برهان است) مخلوط کرد.
    • آقای صدرا: دفاع کردند که «خیال» در شعر لزوماً به معنای امر موهوم نیست، بلکه می‌تواند کاشف حقیقت باشد.
    • آقای نصیریان: اشاره کردند که در فضای انقلابی آن سال‌ها، طبیعی بود که صدای سپهری شنیده نشود، چون همه به دنبال تغییر سیاسی بودند، اما امروز ارزش نگاه انسانی او مشخص شده است.

    نکات کلیدی و قابل عمل

    • شستن چشم‌ها: راه حل بسیاری از بحران‌ها، تغییر حکومت‌ها یا ساختارهای بیرونی نیست، بلکه تغییر «نگرش» و «نحوه دیدن» جهان است.
    • پرهیز از جنون ایدئولوژیک: هیچ هدف مقدس یا آرمان‌شهری، مجوز قربانی کردن «فردیت» انسان و زیر پا گذاشتن اصول اولیه اخلاقی (مانند حق حیات) نیست.
    • شنیدن صدای دوم: در هیاهوی تریبون‌های بلند و شعارهای انقلابی، معمولاً صدای حقیقت (صدای آهسته صلح و خرد) گم می‌شود. باید گوشمان را برای شنیدن این صداهای خاموش تربیت کنیم.
    • تکامل منحنی شخصیت: انسان (و هنرمند) در طول زمان رشد می‌کند. نباید یک متفکر را با آثار دوران خامی او قضاوت کرد، بلکه باید فرآیند «سفر قهرمانی» او را در نظر گرفت.

    منابع و ارجاعات

    کتاب‌ها

    • هشت کتاب – سهراب سپهری (به‌ویژه دفترهای حجم سبز و ما هیچ، ما نگاه)
    • در جستجوی فضاهای گمشده – داریوش شایگان
    • راهنمای ادبیات معاصر – سیروس شمیسا
    • انقلاب در دو حرکت – مهدی بازرگان
    • اصول فلسفه و روش رئالیسم – مرتضی مطهری (ارجاع آقای امیرخلیلی)

    افراد مرتبط

    • سروش دباغ (پژوهش‌های تطبیقی در مورد سپهری)
    • احمد شاملو (به عنوان نماد شعر متعهد سیاسی)
    • مصطفی ملکیان (دیدگاه درباره رواقی‌گری)

    یادداشت پایانی

    با توجه به طولانی شدن مباحثه و ناتمام ماندن برخی پاسخ‌ها، مقرر شد دکتر اسلامی بحث درباره «دکترین سپهری» و تحلیل دفاتر بعدی را در جلسه آینده (هفته بعد) پیگیری کنند تا از فضای نقد و جدل فاصله گرفته و به تبیین ساختاری اندیشه سپهری بپردازند.

  • یک ناخداباور متقاعدکننده‌ترین استدلال برای وجود خدا را توضیح می‌دهد: ۴ نکته شگفت‌انگیز

    بحث درباره وجود خدا اغلب به یک مسابقه طناب‌کشی ساده و تکراری تبدیل می‌شود. در یک سو، مؤمنانی قرار دارند که به ایمان و متون مقدس استناد می‌کنند و در سوی دیگر، ناخداباورانی که به علم و نبود شواهد تجربی اشاره می‌کنند. این مناظره‌ها معمولاً پرحرارت، اما از نظر فلسفی سطحی هستند و هر دو طرف مواضع خود را تکرار می‌کنند بی‌آنکه واقعاً به عمق استدلال‌ها بپردازند.

    اما گاهی اوقات، صدایی متفاوت و دقیق‌تر از میان این هیاهو بلند می‌شود. الکس اوکانر، که خود را «یوتیوبر فلسفی و ناخداباور جنجالی سابق» توصیف می‌کند، یکی از این صداهاست. او به جای تکرار کلیشه‌ها، با دقت و وسواس یک فیلسوف، به سراغ قدرتمندترین استدلال‌های دو طرف می‌رود. تحلیل او نه تنها برای باورمندان، بلکه برای شکاکان نیز روشنگر و غافلگیرکننده است.

    در این مقاله، ما به چهار نکته شگفت‌انگیز از تحلیل اوکانر می‌پردازیم؛ ایده‌هایی که تصورات رایج ما را درباره بحث وجود خدا به چالش می‌کشند و نشان می‌دهند که این مناظره چقدر عمیق‌تر و جذاب‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم.

    ۱. ما درباره «علت نخستین» کاملاً اشتباه فکر کرده‌ایم

    بسیاری از ما با نسخه ساده‌شده «برهان علت نخستین» آشناییم: هر چیزی علتی دارد، پس زنجیره علت‌ها باید به یک علت اولیه ختم شود که خود معلول نیست. تصویری که معمولاً به ذهن می‌آید، ردیفی از دومینوهاست که یکی پس از دیگری می‌افتند. این یک زنجیره علّی «افقی» یا زمانی است. در این مدل، یک علت پس از ایجاد معلول خود می‌تواند از بین برود، درست مانند پدربزرگی که پس از به دنیا آوردن فرزندی، از دنیا می‌رود، اما زنجیره نسل‌ها ادامه پیدا می‌کند.

    اما به گفته اوکانر، این ضعیف‌ترین نسخه برهان است. نسخه بسیار قدرتمندتر، برهان علّی «سلسله‌مراتبی» است. این زنجیره در زمان به عقب نمی‌رود، بلکه تحلیلی از نیروهایی است که همین حالا و در یک برش از زمان عمل می‌کنند. او این مفهوم را با یک مثال ساده توضیح می‌دهد: لیوان آبی که در دستش نگه داشته است. چرا لیوان اینجاست؟ چون دستی آن را نگه داشته. چرا دست اینجاست؟ چون بازویی به آن متصل است. چرا بازو اینجاست؟ چون به شانه و بدن متصل است و این زنجیره تا زمین و نیروهای بنیادین طبیعت ادامه می‌یابد.

    تفاوت کلیدی اینجاست: در زنجیره سلسله‌مراتبی، هر حلقه قدرت علّی خود را از حلقه بنیادی‌تر «قرض می‌گیرد». اگر دست را بردارید، لیوان فوراً قدرت خود برای نگه داشتن آب را از دست می‌دهد. اگر بازو را حذف کنید، دست دیگر قدرتی ندارد. در این مدل، علت‌ها باید برای ادامه وجود معلول، حاضر و فعال باقی بمانند.

    «در هر مرحله از این زنجیره علّی، عامل علّی هیچ قدرت سببی ندارد، مگر آنکه آن را از چیزی بنیادی‌تر قرض گرفته باشد.»

    بنابراین، این زنجیره نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد، زیرا اگر هر حلقه قدرتش را از حلقه دیگری قرض بگیرد که آن هم خودش قدرتی ندارد، در نهایت هیچ قدرتی در کل سیستم وجود نخواهد داشت. پس باید یک علت بنیادی وجود داشته باشد که قدرت را به کل این زنجیره در همین لحظه تزریق می‌کند.

    ۲. بهترین استدلال برای وجود خدا، استدلالی علیه خدای «ساعت‌ساز» است

    یکی از ایده‌های رایج، به‌ویژه در میان شکاکان، مفهوم «دئیسم» یا خدای ساعت‌ساز است. این ایده می‌گوید خدا جهان را مانند یک ساعت کوک کرده، قوانینش را وضع کرده و سپس آن را به حال خود رها کرده است تا کار کند. او آفریننده است، اما نه نگهدارنده.

    نکته شگفت‌انگیز این است که اگر استدلال سلسله‌مراتبی را که در بخش قبل توضیح دادیم بپذیریم، ایده خدای ساعت‌ساز کاملاً غیرممکن می‌شود. علت نخستین نمی‌تواند رویدادی در گذشته دور باشد که اولین دومینو را هل داده و سپس ناپدید شده است. برعکس، این علت باید یک نیروی نگهدارنده و فعال باشد که همین حالا و در هر لحظه، کل هستی را در جای خود حفظ می‌کند.

    این علت بنیادی مانند دستی نیست که دومینو را هل می‌دهد، بلکه مانند دستی است که لیوان آب را در هوا نگه داشته است. اگر آن علت برای یک لحظه غایب شود، کل ساختار هستی فوراً فرو می‌ریزد. این ایده، خدا را از یک خالق دور و منفعل به یک نگهدارنده حاضر و ضروری تبدیل می‌کند.

    «او همین حالا، در همین لحظه، میکروفون را بالای سر من نگه داشته است و اگر ناپدید شود، همه چیز فرو خواهد ریخت.»

    ۳. ساختن مفهوم «خدا» یک پروژه لگوی فلسفی است، نه یک جهش ایمانی

    استدلال علت نخستین، حتی در قوی‌ترین شکلش، به تنهایی وجود خدای ادیان ابراهیمی (قادر، دانا، خیرخواه و شخصی) را ثابت نمی‌کند. آنچه این برهان به ما می‌دهد صرفاً یک «اصل بنیادی نگهدارنده» برای جهان است. پس فیلسوفان چگونه از این نقطه به مفهوم «خدا» می‌رسند؟

    پاسخ در رویکردی است که اوکانر آن را یک «پرونده تراکمی» یا یک پروژه لگوی فلسفی می‌نامد. فیلسوفانی مانند توماس آکویناس، قطعات مختلف را با استدلال‌های جداگانه روی هم می‌چینند تا به تصویری کامل‌تر برسند. برای مثال، آکویناس «برهان حرکت» (یا تغییر) را مطرح می‌کند. او می‌گوید هر تغییری، به فعلیت رسیدن یک «پتانسیل» است. اما یک پتانسیل تنها توسط چیزی که خود «بالفعل» است می‌تواند به فعلیت برسد. اوکانر این مفهوم انتزاعی را با یک مثال روشن می‌کند: یک فنجان قهوه داغ پتانسیل سرد شدن را دارد، اما این پتانسیل تنها توسط چیزی که بالفعل سرد است، مانند یک یخچال، می‌تواند به فعلیت برسد.

    این زنجیره باید به یک «محرک نامتحرک» یا چیزی ختم شود که «فعلیت محض» است و هیچ پتانسیلی برای تغییر ندارد. قدم بعدی چیست؟ چیزی که «فعلیت محض» است نمی‌تواند مادی باشد، زیرا هر چیز مادی پتانسیل تغییر، تقسیم شدن یا جابجایی را دارد. بنابراین، آن علت نخستین باید غیرمادی باشد. با افزودن استدلال‌های دیگر، فیلسوفان به‌تدریج ویژگی‌های دیگری مانند بی‌زمان، بی‌مکان و قدرتمند بودن را به این موجود نسبت می‌دهند. در پایان این فرآیند، تصویری شکل می‌گیرد که بسیار شبیه به مفهوم سنتی خداست.

    «اگر نمی‌خواهید آن را خدا بنامید، از نظر من اشکالی ندارد، اما فکر می‌کنم این توصیف برای اکثر مردم کافی خواهد بود.»

    ۴. قوی‌ترین استدلال علیه خدا درباره رنج است، نه منطق

    پس از بررسی قوی‌ترین استدلال برای وجود خدا، اوکانر به سراغ قوی‌ترین استدلال علیه آن می‌رود. به نظر او، این استدلال نه یک ایراد منطقی پیچیده، بلکه «مسئله رنج» است. اگر یک خدای خیرخواه، قادر و دانا وجود دارد، چرا جهان این‌قدر پر از رنج بی‌معناست؟

    اوکانر به‌طور خاص بر روی سازوکار «فرگشت از طریق انتخاب طبیعی» تمرکز می‌کند. فرگشت، فرایندی ذاتاً بی‌رحمانه و وحشیانه است که بر پایه «نابودی، مرگ و رنج ضعیف‌ترین‌ها» بنا شده است. برای میلیاردها سال، حیات روی زمین صحنه رقابت خونین برای بقا، شکار، بیماری و انقراض بوده است. اوکانر برای نشان دادن مقیاس این بی‌رحمی به یک آمار هولناک اشاره می‌کند: ۹۹.۹ درصد از تمام گونه‌هایی که تاکنون وجود داشته‌اند، از صحنه هستی محو شده‌اند.

    تنش اصلی اینجاست: اگر انسان‌ها هدف نهایی خلقت بودند، چرا خدا برای به وجود آوردن ما چنین مکانیسم هولناکی را انتخاب کرد؟ این حجم غیرقابل تصور از رنج، به‌ویژه برای حیواناتی که برخلاف انسان‌ها به حیات جاودان نیز وعده داده نشده‌اند، با شخصیت یک خالق مهربان و خیرخواه در تضاد کامل به نظر می‌رسد. این استدلال وجود خدا را به طور منطقی رد نمی‌کند، اما تصویری از شخصیت او ارائه می‌دهد که با خدای ادیان سنتی به‌شدت ناسازگار است.

    «حجم رنجی که این حیوانات متحمل شده‌اند… عذاب بی‌معنا برای حیواناتی که قرار نیست زندگی جاودان را به ارث ببرند، واقعاً غیرقابل تصور است.»

    نتیجه‌گیری: انتخاب واقعی

    تحلیل الکس اوکانر به ما یادآوری می‌کند که بحث درباره وجود خدا بسیار ظریف‌تر و عمیق‌تر از شعارهای سطحی است. او با کنار زدن استدلال‌های ضعیف و تمرکز بر قوی‌ترین نسخه‌ها، ما را با یک انتخاب واقعی و تأمل‌برانگیز روبرو می‌کند.

    بر اساس قدرتمندترین استدلال فلسفی، ایده خدای ساعت‌سازی که جهان را به راه انداخته و رفته، دیگر یک گزینه قابل دفاع نیست. انتخابی که پیش روی ماست، بسیار بنیادی‌تر است. این انتخاب بین یک خدای دور در گذشته و نبود خدا نیست. همان‌طور که اوکانر در پایان می‌گوید، انتخاب واقعی این است:

    «من فکر می‌کنم شما یا باید بگویید اصلاً خدایی وجود ندارد، یا خدایی وجود دارد که همین حالا اینجاست و در حین صحبت ما، همه چیز را در جای خود نگه داشته است.»