مطالب جلسات

  • ساختار «نگاه» در نظام اندیشگانی شعر سپهری؛ لایه سوم: سازه‌ها

    ساختار «نگاه » در نظام اندیشگانی شعر سپهری:

    لایه سوم: سازه‌ها

    سازه اول: پاک‌سازی ادراک/ نگاه پیش از داوری

    از مهم‌ترین ویژگی‌های «نگاه» در دستگاه سپهری، «دیدنِ پیراسته از پیشداوری» است.

    آموزه او این است که شخص و شی پیش از آنکه در قاب و قالب کلیشه‌های ذهنی، عادات‌، ارزش‌گذاری‌ها و نامگذاریهای مفهومی گرفتار شود، باید دیده شوند.

    « بیا تا از حالت سنگ چیزی بفهمیم » (حجم سبز، به باغ همسفران) تنها فراخوان به یک عمل حسی نیست؛ نوعی تمرین و تجربه برای رها شدن از عادت‌های ادراکی است. بنگرید:

    « پشت دانایی اردو بزنیم/
    دست در جذبه یک برگ/
    بشوییم و/
    سر خوان برویم/
    ‌صبح‌ها وقتی خورشید در می‌آید/
    متولد بشویم/
    هیجان‌ها را پرواز دهیم/
    روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل/
    نم بزنیم/
    آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی/
    ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم/
    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم/
    نام را باز ستانیم/
    از ابر/
    از چنار/
    از پشه/
    از تابستان/
    روی پای تر باران به بلندی محبت برویم/
    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم. » ( صدای پای آب)

    سازه دوم: تغییر وضعیت بیننده/ نگاه به‌مثابه وضعیت وجودی

    در شعر سپهری، نگاه – تنها – کنشی ادراکی نیست، بلکه گونه‌ای بودن در جهان است؛ گونه‌ای که تحقق آن مستلزم دگرگونی سوژه، تعلیق پیش‌داوری‌ها، کاهش مداخله و سلطه «من» و گشودگی در برابر حضور مستقل اشیاست

    یعنی مسئله این نیست که شاعر بگوید: «به این درخت نگاه کن.»بلکه گویی می‌گوید:به گونه‌ای باش که درخت بتواند دیده شود. این تفاوت ظریف اما اساسی است.

    در حالت اول، «من» فعال است و جهان منفعل.

    در حالت دوم، «من» باید از سلطه خود بر جهان بکاهد تا جهان امکان ظهور پیدا کند.پس «نگاه کردن» در سپهری مستلزم نوعی تغییر وضعیتِ وجودیِ بیننده است

    روشن‌ترین گواه این خوانش – شاید – در همان بندهای تمثیلی «صدای پای آب» جلوه‌گر باشد که: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید»

    تقدم «شستن چشم‌ها» بر «جور دیگر دیدن» نشان می‌دهد که تحول نگاه، پیش از آنکه به تغییر موضوع مشاهده مربوط باشد، به دگرگونی وضعیت ادراکیِ مشاهده‌گر وابسته است. سپهری سپس با پرسش «گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟» نظام ارزش‌گذاری پیشینی انسان را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که جهان نباید – الزاماً – برابر ذهنیت کلیشه‌ای سوژه دیده شود. این ایده در «آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم» به صورتی رادیکال‌تر بیان می‌شود: «چون جویبار، آیینه روان باشیم: / به درخت، درخت را پاسخ دهیم». در اینجا انسان مطلوب، نه سوژه‌ای مسلط بر جهان، بلکه همچون آینه و جویبار، به موجودات اجازه می‌دهد در خودِ آنچه هستند ظهور کنند.

    از این منظر، «دیدن» در شعر سپهری نوعی خودزدایی از نگاه و کاهش سلطه سوژه بر جهان است؛ انسان باید چنان تغییر کند که جهان بتواند خود را آشکار کند. و این پیش‌نیاز تحقق آن است که می‌گوید ( باز هم در صدای پای آب. ): «گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم/ …. روی قانون چمن پا نگذاریم/ …..و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد »

    سازه سوم:پاک‌سازی زبان/ امکان بی‌واسطگی

    سپهری برای «بی‌واسطه دیدن» البته، از زبان استفاده می‌کند و این پارادوکس شگفتی در شعر اوست.

    اگر زبان خودش میان ما و جهان واسطه است، پس چگونه شاعر می‌تواند با زبان به «بی‌واسطگی» برسد؟پاسخ سپهری این است که: واژه‌ها را باید شست و این یعنی زبان را از اسارت عادت و ذهنیت کلیشه، رها سازیم

    او به جای آنکه فقط نام اشیا را تکرار کند، روابط تازه‌ای میان کلمات و اشیا ایجاد می‌کند.در نتیجه، زبان دیگر صرفاً گزارشگر جهان نیست؛ بلکه به ابزار تازه_سازی نگاه و نفس بدل میشود. یعنی:

    « نگاه تازه/ زبان تازه/ نفس تازه». بنگرید:

    «من نمی‌دانم که چرا می‌گویند؛/
    اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/
    گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد/
    چشم‌ها را باید شست/
    جور دیگر باید دید/
    واژه‌ها را باید شست/
    واژه باید خود باد/
    واژه باید خود باران باشد»

    واکافت این فراز از شعر، زنجیره‌ای از همبستگی «دیدن» و «گفتن» را نشان میدهد:

    در این فراز،

    نخست با طرح چند پرسش که «چرا؟؟» نگاه در بند عادت و کلیشه به چالش گرفته میشود،

    پس از آن، سخن از شستشوی چشم/ نگاه است،

    و سپس،شستشوی واژه/ زبان.

    همجواری و همسایگی این مفاهیم، گویای آن است که «تازه دیدن» و «تازه گفتن» سر در آغوش هم دارند و در هم تنیده‌اند. و این نشان از آن دارد که؛ شاعر در تلاش است تا فاصله بین زبان و‌تجربه حسی را کاهش داده و بر آن تاکید دارد که؛ کلمه و‌کلام نباید – تنها – گزارش جهان باشد، بلکه باید آفریننده حضور آن تجربه در زبان باشد. و در این رابطه و راستاست که می‌گوید:

    « …… /
    روشنی را بچشیم/
    شب یک دهکده را وزن کنیم/
    خواب یک آهو را گرمی لانهٔ لک‌لک را ادراک کنیم/
    ….» (صدای پای آب)

    به این ترتیب، برای رسیدن به نگاه تازه، چشم و زبان، هر دو باید شسته شود، رسوب زدایی، آشنایی‌زدایی و هنجارگریزی شود، چه؟ آنکه، دگرگونی ادراک مستلزم دگرگونی زبان است. دگرگونی زبان به نوبهٔ خود امکان ادراک تازه را فراهم می‌کند.

    و این نسبتی با گوشه‌ای از فلسفه زبان دارد، چه آنکه شاعر – به موجب فرازهایی که در نگاه و نگر آمد – زبان را – تنها – ابزاری برای بیان تجربه نمی‌داند، و بلکه آن را یکی از عوامل شکل‌دهنده تجربه و ادراک جهان می‌داند.‌

    سازه چهارم: تغییر رابطه با جهان/ از مالکیت به ارتباط

    در نگاه سپهری، دیدن به معنای تصاحب کردن نیست. و چنانکه شعر او نشان میدهد، وی در پی آن نیست که طبیعت را به زبان انسان فرو بکاهد، و می‌کوشد تا ذهن و زبان انسان را – تا حد امکان – به جهان نزدیک کند.

    از این منظر، نگاه او ساختاری رابطه‌ای دارد: انسان، آب، درخت، پرنده، خاک، نور و حتی سکوت در یک شبکه از روابط قرار می‌گیرند.

    این نکته با مفهوم معروف او از «وحدت» ارتباط دارد. «وحدت» – البته – نه به معنای یکسان‌شدن همه چیزها، بلکه به معنای ارتباط زیستی بین همه پدیده‌ها و هستومندها (که زیر_ساخت وحدت در همه ساحت‌هاست)( ارتباط زیستی پدیده‌ها در شعر سپهری )

    رد پای این خوانش و گزاره را به روشنی میتوان در شعر منشور_مانند «صدای پای آب» دید و در درنگ گرفت. بویژه آنجا که شاعر، همه هستومندها و پدیده‌ها را در یک نظام به‌هم‌پیوسته می‌بیند. مثلا بندهایی از این دست:

    «و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت/
    و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت/
    و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت»

    در این نگاه، کرم، درخت، مرگ، نور، همه و همه عناصر هستی، هم‌ریشه، هم‌تبار، همساخت و تنیده در هم‌اند،به گونه‌ای که حذف هر جزء، سیستم را دچار اختلال میکند. به سروده سپهری: « و اگر …» و به نوشته او: « و اگر شاخه درخت بید خانه ما هم اکنون نمیجنبید، زندگی چیزی کم داشت »

    گواه دیگر را در شعر «از آب‌ها به بعد» می‌توان دید، آنجا که می‌گوید:

    «در سمت پرنده فکر می‌کرد/
    با نبض درخت، نبض او می‌زد/
    مغلوب شرایط شقایق بود.»

    این ضرباهنگ معنایی را در قطعه‌های دیگر هم میتوان دید. مثلا:

    شعر «آب»، «آب را گل نکنیم»: گویای چنین مهمی است. گویای نگاه ارتباطی و غیر مالکانه. چه آنکه؛ در این شعر، طبیعت چیزی نیست که انسان بتواند محض مصرف و یا تصرف، در آن و به آن نگاه کند. آب، ماهی، رودخانه، درخت و انسان – چنانکه در بودن – در زیست‌بوم هم مشترک‌اند. بنابراین، بند شاعرانه «آب را گل نکنیم» تنها یک توصیه‌ی زیست‌محیطی ساده نیست؛ بلکه پسِ پشت و زیر پوست آن، نوعی «اخلاق رابطه» نهفته است و جریان دارد.

    افزون بر اینها، گواه دیگر، شعر «نشانی» است

    ارتباط زیستی( در پاورقی)

    سازه پنجم: تغییر جایگاه انسان/ از مرکز جهان به درون جهان

    در متون ادبی و از جمله در شعر متعارف، اغلب «من» مرکز تجربه است و جهان چیزی است که شاعر آن را حس کرده و در توصیف میگیرند.

    در شعر سپهری، اما، وضعیت دگرگون است و دچار دگردیسی و این نسبت از جنس دیگری است.

    واکاوی شاعرانه‌ها -چنانکه نشان میدهد- گویای آن است که؛ شاعر می‌کوشد تا از مرکزیت «منِ انسان» فاصله بگیرد.

    در این سبک و سلوک، درخت تنها «موضوعی برای توصیف» نیست، بلکه خودش دارای نوعی حضور و شعور و تشخص است.

    به تعبیر دیگر، سپهری از «جهانِ برای انسان» به سمت «انسانِ در جهان» حرکت می‌کند.

    این تغییر، یعنی تغییر از نگاه ابزاری به نگاه ارزشی و بسیار مهم است، زیرا چنین نگاهی، بیننده را از یک رویکرد – صرفاً – زیباشناختی در مواجه با طبیعت فراتر برده و در افق دیگری قرار میدهد و به یک نگرش هستی‌شناختی نزدیک می‌کند.

    در این نگاه و نگر،

    طبیعت چنان انسان، جاندار است و شعورمند و نهادِ جهان، چنان نسیم و باد، در شور و در وزش. و بدین روی همه چیز در کنش است و کنشگر:

    • سنگ حالتی معنادار دارد: « … بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم»(حجم سبز، باغ همسفران)
    • خاک در شنود موسیقی احساس است: « خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود»( حجم سبز، پشت دریاها)
    • و نیز: «در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است» چنانکه چوب حافظه دارد: « هر که در حافظه چوب ببیند باغی … » است: « … الاغی دیدم یونجه را می‌فهمید» ( صدای پای آب)
    • و باد نیز ذهن دارد: « … میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود» (مسافر)

    سازه ششم: گیتی‌گرایی و طبیعت‌محوری/ معنویت در جهانِ زیسته

    برابر آنچه از میراث سپهری فهم می‌شود – چنانکه پیش از این هم بر نبشته در آمد – وی در میانه دوگانه ماتریالیسم لذت‌گرا و ایده‌آلیسم مینوگرا، – به عنوان زیست_جهان سلوک انسانی در دنیای واقع – ایده سومی را بر میکشد و «معنویت گیتی‌گرا‌» را طرح و طنین انداز میشود. شاعرانه‌های هشت کتاب گواه بر این گزاره است. شاعرانه‌هایی که – به مثابه داده – نشان میدهد که وی؛

    • زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند ( صدای پای آب)
    • و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند ( همان)
    • و ابدیت را نیز، روی چپرها ( د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    • و نیز رستگاری را ، لای گل‌های حیاط (د: حجم سبز)
    • و ازهمین زاویه است که عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیط زیست را به خودیِ خود و مستقل از سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند

    و بر این پایه، وی گر چه خدا‌‌باور است و انسان‌گرا و چنین نیست که انسان را در برابر خدا و طبیعت کوچک کند، اما البته و به رغم آن، انسان را از تخت مرکزیت در نظام هستی پایین آورده و به زیر می‌کشد.

    از نگاه او چنین نیست که انسان مرکز هستی باشد و همه چیز در استعمار و استثمار او، بلکه انسان نیز جزیی از هستی و بخشی از طبیعت است

    به موجب این نگاه، اهمیت انسان در این نیست که «مالک جهان» است. بلکه در این است که یکی از صورت‌های حضور در جهان است. و این همان چیزی است که پیشرفتهای عمیق اخلاقی را بویژه در حوزه اخلاق زمین و اخلاق زیست_محیطی در پی دارد

    سازه هفتم: تغییر نظام ارزش‌گذاری/ از ابزارانگاری به ارزش ذاتی

    «منِ» انسان، وقتی از مرکزیت هستی فاصله می‌گیرد و صورتی از حضور پیدا کرده و در نتیجه، جهان را می‌بیند، نگاه مالکانه و مصر‌فـمدار او هم فرو می‌ریزد. چرا که دیگر «من» در مرکز نیست تا متر و معیاری برای ارزشگذاری -و در واقع برچسب‌زنی- در مواجهه قرار گیرد و پیرفت آن پرسش از «این چیز برای من چه فایده دارد» به پرسش از « این چیز چه هست و چگونه هست» بدل خواهد شد. و این تغییر پارادایمی مهم است.

    بدین بیان، نگاه اصیل آن است که «شئ» را در استقلال خود باقی بگذارد. و این یکی دیگر از سازه‌های «نگاه» در سپهری و شعر اوست. از این جهت، می‌توان گفت یکی از اصول پنهان نگاه سپهری، دیدنِ جهان و عبور از مالکیت مصرف_مدار است.

    بدین ترتیب«نگاه» او در برابر نگاه مصرفیِ مدرن قرار می‌گیرد.

    نگاه مدرنِ مصرفی معمولاً سریع است:

    می‌بیند، تشخیص می‌دهد، ارزش‌گذاری می‌کند، مصرف می‌کند و عبور میکند. یعنی: زباله‌سازی میکند

    و سپهری -اما- :

    می‌بیند، مکث می‌کند، اجازه می‌دهد «چیز» دیده شودظاهر شود، و در آن حضور می‌یابد.

    در بینش و منش سپهری «مکث» از عناصر ساختاری نگاه است.

    «تعلیق ارزشگذاری»، «تغییر شیوه دیدن» و «پذیرش پیشا‌مفهومی» که در مستنداتی از این دست: « من نمیدانم چرا می‌گویند: «اسب، حیوان نجیبی است/ چشمها را …… جور دیگر …./ بد نگوییم به مهتاب و نگوییم که شب چیز بدی است.» (صدای پای آب) و یا نمونه‌هایی چنان شعر آب که: «آب را گل نکنیم. شاید …. » و ..، همه گواه راستی و درستی این گزاره هستند و می‌باشند.

    سازه هشتم: تنظیم فاصله، نزدیکی بدون تصاحب / فاصله بدون بیگانگی

    پیرفت سازه هفتم، شاید بتوان گفت سپهری شاعر «فاصله» هم هست

    ( روشن است که منظور از «فاصله» در اینجا، وجه کمی نیست، جنبه کیفی دارد و به معنای پیراستگی و آزاد‌سازی ذهن و زبان از عادات، ارزشداوریها، نامگذاریها و شناخت مفهومی اشخاص و اشیا است)

    این نکته کمی ظریف‌تر است.برای دیدن، هم باید نزدیک شد و هم باید دوری جست و فاصله گرفت. نزدیکی بیش از حد، آفت و آسیب «گمگشتگی در چیزها» را در بر دارد، چنانکه دوری بیش از حد هم، آفت «در غلطیدن در انتزاع» را در پی دارد.

    سپهری همواره در تلاش است تا فاصله را تنظیم کند و در مرز بینِ ««نزدیکی بدون تصاحب» و «فاصله بدون بیگانگی» حرکت کند.و این بخشی از معماری نگاه در اندیشه سپهری است.

    بندهای فراوانی از شعر سپهری را در یک شبکه معنایی می‌توان بر این خوانش، گواه گرفت. برای نمونه:

    در «نشانی»، فاصله به شکل مسیر و نشانه ظاهر می‌شود.

    در «صدای پای آب»، به شکل فاصله‌گرفتن از نگاه عادت‌کرده

    در «مسافر»، به شکل «باغ فواصل»

    در «واحه‌ای در لحظه»، به صورت حریم

    در «به باغ همسفران»، به صورت فاصله‌ای که دیدار را ممکن می‌کند؛ و

    در «آب را گل نکنیم»، به صورت پرهیز از مخدوش‌ کردن جهان.

    از این رو، می‌توان گفت سپهری، شاعر فاصله‌ است. فاصله‌ای زنده و مولد، که اجازه می‌دهد هم دیگری باقی بماند و هم رابطه با دیگری ممکن شود.

    سازه نهم:تغییر مقیاس

    به گواهی شاعرانه‌ها، سازه دیگر نگاه سپهری، « فوکوس متغیر» است. نگاه او همواره و پیاپی در هروله است، از خرد به کلان و بر عکس، از نزدیک به دور و بر عکس، از واقع به فراواقع و بر عکس و … بدین ترتیب ابژه و فاصله کانونی نگاه را پیوسته تغییر می‌دهد. لحظه‌ای بسیار نزدیک است: یک برگ، یک حشره، قطره آب، صدای پای چیزی.لحظه‌ای بعد، نگاه عقب می‌رود: باغ، کویر، آسمان، شهر، جهان.و … و این نگاه همواره در رفت و آمد است. این حرکت میان میکرو و ماکرو تصادفی نیست. و بدین گونه نشان دهد که «کل» و «جزء» جدای از هم نیستند و در هم آشکار گشته و دیده میشوند.

    در نگاه عادی، انسانها معمولاً، بر پایه متر و معیاری ثابت دچار نگاه کلیشه‌ای گشته، کانالیزه و … میشوند، نگاه یا درگیر جزئیات روزمره است، یا درگیر مسائل بزرگ و کلان

    در سپهری این دو از هم جدا نیست و نمیشود.

    او می‌تواند به قطره آب، برگ، حشره یا درز آجر خیره شود و چند لحظه بعد به آسمان، هستی، انسان و ابدیت برسد

    گواه این گزاره، باز هم «صدای پای آب» است

    در این شعر، سپهری – درست – همان حرکتی را انجام می‌دهد که برابر زبان هنری به «فوکوس متغیر» تعبیر می‌شود: از یک پدیده بسیار کوچک و نزدیک شروع می‌کند و سپس میدان دید را گسترش می‌دهد.

    میگوید:

    «قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.»

    و بلافاصله به عناصر طبیعی دیگری می‌رود:

    «هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد./
    …./
    مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.»

    سپهری همین نگاه را به یک مقیاس بسیار بزرگ‌تر می‌برد. در همان شعر می‌گوید:

    «آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی»

    و سپس:

    «در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم»

    بطوری که دیده میشود: «حشره، بشر، نور، و گیاه» در کنار هم قرار می‌گیرند، یعنی پدیده‌ای بسیار کوچک در همان میدان معنایی قرار می‌گیرد که انسان و .. و در پی آن می‌گوید:

    «روح من در جهت تازه اشیا جاری است.»

    این عبارت جای درنگ دارد. در نگاه شاعر، «اشیا» فقط موضوع مشاهده نیستند؛ بلکه بستری برای جاریِ نگاه هستند و چنین است که فوکوس روی اجزاء خرد و کوچک به دریافت‌های بزرگ‌تر از «بودن»، «ابدیت» و جهان می‌رسد. در متن شعر «قطره‌های باران»، «درز آجرها»، «برگ»، «حشره» در یک سو، «آسمان»، «هستی»، «ابدیت» و جهان انسانی در سوی دیگر.

    این ویژگی را در قطعه‌های دیگر شعر سپهری هم می‌تواند دید. از جمله؛ ن.ک:

    «هم‌سطر، هم‌سپید» و نیز «اینجا پرنده بود» هر دو از دفتر هشتم هشت کتاب

    «فوکوس متغیر» درست است که یک تعبیر ادبی/ هنری است، اما کارکرد اخلاقی دارد.

    عادت‌گریزی، تنظیم مناسبات انسان و جهان، فرو روی در خود و فرا‌روی از خود و احساس یگانگی با هستی و هستومندها، و … اثر وضعی فوکوس متغیر است

    فوکوس متغیر در نگاه سپهری، سازوکاری برای عبور از جزء به کل و از کل به جزء است؛ اما کارکرد نهایی آن صرفاً ایجاد تنوع تصویری نیست، بلکه تغییر کیفیت ادراک و نسبت انسان با زندگی است

    سپهری با نزدیک شدن به کوچک‌ترین عناصر جهان و سپس گشودن میدان نگاه به سوی طبیعت، انسان و هستی، نشان می‌دهد که معنای زندگی در فاصله میان «جزء» و «کل» شکل می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای که امر کوچک می‌تواند دریچه‌ای به امر بزرگ باشد و امر بزرگ نیز ارزش و معنای جزئیات زندگی را آشکار کند

    و در یک بیان فشرده‌تر:

    فوکوس متغیر در سپهری، هنرِ دیدنِ زندگی در دو مقیاس است: دیدنِ جهان در یک قطره و دیدنِ یک قطره در جهان.

    سازه دهم: سیالیت نگاه/ حرکت میان ساحت‌های مختلف

    از پی‌آمدهای «فوکوس متغیر»، یکی هم «نگاه سیال» است. و این خود یکی دیگر از سازه‌های ساختاری «نگاه» در بینش سپهری است.

    نگاه در شعر او ثابت نمی‌ماند. چنانکه در گفته و بر نبشته آمد، همواره در هروله و در رفت و آمد است. میان دور و نزدیک، جزء و کل، انسان و طبیعت، سکوت و سخن، واقع و فرا‌واقع.

    شاعر در تماس و در تماشای اشیا و اشکال قرار میگیرد، ولی از آن ایستگاه نمی‌سازد. در نگاه شاعر؛

    • هر چیز پنجره رو به تجلی است. (آب فقط آب نیست؛ درخت فقط درخت نمی‌ماند) ( حجم سبز، پشت دریاها)
    • «چوب» متضمن حافظه باغ است. (حجم سبز، سوره تماشا)
    • « باغ» باردار یک وضعیت وجودی است (صدای پای آب)

    و چنین است که می‌گوید: ببوی و برو (شرق اندوه، هلا)

    و از این رو است که می‌نویسد:

    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛ نگاه را تازه کرده‌ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. من هر آن تازه خواهم شد ( هنوز در سفرم، ب دیدن از کنار

    سازه یازدهم: عبور از واقع به فراواقع/ دیدن از کنار

    نگاه او از جنس «چشمان یک عبور» و «نگاه از کنار» است، و نه از روبه‌رو. فرازهای فراوانی از شعر سپهری گواه این مدعاست.

    او غالباً در برابر یک شیء نمی‌ایستد تا آن را مانند یک نقاش کلاسیک قاب بگیرد و تمام کند. نگاهش حرکت می‌کند؛ از یک شیء به شیء دیگر می‌رود، از سطح به عمق، از جزئی به کلی، از بیرون به درون.به همین دلیل، شعرهایش گاهی شبیه حرکت یک دوربین هستند؛ اما دوربینی که صاحبش دائماً جای خود را تغییر می‌دهد.مثلاً ممکن است از یک منظره شروع کنیم و ناگهان وارد وضعیت روانی یا هستی‌شناختی شاعر شویم، بدون اینکه مرز مشخصی میان این دو وجود داشته باشد. بنابراین می‌توان گفت: نگاه سپهری «زاویه» ندارد؛ «مسیر» دارد.این نکته به نظرم برای فهم فرم شعر او بسیار مهم است. از جمله جلوه‌های این ویژگی:

    آمیختگی بین واقع و فرا‌واقع. برای نمونه:

    «سپیدار» و «کوچه‌باغ» واقعیت‌هایی متعین و ملموس‌اند و تصویرپذیرند. و در پیوست با اینها «سبز» بودنِ «خواب خدا» یا «آبی» بودن «پرهای صداقت» مفاهیمی تجریدی و تصویرناپذیرند.

    و نیز نمونه‌های دیگری چنان ترکیب: «گل تنهایی» یا «فوارۀ اساطیری» یا «لانۀ نور»

    در هریک از این ترکیب‌ها یک جزء کاملاً عینی واقع است و جزء دیگر کیفیتی کاملاً ذهنی فراواقع دارند.

    درهم‌ریختگی و درهم‌تنیدگی واقع و فرا‌واقع، هروله بین زمین و آسمان، غرقگی شناورانه در اشکال طبیعت و … نشانه‌هایی است بر آنکه شاعر در جستجوی امر فرا‌واقع در لابلای واقعیت‌هاست. همبستگی ورود و فرود شعر در این نکته است. او که « به انگیزه تماشای خود » سر حوض می‌رود، سرانجام، همسفر باد، سر‌وقت خدا می‌رود و این نمونه‌ای از آموزه سوره تماشا:

    « در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند، پی گوهر باشید ».

    شعر « پیغام ماهی‌ها » یکی از با معناترین صورت‌گریهای سپهری است که در لحظه، ادبیات را حامل دو بار معنایی متفاوت می‌کند.

    از سویی از فاجعه می‌گوید و از سوی دیگر از مواجهه وحدت‌جویانه با امر متعال

    سازه دوازدهم: ادراک وحدت هستی/ فروریختن مرزهای کلیشه

    نگاه هستی_شناختانه و وجود_گرایانه بر‌آمده از انگاره ارتباط زیستی، موجب شده است تا شعر سپهری، نمایشگاهی از «وحدت» باشد و هر مرزی – به رغم کارکرد در جهان واقع، اما – در جهان فراواقع، اعتبار خویش را از دست داده و دنیایی برهنه از تصلب، تعصب و خشونت معماری شود

    به موجب این نگاه،

    در شعر سپهری، هستی نه در قالب مجموعه‌ای از موجودات منفصل، بلکه در هیئت کلیتی به‌هم‌پیوسته و زنده ظهور می‌یابد؛ چنان‌که شاعر در «صدای پای آب» می‌گوید: «و نترسیم از مرگ / مرگ پایان کبوتر نیست / مرگ وارونه یک زنجره نیست» و اندکی پیش‌تر، در ترسیم نسبت انسان با جهان طبیعی، خود را در امتداد همه اجزای هستی قرار می‌دهد: «من مسلمانم / قبله‌ام یک گل سرخ». در چنین جهانی، گل، آب، درخت، پرنده، انسان و حتی عناصر به ظاهر بی‌جان طبیعت، از مرزهای متعارف خود فراتر می‌روند و در یک کلیت وجودی با یکدیگر پیوند می‌یابند.

    این وحدت هستی‌شناختی در «صدای پای آب» با نفی مرزبندی‌های تثبیت‌شده میان انسان و طبیعت صراحت بیشتری می‌یابد؛ آنجا که شاعر می‌گوید: «اهل کاشانم / پیشه‌ام نقاشی است / گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما / تا به آواز شقایق که در آن زندانی است / دل تنهایی‌تان تازه شود». حتی قفس، که در جهان واقع نشانه محدودیت و جدایی است، در جهان شعری سپهری به محل حضور و طنین طبیعت بدل می‌شود. از همین منظر، شاعر در «نشانی» نیز مخاطب را از جهان قراردادها و مرزهای تثبیت‌شده به سوی فضایی می‌برد که در آن، نشانه‌های طبیعت راهنمای رسیدن به حقیقت‌اند: «خانه دوست کجاست؟ / در فلق بود که پرسید سوار». پرسش از «خانه دوست» در اینجا صرفاً پرسشی درباره مکان نیست؛ بلکه جست‌وجوی جایگاهی است که در آن، فاصله میان «من» و «دیگری» و میان انسان و جهان، فرو می‌ریزد.

    ازاین‌رو، «وحدت» در شعر سپهری را می‌توان نه صرفاً یک مضمون، بلکه شیوه‌ای برای ادراک هستی دانست. در این دستگاه فکری، دیگری تهدیدی برای خود نیست و طبیعت نیز موضوعی منفعل در برابر انسان به شمار نمی‌آید؛ بلکه هر موجود، جزئی از یک کلیت زنده و مرتبط است. تأکید شاعر بر دیدن و زیستنِ بی‌واسطه، چنان‌که در «صدای پای آب» می‌خوانیم: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید»، در واقع دعوت به گسستن از نظام‌های ادراکی و ارزشی‌ای است که جهان را بر اساس دوگانه‌هایی چون خود/دیگری، انسان/طبیعت و ما/آنها تقسیم می‌کنند. بدین ترتیب، شعر سپهری با زدودن این مرزها، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن، خشونت و تعصب، محصولِ مرزبندی و بیگانگی‌اند و رهایی از آنها در گرو بازشناسی پیوند بنیادین همه اجزای هستی است.

    سازه سیزدهم: گشودگی بی‌پایان/ نگاه حلزونی و سلوک مستمر

    «نگاه» – چنانکه در شعر سپهری بازتاب دارد- ساختاری شبیه «سلوکِ بی‌پایان » است. هر بار که چیزی دیده می‌شود، امکان دیدنِ دیگری ایجاد می‌شود.هر کشف، پرسش تازه‌ای باز می‌کند.

    بنابراین «نگاه» در سپهری و شعر او، فرایندی گشوده است که نقطه‌ای در پایان ندارد.

    سپهری از یک «جهان‌بینی بسته و نهایی» حرف نمی‌زند، او بیش و پیش از هر چیز، از «سلوک دیدن» می‌گوید:

    • «چشم‌ها را باید شست» گویای آن است که «دیدن» یک فرایند است، و لزوما در رسیدن به یک پاسخ نیست و از همین رو، بی‌درنگ، افزوده می‌کند:
    • « واژه‌ها را باید شست، واژه باید خود بعد، خود باران باشد»

    «دیدن» اگر یک «وضعیت نهایی» بود، نیازی به شستشوی همواره چشم نداشت. فعل «باید شست» نشان می‌دهد که دیدن نزد سپهری، یک فرایند است و بی‌پایان. یعنی گشوده سمت «وسعت بی‌واژه» (حجم سبز، ندای آغاز) و «سمت پرنده» (ما هیچ ما نگاه، از آبها به بعد)

    گواه بر این، تعریفی است که از زندگی دارد. می‌گوید:

    «زندگی تر شدن پی در پی است»

    و در پیوند با این از «عبور» می‌گوید که: «عبور باید کرد و همنورد افق‌های دور باید شد» و نیز از سفر: «سمت جوهر پنهان زندگی …»

    این است که او، از «ما هیچ، ما نگاه » و از «چشمان یک عبور» می‌گوید

    و همین سازه است که – در پیوند با سازه‌های پیش‌گفته – نشان می‌دهد؛ «نگاه» در سپهری، ساختاری «حلزونی» دارد و نه خطی!

    سازه چهاردهم: غایت نگاه/ دگرگونی بیننده؛ «چشمان یک عبور»

    در سپهری، غایت نگاه، شناختنِ جهان نیست؛ دگرگون شدنِ بیننده در سایه سار دیدنِ جهان است. و از این رو «نگاه سپهری»، تنها «نگاه شاعرانه به طبیعت» به معنای معمول آن نیست، بلکه به معنای «نوعی سلوک ادراک و اخلاق» است. شیوه‌ای از دیدن است که در آن انسان، جهان را پیشا‌مفهومی، بی‌واسطه، غیر انتفاعی و مستقل تجربه کند.

    «دیدن» نزد سپهری، ساز و کاری است تا آدمی از خود محدود کننده معنا عبور کند و به نوع دیگری از نگاه برسد. چه آنکه در این سلوک، مرکزیت سوژه انسانی متزلزل و فرو می‌ریزد و از دست میرود. تعبیر «چشمان یک‌ عبور » استعاره و اشاره به این مهم است.

    «چشمان یک عبور» می‌گوید: چشم دیگر متعلق به «من» نیست. چشم متعلق به فرایند عبور است.‌چه آنکه در این نظام اندیشگی – چنانکه اشاره شد – «من» آرام‌آرام عقب می‌رود اما تا جهان خودش را نشان دهد.

    جمع‌بندی:

    در یک جمع‌بندی، برابر نظام اندیشگانی سپهری – به گواهی شاعرانه‌های وی – « نگاه » در یک تحلیل ساختاری از «دیدن» آغاز می‌شود، از « پاکسازی ادراک و پرهیز از پیشداوری» و از «هم‌حضوری با جهان» می‌گذرد و سر‌انجام به نوعی از تغییر وضعیت در بیننده می‌رسد.

    «نگاه» در شعر سپهری صرفاً ابزار توصیف جهان نیست؛ خودِ نگاه، موضوع شعر و حتی موضوع سلوک شاعرانه است.

    (پاورقی)

    در پیوند با سازه چهارم

    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    فراز یکم:

    سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

    « … پیش از این یعنی/
    روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/
    روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/
    روی پلک درشت بشارت/
    خواب شیرینی از هوش می‌رفت/

    از تماشای سوی ستاره/
    خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/
    … »

    فراز دوم:

    و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/
    چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/
    من هنوز/
    موهبت‌های مجهول شب را/
    خواب می بینم/
    من هنوز/
    تشنه آب‌های مشبک هستم/
    دگمه‌های لباسم/
    رنگ اوراد اعصار جادوست

    در علف زار پیش از شیوع تکلم/
    آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/
    من در این جشن موسیقی اختران را/
    از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/
    و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/
    ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/
    جذبه تو مرا همچنان برد…/
    …

    …. /
    زیر ارث پراکنده شب/
    شرم پاک روایت روان است:/
    در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/
    محشری از همه زندگان بود/
    از میان تمام حریفان/
    فک من از غرور تکلم ترک خورد/
    بعد/
    من که تا زانو/
    در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/
    دست و رو در تماشای اشکال شستم/
    بعد، در فصل دیگر/
    کفش‌های من از لفظ شبنم

    تر شد/
    بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/
    هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/
    بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/
    ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/
    … »

    فراز سوم:

    و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

    « …./
    اهل کاشانم/
    نسبم شاید برسد/
    به گیاهی در هند/
    به سفالینه‌ای از خاک “سیلک/
    شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/
    … » ( صدای پای آب)

    فراز چهارم:

    و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

    « آنی بود، درها وا شده بود/
    برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/
    مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/
    گویا شده بود/
    آن پهنه چه بود/

    با میشی گرگی همپا شده بود/
    نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/
    من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/
    زیبایی تنها شده بود/
    هر رودی دریا/
    هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )

    { در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » }

  • ساختار «نگاه» در نظام اندیشگانی شعر سپهری

    ساختار «نگاه » در نظام اندیشگانی شعر سپهری:

    سهراب سپهری، فلسفه‌ای دارد و از یک «جهان‌بینی» برخوردار است. و چنانکه شعر او گویاست، «زیست-جهانی همه جانبه» برای خود تعریف کرده است و اینها همه از او «هنرمندی است صاحب نگاه» ساخته است.

    بدین روی «نگاه» در شعر سپهری یک کنش نیست، بلکه «سازوکار ادراک» است.

    به بیان دیگر، در بینش و نگرش سپهری، مسئله فقط؛ دیدن و چه دیدن نیست، بلکه چگونه دیدن و پیرفت و برآیند آن است و نیز تغییر و تحولی که در نسبتِ انسان، جهان و زبان، باید و شاید تا پدیدار گردد و رخ دهد

    بر این پایه «نگاه» در زیست_جهان سپهری، صورت_پذیر وساختارمند است.

    ساختار نگاه در نظام اندشگی سپهری، برابر شاعرانه‌های او، استعداد واکاوی در چند لایه را دارد.


    لایه اول: ساختار «نگاه» در یک نگاه:

    این نگاه مینیمالی را بدین ترتیب می‌توان صورت‌بندی کرد

    ۱- نگاه شهودی: سپهری می‌کوشد جهان را پیش از آنکه با مفاهیم و قضاوت‌های معمول تفسیر کند، مستقیماً و با شهود تجربه کند. برای او دیدن، نوعی کشف است.

    ۲- نگاه پدیدارشناسانه و بی‌واسطه: اشیا را همان‌گونه که هستند می‌بیند، نه صرفاً بر اساس نام، کاربرد یا ارزش اجتماعی‌شان. مثلاً یک درخت فقط «درخت» نیست؛ موجودیتی زنده و شایستهٔ تأمل است.

    ۳- نگاه شرقی و عرفانی: در شعر او تأثیر عرفان ایرانی و نیز اندیشه‌های شرقی، به‌ویژه ذن و بودیسم، دیده می‌شود. رسیدن به آرامش، رهایی از «من» و یکی‌شدن با طبیعت از عناصر این نگاه است.

    ۴- نگاه وحدت‌گرایانه: مرز میان انسان، طبیعت و جهان در نگاه او کمرنگ می‌شود. انسان بخشی از طبیعت است، نه موجودی جدا و مسلط بر آن.

    ۵- نگاه ساده‌ساز و پاک‌کننده: سپهری در پی آن است که غبار عادت، قضاوت و پیش‌داوری را از روی اشیا کنار بزند و دوباره با «چشم تازه» به جهان نگاه کند. به همین دلیل در شعرش مفاهیمی مانند «چشم‌ها را باید شست» اهمیت پیدا می‌کنند.

    ۶- نگاه اخلاقی ـ زیباشناختی: زیبایی برای سپهری صرفاً امر هنری نیست؛ نوعی شیوهٔ درست زیستن است. انسان اگر درست ببیند، نسبت او با طبیعت، دیگران و جهان نیز تغییر می‌کند.

    چکیده انکه:

    نگاه سپهری – بویژه با توجه به غنای تجربی که از رهگذر آشنایی با عرفان ملل دارد (از عرفان هندوچین باستان تا … ذن ژاپن و حکمت خسروانی ایران پیشا‌‌اسلام و پسا‌‌اسلام) نگاهی شهودی، عرفانی و طبیعت‌محور است که می‌کوشد انسان را از عادت‌ها و پیش‌داوری‌ها رها کند تا جهان را با چشمی تازه و در ارتباطی وحدت‌مند با هستی ببیند.

    در واقع، «نگاه» در اندیشهٔ سپهری فقط دیدن نیست؛ شیوه‌ای برای بودن، زیستن و نوعی سلوک انسانی است است.


    ساختار نگاه
    لایه دوم: ویژگی‌ها

    چنانکه گفته شد؛ «نگاه» در زیست_جهان سپهری، ساختارمند است و ویژگیهایی دارد:

    ویژگی یکم:

    «ساختار نگاه» در نگرش شاعر، نگاه «از من به جهان» نیست، بلکه «میان من و جهان» است .با این توضیح که:

    در بسیاری از شعرهای متعارف، ساختار چنین است:

    من → جهان را می‌بینم → درباره جهان سخن می‌گویم.

    اما در سپهری این رابطه پیچیده‌تر می‌شود:

    من = جهان، یعنی «من» فقط بیننده نیست؛ خودش نیز در معرض نگاه جهان قرار می‌گیرد. این نکته بسیار مهم است. در جهان شعری سپهری، شاعر به طبیعت نگاه می‌کند، اما طبیعت هم به نحوی شاعر را از خودِ بسته و عادت‌کرده‌اش بیرون می‌کشد.در نتیجه، نگاه یک رابطه یک‌طرفه نیست؛ یک رابطه دوسویه و دگرگون‌کننده است.شاعر نمی‌خواهد صرفاً طبیعت را ببیند و بشناسد؛ می‌خواهد در فرآیند دیدن و شناخت، خودش نیز تغییر کند.

    در شعر سپهری، نگاه رابطه‌ای یک‌سویه میان سوژه و ابژه نیست؛ سوژه در فرآیند مواجهه با جهان، خود نیز دستخوش تغییر می‌شود.

    از همین منظر، تعبیر «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید» صرفاً دعوت به مشاهده‌ای متفاوت نیست، بلکه بیانگر ضرورت دگرگونیِ خودِ سوژه‌ی مشاهده‌گر است؛ گویی جهان، در فرآیند دیده‌شدن، نگاهِ بیننده را نیز بازسازی می‌کند در این رابطه – مثلا – قطعه‌های: سوره تماشا و یا نشانی از دفتر حجم سبز و نیز بندهایی از شعر صدای پای آب و شعر مسافر، جای درنگ دارد

    ویژگی دوم:

    نگاه سپهری، «سوژه‌زدایی» می‌کند

    و این یکی از عمیق‌ترین وجوه شعر سپهری است.در فلسفه مدرن، «سوژه» معمولاً مرکز ادراک است: « من می‌بینم/ من می‌شناسم/ من جهان را موضوع شناخت خود قرار می‌دهم.»

    سپهری – اما – این مرکزیت را بر‌نمی‌تابد و کنار می‌زند. در جهان او؛ درخت، سنگ، آب، پرنده، بوته، و … حتی یک حشره، صرفاً ابژه‌ای در برابر انسان نیست. آنها نیز در نوعی استقلال هستی‌شناختی قرار گرفته و دیده می‌شوند.ا

    و این همان چیزی است که به شعر او کیفیتی شبیه «مراقبه» می‌دهد.شاعر می‌خواهد به جایی برسد که برای دیدنِ درخت، مجبور نباشد نخست آن را به «درخت برای انسان» تبدیل کند.

    بنا بر این، می‌توان گفت: نگاه سپهری، نگاهِ تصاحب‌کننده نیست، نگاهِ حضورپذیر است. او نمی‌خواهد از ذهن خود برای جهان قفس بسازد و آن را زندانی کند و بر این ایده و انگاره و کنش است که خود را در جهان قرار داده و میبیند. و در یک کلام:

    شاعراز سوژه‌ای که جهان را می‌بیند، به سوژه‌ای می‌رسد که خود را در جهان می‌بیند.»

    در این رابطه، افزون بر بندهایی از صدای پای آب و مسافر، قطعه‌های: نشانی و واکه‌ای در لحظه نیز جای درنگ دارد

    یژگی سوم:

    و چنین است که «دیدن» در سپهری، نوعی « اخلاق» است و این نکته جای درنگ دارد.

    سپهری « صاحب نگاه» است، این درست است، اما این تعبیر نباید به مواجهه بصری و یا تصویرسازی شاعرانه فرو کاسته شود، چرا که «دیدن» برابر دستگاه فلسفی او، تنها «تفرج صنع» نیست، که یک «امر اخلاقی» است. چه؟ آنکه؛ دیدنِ دیگری و دیگران، و نیز دیدن اشخاص و اشیاء، – بی هر گونه فروکاهشِ وزنِ بودنِ آنان – بایسته نوعی فروکاستنِ خودخواهیِ انسان است.

    و اینجاست که «نگاه» با «اخلاق» گره می‌خورد.

    و برای همین است که؛ جهان سپهری با جهانِ خشونت، سلطه، مصرف و تصاحب ناسازگار است. آدمی وقتی جهان را چنان، نگریسته و می‌بینید، دیگر نمی‌تواند آن را – بی هر گونه دغدغه و به آسانی- تنها «منبع»، «شیء» و یا «ابزار» تلقی کند. از این جهت، نگاه او به طبیعت، اخلاقی و به شکل پاره‌ای از سلوک و گونه زیستن او خواهد شد.

    ایده سپهری در فراخوان به نگاه، بیش و پیش از هر چیز، معطوف به «نحوه دیدن» است.

    سپهری از یک سو طبیعت را می‌بیند، از سوی دیگر -اما- همواره در حال اصلاح دستگاه بیناییِ خویش است. گویی زبان حال شاعر این است که؛ مشکلِ انسان نا‌دیدن جهان نیست. مشکل، بلکه این است که با لنز و عینکی آلوده به عادت‌ها، نامگذاریها، پیش‌داوری‌ها و تن‌بارگی‌ها می‌بیند.

    بر این پایه است که «چشم» در بینش او یک عضو فیزیولوژیک نیست؛ بلکه یک ابزار معرفت‌شناختی است و برای همین است که در شعر او بسامد «نگاه» و واژه‌های همنشین و جانشین، همانند دیدن، چشم و شستن چشم، روشنایی، پنجره، تماشا و …. از حجم بالایی برخوردار است. و اینها همه، شبکه‌‌ای از معنایی را ساخته و می‌سازند که در مرکز آن یک پرسش قرار دارد:

    «چگونه می‌توان جهان را چنان دید که پیش‌فرض‌های «من» آن را تحریف نکند؟

    و درست از این روست که شعر سپهری با هدفِ «باز‌خورد صحت و سلامت نگاه» فراخوان به «شستشوی نگاه» و نیز «شستشوی واژه» کرده است و بر آن تاکید دارد

    این معنا و مفهوم را هم در دو شعر «صدای پای آب و مسافر» و نیز افزون بر آن در شعر «آب» از دفتر حجم سبز، می‌توان دید و د درنگ گرفت.

    ویژگی چهارم:

    از این روی، نگاه او «پدیدارشناسانه» است. و به زبان فلسفی:

    در سپهری – به گواهی شاعرانه‌ها – «تجربه نگاه» سر از «پدیدارشناسی» در می‌آورد، و این یکی دیگر از ویژگیهای ساختار نگاه اوست، چرا که وی – در زبان شعر – بیش و پیش از آنکه «جهان» را تعریف و توصیف کند که «چیست و چه هست»، سخت در تلاش است تا نشان دهد؛ «جهان چگونه خودش را به یک آگاهیِ آماده برای دیدن نشان می‌دهد؟» و اینجاست که بر پایه دستگاه فکری شاعر، در فرایند « تماشا» »، «مکث» جایگاه ویژه می‌یابد. شاعر از «شتاب» پروا گرفته و دور میشود تا «چیزها» بتوانند خودشان را آشکار کنند و ادراک شوند. عناصر معنایی: نگاه، مکث، عادتـگریزی، گشودگی آگاهی و آشکارگی چیزها، به عنوان فرایند « پدیدار شناختی» در واکاوی « صدای پای آب » به روشنی دیده میشوند، افزون بر آن و بر شعر مسافر، رد پای این مفهوم را قطعه‌های: « نشانی و گلستانه» از حجم سبز هم در نمایش دارند

    ویژگی پنجم

    اینجا «سکوت» وارد ساختار نگاه می‌شود

    و این یکی از پارادوکسها در شعر و شاعرانه‌های سپهری است.

    ( این روشن است که:
    زبان، در جهان واقع گریز ناپذیر است و یکی از بازنمودهای زبان، نام‌گذاری جهان و پدیده‌های آن است. این از یکسو،
    از سوی دیگر – اما – همزمان، نام‌گذاری، جهان را زندانی قاب و قالب‌های ذهنی کرده و آنها را دچار قفس تنگ واژه‌ها و روایت‌ها میکند و نمایش واقع را – چنانکه هست – سد و سلب میسازد و آدمی را – خواه ناخواه -به دام_تله فضای مجازی (= دنیای غیر حقیقی) انداخته و دچار میکند، چه؟ آنکه « تراوش بی‌واسطه نگاه/ نگاه پیشامفهومی» را ناممکن میسازد. اینجاست که پارادوکس شعر سپهری در حوزه «نگاه» دیدنی میشود.)

    پارادوکس این است؛

    «سلوک در هروله بین زبان و سکوت» چرا که؛ «بهتر دیدن در گرو کمتر سخن گفتن» است.

    شعر سپهری میان دو نیرو در حرکت است، بین «زبان و سکوت»

    ( شاعر – از یک سو – باید سخن بگوید، و همزمان اما – از سوی دیگر- باید سکوت کند، به حکم اینکه کلمه و کلام میان او و جهان واقع حجاب ایجاد کرده و میکند.)

    این چنین است که شاعر – همواره – در تلاش است تا به زبانی برسد که به جای تصرف جهان، امکان حضور جهان را فراهم کند. و این پارادایم زیر پوست آن پارادوکس است.

    یعنی پارادایم زیر پوست پارادوکس «زبان/ سکوت»، «امکان فرصت حضور جهان» است.

    یکی از روشن‌ترین گواهان چنین خوانشی، بندهایی از «صدای پای آب» است. می‌گوید::

    «من به مهمانی دنیا رفتم/ من به دست اندوه/ من به باغ عرفان رفتم»

    ترکیب «باغ عرفان» آنهم در پیوند با ترکیبـواژهای دیگری چنان: « سنگ عزلت، فرش فراغت، وسعت بی‌واژه، پشت هیچستان، غفلت پاک، هوای خنک استعفاء و … » ( به ترتیب در قطعه‌های: مسافر، ندای آغاز، واحه‌ای در لحظه، در گلستانه و صدای پای آب ) نشانگر آن هستند که؛ سپهری به جهانی می‌اندیشد که پیش از تثبیت در شبکهٔ واژه‌ها و مفاهیم، امکان تجربه شدن دارد.

    ویژگی ششم

    «نگاه» – چنانکه گفته و برنبشته شد – به نزد سپهری، نوعی سلوک و کنش است، نوعی حرکت است، حرکت از «دانستن» به «بودن» است.

    شاید بتوان همه ویژگی‌ها را در این نکته چکیده کرد. «دانستنِ» چیزی با «بودنِ» با چیزی، متفاوت است.

    «دانستن» موضوع میخواهد. ولی «بودن» محیط میخواهد. در شاعرانه های سپهری، در مواجهه با هستی و طبیعت، وقتی سخن از «نگاه و تماشا» میرود، سخن از دانستن نیست، بلکه سخن از لحظات نغز و ناب نوعی «تجربه وجودی» است. در شعر سپهری؛ آب و آیینه، صحرا و دریا، برّ و بیابان، برگ و باد، باغ و بستان، درخت، پرنده، نور و …. تنها موضوعات دانستن نیستند؛ فرصتهایی برای تغییر وضعیت وجودی انسان‌اند.

    تعابیر و ترکیب_واژه‌هایی چنان: « شناوری در رنگهای فطری و در افسون گل سرخ» (به ترتیب در: شعر ورق روشن وقت و در شعر صدای پای آب) و نیز «شستشو در حرارت سیب و در تماشای اشکال» ( به ترتیب در: شعر مسافر و در شعر متن قدیم شب ) گواه راستی و درستی چنین خوانی هستند

    در واقع سخن این است که – مثلا – در این بندها و فرازها، «گل سرخ» ، «چشم» و یا … تنها عناصر طبیعی یا حسی نیستند، بلکه ابزارهای دگرگونی انسان‌اند. شاعر از «شناختن راز» عبور می‌کند و به «شناور شدن» می‌رسد؛ از «دیدن معمول/ آشنا» عبور می‌کند و به «جور دیگر دیدن/ نا آشنا». واین، یعنی حرکت از دانستنِ جهان به بودن در جهان.

    (در این رابطع، برای مطالعه بیشتر؛
    مثلا،

    تعبیر: «من به مهمانی دنیا رفتم/ صدای پای آب» جای واکاوی دارد.

    واژه «مهمانی» بسیار شایان درنگ است.

    واکافت این بند گویای آن است که در نگاه شاعر؛ جهان، موضوع محض مشاهده و شناخت از بیرون نیست. بلکه محیطی است که به آن وارد می‌شود و در آن حضور پیدا می‌کند.

    نمونه دیگری:

    «من از هجوم حقیقت به خاک افتادم./ مسافر»

    این بند به گونه روشن گویای آن است که «حقیقت» چیزی نیست که تنها دانسته شود. مواجهه با حقیقت یک رویداد وجودی است که وضعیت انسان را تغییر می‌دهد. تعبیر «به خاک افتادن» نمایش تجربه و سلوک وجودی در مواجهه با حقیقت است. )


    نتیجه آنکه:

    نگاه در شعر سپهری یک «ابزار ادراک شاعرانه» است که؛

    به لحاظ فرم:
    از طریق تصویرپردازی، کانون‌مندی چشمی، موتیف‌های طبیعی، ادبیات تداعی‌محور، اقتصاد زبانی و ترکیب‌بندی‌های نقاشانه،

    و به لحاظ معنا:
    از طریق شهود، پدیدارشناسیِ حضور و میل به وحدت انسان و جهان ساخته می‌شود.

    و در تعبیر دقیق‌ترین – شاید – بتوان گفت:

    در سپهری، «دیدن» خودِ موضوع شعر نیست؛ «دیدن» شیوهٔ ساخته‌شدن شعر است.

    یعنی: چنین نیست که سپهری دربارهٔ «دیدن و نگاه‌کردن» شعر می‌گوید. بلکه «نوع نگاه‌کردن او به جهان»، رشته رمز شکل‌گیری خودِ شعر می‌شود

    به بیان دیگر:

    در سلوک شعری سپهری، مهم این نیست که شاعر چه می‌بیند. مهم آن است که او «چگونه می‌بیند» و همین «چگونه دیدن» است که شعر او را می‌سازد.

    پس می‌توان ساختار نگاه سپهری را چنین ترسیم کرد (به صورت یک فرمول مفهومی):

    چشم → دیدن → رهایی از پیش‌داوری → مکث → حضور شیء → کاستن از مرکزیت «من» → پیوند با جهان → تجربه وحدت

    و نکته ظریف این است که؛

    این حرکت خطی نیست؛ حلزونی و در فراز است. شاعر هر بار به جهان نگاه می‌کند، باید دوباره از «من» فاصله بگیرد؛ و هر بار که از «من» فاصله می‌گیرد، جهان برای او تازه‌تر دیده می‌شود. تعابیر و ترکیب‌_واژه‌های: «شستشوی چشم، آب پاشی درون، تازه سازی نگاه و نفس و …» ( به ترتیب در: صدای پای آب، مسافر، ) همه و همه را در این رابطه باید دید. برای نمونه، (در نامه‌ای با شناسه: اردیبهشت ۱۳۴۲ خطاب به دوستی به نام مهری):

    « من از …

    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛ نگاه را تازه کرده‌ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. من هر آن تازه خواهم شد.

    بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد تا ببینی روانِ من هر بار در شور تماشا چه می‌کند.

    …. نپرسیم و با خود بمانیم و درون خویش را آب‌پاشی کنیم و در آسمانِ خود بتابیم و خویشتن را پهنا دهیم. ..»

    بنابراین می‌توان گفت:

    • نگاه سپهری یک «نگاهِ دگرگون‌شونده» است.
    • نگاه، هم جهان را آشکار می‌کند و هم بیننده را تغییر می‌دهد.

    و از این روست که عنوان «صاحب نگاه» درباره سپهری دقیق‌تر از عنوان «شاعر طبیعت» است.

  • قرآن، ارتباط زیستی و کاربرد آن در صلح و سلام

    قرآن، ارتباط زیستی و کاربرد آن در صلح و سلام

    این یادداشت، با یک چکیده، یک درآمد و هفده بند، در ۱۲ صفحه، صورت_بندی شده است.

    چکیده:

    واقعیت این است که دو فهم مسلط درباره ذات بشر وجود دارد:

    • یک فهم این است که بشر، به طور کلی، خواهان جنگ بوده و هست و او نمی‌تواند جز بر بستری از جنگ و خشونت زندگی کند. و این همان فهمی است که – به روایت قران در اسطوره آفرینش/ آدم – فرشته‌ها از انسان داشتند و بعدها شماری از فلاسفه نیز چنین پنداشته و انگاشته و نظر دارند. در نگاه این دسته از فیلسوفان: « موتور محرک تاریخ، جنگ است »
    • و فهم دوم – اما – فهمی است که نگاهی خوشبینانه به ذات انسان دارد. در این نگاه، که رویکردی وجودی و اگزیستانسیل دارد، طبیعت انسان بر پایه صلح و پروای از خشم و خشونت و جنگ دیده و تعریف می‌شود.

    به نظر می‌رسد، متن وحیانی به روایت از « خدا » چنین نگاهی را بن_مایه و پایه قرار داده و از این زاویه به انسان نگریسته و می‌نگرد. سند گواه این گزاره، نقد خدا بر نقد فرشتگان پیرنگ جعل خلیفگی آدم است.
    رویکرد فلسفی و مواجهه خردورزانه با متن وحیانی به ما – به عنوان پژوهشگر – کمک می‌کند تا درک و دریافت شود که – برخلاف آراء فرشتگان و فیلسوفانی چنان هگل و مارکس و …. – اساسا نگاه خدا به انسان، نگاه دیگری است و او انسان را جور دیگر میبیند و بر این ایده و انگاره است که – گر چه بستر حرکت آدمی در مدار دنیای فیزیک، تضاد و تعارض و تصادم است، اما عنصر موتوری حرکت و حیات آدمی بر بافه‌ای از عشق و زیبایی، توحید است و بر این پایه « صلح » را در بطن و متن زندگی، اصل و اصیل دانسته و « جنگ و خشونت » را ناهنجار و امری عرضی و غریب می‌داند!
    بر این پایه – برابر روایت متن وحیانی – به موجب نگرش خداوند به انسان، « صلح » خود یک « بنیاد » است و هرگز به معنای رویداد سیاسی پایان جنگ نیست.
    در اسطوره‌های متن وحیانی و از جمله در اسطوره آفرینش ( داستان آدم ) و نیز در اسطوره هابیل و دیگر اسطوره‌ها، نکات شایان درنگی نهفته است که – به شرط جور دیگر بینی – استعداد آن را دارد تا بمثابه ذخیره و گنجینه‌ای برای طراحی و معماری جهان عاری از خشونت و جنگ قرار گیرد

    درآمد:

    یک:

    برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم/ اسطوره آفرینش )، فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه از خود نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء … »

    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان چنین آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی، چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش مبنی بر معنابخشی به هستی را نشان داد، تکرار کرد که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی از پایه موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )
    با چنین فرض و رویکردی و نیز با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل – و هم استعداد صلاح و رهایی – چنان هابیل – .
    به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت و استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟
    نگارنده بر این باور است که:
    پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ (نا بوده) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.
    به نظر می‌رسد که:
    در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:
    فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد. نکته پنهان این است:
    آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است.
    واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درون_مایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه پی‌افزود این است که: راهبرد خشونت_پرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح، حرکت سمت کشف اقیانوسهای آبی است.
    باری، نکته آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پاد_زهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »

    دو:

    و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. ( نک: مائده/ ۳۲-۲۷)

    ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه «قطع زنجیره خشونت» است.
    واکافت دیالوگ «دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل» برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با آیاتی از این دست دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم … انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد

    سه:

    بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است.

    چهار:

    و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت_ پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:

    • الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ .. و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا .. )
    • ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی (میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران، لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

    پنج:

    و بر این پایه، « حکم قتال » در قرآن:

    • اولا، تجویزی – و نه تاسیسی – است
    • ثانیا، از سر ضرورت و به حکم اجبار بر دفاع است
    • ثالثا، با هدف باز‌خورد تضمین « آزادی عقیده » و پلورالیزم در مذهب است و نه اجبار بر عقیده
    • رابعاً، و چنین است که در واقع حکم قتال، بمثابه تبصره بر قانون بنیادین، فراگیر و انسان‌شمول سلام و صلح است. ( نک: حج/ ۴۰-۳۹ + بقره/ ۱۹۳ و انفال/ ۳۹ ) و نیز ( نک: طالقانی، پرتوی از قرآن، ذیل آیات بقره/ ۱۹۳-۱۹۱ و نیز آیه/ ۲۱۷ )
    • خامسا، با این همه، متن وحیانی، قتال را گناه = ذنب (= رفتار دارای پی‌آمدهای ناگوار) دانسته و سلام و صلح را تسلی بخش آن می‌داند. ( نک: آیات ابتدایی سوره فتح)

    تحلیل مطلب

    ۱- متن وحیانی/ قرآن، همانگونه که – به نشانی فنون و صنایع ادبی و هنری آیات – بر اصل پدیداری و پیدایش تدریجی هستنده‌ها، گواهی داشته و دارند، به روشنی، بر اصل همبستگی و پیوستگی آنها نیز، گواهی داشته و دارند. بنگرید:

    • و جعلنا من الماء کل شئ حی = و سنت هستی این است که هر چیزی از آب زنده است و زندگی دارد ( انبیاء/ ۳۰ )
    • والله خلق کل دابة من ماء، فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع. یخلق الله ما یشاء، ان الله علی کل شیء قدیر = و خداوند هر زیستمند جنبده را از آب آفرید، از آن جنبده، گونه‌ها پدیدار گشتند که برخی بر شکم راه رفته و می‌خزند و پاره‌ای بر روی دو پا و پاره‌ای دیگر بر روی چهار پا راه می‌روند. خداوند هر چه را خواهد، بیافریند، چه آنکه او توانمند بر هر چیز است. ( نور/ ۴۵ )

    ۲- نکته شایان درنگ در این آیه، استخدام کلمه « من » ( موصول برای زیستمندان صاحب شعور ) و تکرار سه باره آن در پیوند با موجودات رونده بر شکم و بر دو پا و چهار پا است.

    چنین به نظر می‌رسد که این فرم و فریم از ادبیات به اعتبار فرگشت کمال‌گرایانه زنجیره زیستمندان تا مرحله پدیداری شعور و خرد، ناظر بر وحدت حیاتی باشد. به تعبیر دیگر، این فرم و فریم، نمایش اصل پیوستگی و همبستگی و فرگشت تکاملی موجود زنده است. به نوشته طالقانی – برابر گزارش یدالله سحابی – : « این سیر تکاملی است که به سوی جهان عقل پیش می‌رود » ( قرآن، تکامل و خلافت انسان، ص: ۵۷، نشر انتشار/ ۱۳۸۷ )

    ۳- این آیه و آیاتی از این دست، افزون بر بیان اصل « پیوستگی و تکامل تدریجی انواع »، در‌آوند اصل دیگری هم هست و آن اصل « پیوستگی انسان با سایر موجودات در آفرینش ». اصلی که شمار فراوانی از آیات واگویه شده است. از آن جمله، بنگرید:

    • مومنون/ ۱۴-۱۲
    • حج/ ۵
    • دهر/ ۲
    • فرقان/ ۵۴

    ۴- رد پای این اصل (اصل پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش) را در بسته‌های وحیانی دیگری هم می‌توان در ملاحظه گرفت و نگریست. از جمله آیاتی که از « انشاء انسان از زمین » سخن میگوید:

    • هو الذی انشاکم من الارض و استعمرکم فیها ( هود/ ۶۱ ) و نیز: سجده/ ۳۲

    ۵- افزون بر اینها، بسته وحیانی دیگری که بار‌دار چنین اصلی است، آیاتی است که انسان را زاده و بر‌آمده از « نفس واحده » می‌داند. باز هم بنگرید:

    • نساء/ ۱
    • انعام/ ۹۸
    • اعراف/ ۱۸۹
    • زمر/ ۶

    ۶- تعبیر « نفس واحده » با دو ویژگی نحوی، ترجمان پارادایمی در ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان است

    این دو ویژگی:

    • الف/ یکی این است که « نفس » نکره است و از چیزی و پدیده‌ای سخن می‌گوید که نا‌روشن و در ابهام است
    • ب/ و دوم اینکه « واحده » به عنوان صفت برای «نفس» مونث است و این نشان است که موصوف یعنی «نفس» مصداقا شئ است و نه شخص.

    بنا به نظر طالقانی – برابر روایت یدالله سحابی در کتاب خلقت انسان، ص: ۱۹۷-۱۹۶ – :

    « … نکره دلالت بر یک حقیقت واحد غیر معین دارد که دارای حرکت حیاتی است.
    توصیف نفس که خود دلالت بر وحدت دارد، به «واحدة » اشعار به این نکته دارد که آن «نفس» فقط متصف به «وحدة» بوده و هیچ گونه صفت دیگری نداشته و ندارد.»

    بنا بر این، تعبیر «نفس واحده» بویژه در سیاق فعل «انشا» در آیه‌ای از قبیل: «هو الذی انشاکم من نفس واحده … » و در پیوند با آیاتی چنان: «هو الذی انشاکم من الارض، هود/۶۱» ضمن آنکه نمی‌تواند بر فرد خاص و معین – هر چه و هر که باشد – منطبق باشد، چرا که با ادبیات آیه نا‌سازگار است – در بر دارنده اصل «پیوستگی و همبستگی انسان با سایر گونه‌ها در آفرینش» است و از تیره و تبار انسان سخن می‌گوید و بدین ترتیب پرده از یکی از ویژگی‌های وجودی انسان بر داشته و بر میگیرد.

    ۷- به این ترتیب تعابیری چنان «نفس واحده» بویژه وقتی در جغرافیای آیاتی از این دست و در یک همبستگی معنایی با کلید_واژه‌هایی چون «نسب، صهر» (فرقان/ ۵۴) و «امشاج» (دهر/ ۲) و … دیده شود، گراف هستان_شناختی گونه‌ای از ارتباط را نشان داده و نمایش میگذارد.

    به موجب این بسته‌های وحیانی و آیاتی چنان: «هو الذی انشاکم من الارض .. ، هود/ ۶۱ + هو الذی انشاکم من نفس واحده … ، انعام/ ۹۸»:

    • الف: انسان – چنان گیاه – بر‌آمده از زمین است و بنا بر این، نسبتی زیستی با سایر گونه‌ها دارد.
    • ب: هستی در فرایند تکاملی خود، شاهد شکل‌گیری حلقه‌ای از جهش گونه‌هاست که از آن به «نفس واحده» تعبیر می‌شود و این بمثابه نقطه عطفی است در پیدایش گونه‌ای است که در روند تکاملی خود، هسته بنیادین و سرآغاز انبساط و انتشار انسان است.

    ۸- رد پای «ارتباط زیستی» را – افزون بر این بسته‌های وحیانی- در آیات دیگر هم می‌توان جستجو کرد و دید. از جمله در آیات نخستین سوره علق با تاکید بر کلید_ واژه « علق »

    ( برای مطالعه بیشتر؛

    ۸/۱- به نظر می‌رسد « عَلَق » مصدر فعل « عَلِقَ» باشد. این کلمه گر چه با « علقه » در هجا یکی است، اما در صرف متفاوت است و این تفاوت، تفاوت معنایی به همراه دارد.

    از معانی این فعل «علم و دانستن = ادراک و آگاهی » و نیز «عشق و محبت = احساس و اشتیاق» – که تا حدودی، نزدیک به معنا و مفهوم علقه و عَلاقه در زبان فارسی- است.
    چنانکه گفته‌اند:

    «علق» در لغت به معناي چنگ زدن، چسبيدن و وابستگي به چيزي است، به همين جهت در لغت عرب به زالو نيز علق گفته شده است.(ر.ك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن المصطفوي و نیز ر.ک: مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، واژه علق )

    بدین خوانش، ترجمه آیه چنین میشود:

    « بخوان به نام پروردگارت، همو که آفرید/ و ( نیز ) آفرید انسان را از ادراک و احساس ( ارتباط )/ بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است/ همان که با قلم آموخت/ آموخت انسان را بدانچه نمی‌دانست/ …»

    (نکته آنکه چنین شیوه‌ای در ترجمه، یعنی ترجمه « علق » به معنای مصدری در ادب وحیانی نمونه هم دارد، چنان: «خُلِقَ الْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ؛ انسان از شتاب آفریده شده است. انبیاء: ۳۷» )

    ۸/۲- به این ترتیب، به نظر می‌رسد، این آیه نیز سخن از ویژگی وجودی و اگزیستانسیال انسان مبنی بر « ارتباط زیستی » دارد

    ۹- این نوع از ارتباط – البته – چیزی است غیر از وابستگی‌های نسبی و سببی انسانها با یکدیگر و ارتباط اجتماعی بر‌آمده از آز و نیاز، چه آنکه؛ « زیستی» است.

    این نوع از ارتباط به دلیل انرژی دگر‌خواهی، سر از فرا‌ایسم و فرا‌اومانیسم در می‌آورد.
    ارتباط زیستی/ وجودی/ اگزیستانسیال، برترین و ارزشمندترین گونه ارتباط در جهان انسان است
    ( برای مطالعه بیشتر؛
    یاد‌آوری این نکته – بمثابه در‌آمد – بایسته است که انسانها در پیوند با یکدیگر دارای سطوح و لایه‌های گوناگونی از ارتباط هستند و می‌توانند باشند:

    • ۹/۱- ارتباط بیولوژیکی که لازمه زندگی بدوی و بدوی است. یعنی ارتباط در سطح غرائز، ارتباطات جسمی، جنسی و بدنی. این سطح از ارتباطات از محرک خودخواهی برخوردار است.
    • ۹/۲- ارتباط فکری/ عقلی
    • ۹/۳- ارتباط روحی/ روانی.
    • ۹/۴- ارتباط زیستی.

    ۱۰- این گونه از ارتباط – که لایه و رویه برتر، زیباتر و فراتر ارتباط است – ریشه در دل هر انسان دارد، یعنی: نهفت جان انسان و و یژگی ساختاری و بخش جدایی‌ناپذیر وجود اوست.

    بدین بیان، انسان از ژرفای درون برای ارتباط فراخوانده شده و می‌شود و شخصیت او از این طریق – یعنی ارتباط زیستی و اگزیستانسیال – شکل می‌گیرد.
    بر این پایه، وجود انسان فراتر از نیازهای ابتدایی، ساختارهای ذهنی و دگم‌های مذهبی، بر فرایندی از رابطه‌ی بین فردی اصیل و صمیمی سامان می‌یابد
    رد پای چنین ایده و انگاره‌ای را در داستان « دو فرزند آدم » و در مدل « هابیل » – شاید – بتوان به تماشا نشست و در درنگ گرفت

    ۱۱- به موجب بسته‌های پنجگانه وحیانی؛

    • آیات خلقت از آب
    • آیات خلقت انسان از خاک و زمین
    • آیات خلقت انسان از نفس واحده
    • آیات متضمن واژه‌های: نسب، صهر، امشاج و … در پیوند با خلقت انسان
    • و نیز آیه خلقت انسان از علق

    چکیده آنکه، انسان زاده و زاییده « ارتباط زیستی » است. بر این پایه؛
    انسانها در سرشت و سرنوشت موجودی یکپارچه‌اند. و بنا براین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد – چنان یک درخت – که اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء آن رسید کم یا بیش به تمام اجزای آن آسیب_زده و دچار میگردد.
    به گفته یالوم: « انسانها از رابطه به وجود می آیند، در رابطه رشد می کنند، در رابطه آسیب می بینند و در رابطه ترمیم می شوند.»
    ( برای مطالعه بیشتر:
    چنین ایده و اندیشه‌ای را – شاید – در فلسفه یاسپرس هم بتوان دید. یاسپرس (متفکر آلمانی/ سوئیسی قرن بیستم ۱۹۸۹ – ۱۸۸۳ روانشناس، روانپزشک، فیلسوف و الهی‌دان) در کتابِ «کوره‌راهِ خِرَد/ فصلِ سرچشمه‌های فلسفه» از «حیرت»، «شک» و «تجربهٔ وضعیت‌های نهایی» به عنوان سه سرچشمهٔ فلسفه یاد می‌کند و دست آخر به این نتیجه می‌رسد که؛ سرچشمهٔ نهایی فلسفه، ارتباط اصیل است و هدف چیزی نیست جز آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش. به گفته وی:

    «… اگر حقیقتی وجود می‌داشت که مرا در انفرادِ خود راضی می‌کرد. اگر من می‌توانستم برای خودم و در تنهاییِ مطلق، به حقیقتْ یقین داشته باشم، نه چنین رنجِ ژرفی از نبودِ ارتباط می‌بُردم و نه چنین لذّتِ بی‌مانندی در ارتباطِ اصیل می‌جُستم. امّا، من، تنها در پیوند با دیگران هستم. من در تنهایی هیچم…
    یقین وجودِ اصیل، تنها در ارتباطِ خالصانه میان انسان‌هایی یافت خواهد شد که با هم زندگی می‌کنند و در جماعتی آزاد با هم رقابت می‌کنند و همراهیِ میان خود را چیزی جز نخستین گام به شمار نمی‌آورند و از هیچ چیز جَزم نمی‌سازند و از هر چیز پرسش می‌کنند. تنها، در ارتباط است که همهٔ حقیقت‌های دیگر کمال می‌یابند، تنها در ارتباط است که من خویشتنِ خویش هستم، که فقط زندگی نمی‌کنم، بلکه زندگی را کمال می‌بخشم. خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان…
    بنابراین می‌توان گفت که حیرت، شک و تجربهٔ وضعیت‌های نهایی، به‌راستی سرچشمه‌های فلسفه‌اند، اما سرچشمهٔ نهاییْ اشتیاق به ارتباطِ اصیل است که همهٔ سرچشمه‌های دیگر را دربرمی‌گیرد. این امر، از همان آغاز، خود را می‌نمایاند، زیرا مگر نه این است که تمامیِ فلسفه در آرزوی این است که ارتباط برقرار کند، خود را بیان کند و خواهان شنونده‌ای شود؟ و آیا گوهرِ فلسفه چیزی غیر از ارتباط‌پذیری است که به نوبهٔ خود، از حقیقتْ جدایی‌ناپذیر است؟
    پس، هدفِ فلسفهْ ارتباط است و در نهایت، همهٔ هدف‌های دیگرِ فلسفه ریشه در ارتباط دارد: آگاهی از وجود، روشنایی با عشق و رسیدن به آرامش.» (کوره‌راهِ خِرَد: درآمدی به فلسفه، کارل یاسپرس، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، ص۲۵_۲۶، نشر قطره، ۱۳۷۸)

    سخن یاسپرس این است که: «خداوند خود را، تنها، غیرِ مستقیم آشکار می‌کند و آن هم فقط با عشقِ انسان نسبت به انسان» و این در واقع شبیه سخنی است از کریستین بوبن (نویسنده و شاعر فرانسوی، ۲۰۲۲ – ۱۹۵۱م) که می‌گوید: «شاید ایمان داشتن به خدا از زمانی آغاز می‌شود که شروع به نگریستن به یکدیگر و دیدن چهره‌های هم می‌کنیم.»(رفیق اعلی، کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۰۱، نشر نو)
    باری، چکیده سخن این است که؛ هدف از خِرَدورزیدن و دانستن، ارتباط اصیل و رسیدن به روشنایی با عشق و آرامش است. و خداوند خود را تنها غیرِ مستقیم آشکار می‌کند. هنگامی که هنر نگریستن به یکدیگر را بیاموزیم. )

    ۱۲- بدین نگاه و نگر، اصل «ارتباط زیستی» یک ایده انتزاعیِ بیگانه از زندگی نیست که فاقد هر گونه پی‌آمد در متن و عین زندگی باشد. و از این رو – شاید – در آیه پایانی داستان « دو فرزند آدم » با نوعی تاکید بر «عمل هابیل» آمده است:

    « من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسراییل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا … » ( مائده/ ۳۲)

    پارادایم نهفته زیر پوست ادبیات آیه، همان است که در سروده مولانا آمده است:

    « دیدم اندر چشم تو من نقش خود
    گفتم آخر خویش را من یافتم
    در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد
    که منم تو، تو منی در اتحاد » (مثنوی، دفتر دوم)

    مولانا می‌گوید: راه روشن را در چشم تو یافتم. تصویر خود را در دیدگان تو دیدم و نقش من از ضمیر چشم تو آواز داد که ما یکی هستیم. من، دیگری نیستم. من، توام.
    خود را یافتن، نه در انزوای خویش، که در خلوتِ آینه‌پوش یک نگاه. راه را یافتن، نه در هزارتوی کلام و کتاب، که در حریم روشن یک حضور.
    آدمی در دیگری است که خود را می‌شناسد و دیدار می‌کند. ما برای دیدار با خودمان به یکدیگر نیازمندیم. اگر دیگری نبود، کسی نامی نداشت. چهره‌ای نداشت.
    ( برای مطالعه بیشتر در پیوند با بندهای ۱۱ و ۱۲
    « ارتباط زیستی » در شعر سپهری هم – بطور نا‌محسوس – پر رنگ است.

    فراز یکم: سپهری در قطعه شعر « اینجا پرنده بود، ما هیچ ما نگاه » از روزگاری می‌گوید که « انسان از اقوام یک شاخه بود » بخوانید:

    « … پیش از این یعنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه ی برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می‌رفت/
    از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد/ … »

    فراز دوم: و در پیوند با آن در قطعه شعر « متن قدیم شب، همان دفتر » بی هیچ گونه اشاره روشن به فلسفه‌ای – اما – از سر برآوردن « انسان خردمند » از میان « محشر زندگان » سخن می‌گوید. بنگرید:

    « ای سر آغازهای مُلوَّن!/ چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید/ من هنوز/ موهبت‌های مجهول شب را/ خواب می بینم/ من هنوز/ تشنه آب‌های مشبک هستم/ دگمه‌های لباسم/ رنگ اوراد اعصار جادوست
    در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما به پا بود/ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه‌ها می‌شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود/ ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد…/ …
    …. / زیر ارث پراکنده شب/ شرم پاک روایت روان است:/ در زمان‌های پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد/ بعد/ من که تا زانو/ در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم/ دست و رو در تماشای اشکال شستم/ بعد، در فصل دیگر/ کفش‌های من از لفظ شبنم
    تر شد/ بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم/ هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می‌شنیدم/ بعد دیدم که از موسم دست‌هایم/ ذات هر شاخه پرهیز می‌کرد/ … »

    در این قطعه شعر با اشاره به « آخرین جشن جسمانی در علف‌زار پیش از شیوع تکلم » از اتفاق پدیداری « انسان خردمند » سخن می‌گوید که: « در زمانهای پیش از طلوع هجاها/ محشری از همه زندگان بود/ از میان تمام حریفان/ فک من از غرور تکلم ترک خورد »

    فراز سوم: و بدین سبک و سیاق – با استفاده از زبان اسطوره و استعاره و در یک تعبیر شاعرانه نمادین – از ارتباط زیستی با همه اشیاء و اشخاص می‌گوید:

    « …./ اهل کاشانم/ نسبم شاید برسد/ به گیاهی در هند/ به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ … » ( صدای پای آب)

    فراز چهارم: و بدین نگاه و نگر – بر دوش ایده و انگاره « وحدت زیستیِ » همه زیستمندها که : « من من نمی‌دانم که چرا می‌گویند/ اسب حیوان نجیبی است/ کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد … » ( صدای پای آب ) جهان زیستی را تعریف میکند که: در آن، شدت ارتباط به بی ربطی کشیده و هر عاطفه‌ای را سوزانده است و من و تو و او، یکی شده است و زیر پوست صورت تنانه جهان واقعیت، به رغم کثرت – اما – امیر و فرمانروا وحدت است. بنگرید شعر « بودهی »:

    « آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود/ مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی/ گویا شده بود/ آن پهنه چه بود/
    با میشی گرگی همپا شده بود/ نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود/ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی دریا/ هر بودی بودا شده بود…» ( بودهی، حجم سبز )

    { در این رابطه: رک: کا/خ/سهراب، تحلیل شعر « و پیامی در راه » } )

    ۱۳- اصل ارتباط زیستی، میگوید:

    ۱۳/۱- درست است که جهان واقع، جهان فیزیک است و جهان فیزیک، جهان صورت و کثرت و جهان هویت‌های متکثر است، اما زیر پوست این همه نماد و نمود یک بود و به تعبیر ویلیام جیمز: زیر پوست این همه « تن»، یک «من» جاری است. در تبیین امام علی آمده است:

    « … اگر از هر زاویه و یا با هر رویکردی بنگری تا پس_زمینه این همه نمود را دریابی، جز به این ایده و انگاره نخواهی رسید که: پدید‌آور موران ریز اندام و خرما_بنان درشت‌اندام یکی است. …. بلی، جز این نیست که فراسوی همه نمودهای ریز و درشت، گرانسنگ و سبک، توانمند و سست، تنها یک بود ( بی‌صورت و بی‌رنگ ) است. و این چنین‌اند نمودهایی چون:
    آسمان، هوا، بادها، خورشید و ماه، گیاهان و درختان، آب‌ها و سنگها و نیز فراسوی چرخش شبها و روزها، جوشش پر خروش دریاها، فراوانی کوهها، بلندای ستیغ‌ها، پراکندگی گویشها، و گونه‌گونی زبانها و … » ( نهج‌البلاغه، خ/ ۱۸۵ و نیز رک: نهج، خ/ ا، ۹۱ و ۱۸۶ )

    ( برای مطالعه بیشتر:
    با چنین زیرساختی است که امام در پی فراخوان شهروندان به نقد شهریاران و تأکید بر این که: «من (به عنوان رهبر و شهریار) هر چه بزرگ باشم، فراتر از آن نیستم که نیاز به نقد نداشته باشم و شما (به عنوان رهرو و شهروند) هر چه کوچک باشید، فروتر از آن نیستید که حق نقد نداشته باشید.» این چنین استدلال می‌شود و بن‌مایه فلسفی آن تبیین می‌شود که: «إِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ = زیرا من به عنوان رهبر و شما به عنوان رهرو، بنده یگانه پروردگاری هستیم که فراتر از او پروردگاری نیست.» ( نهج، خ/ ۲۱۶ )
    یعنی به حکم اینکه خدا یکی است، حق هم برابر و مساوی است.

    • بر پایه این نگاه، توحید یک بینش فلسفی محض انتزاعی نیست، بلکه اندیشه‌ای است که باید زندگی فردی و اجتماعی بر آن نهاده و بار و سوار شود و سامان یابد. عینیت یکتایی حق (خدا) در روابط انسانی، اشتراک و تساوی حق شهروندی و حقوق شهروندان است.
    • برابر این بینش، اصل کرامت و شرافت ذاتی، اصل استقلال و آزادی، اصل برادری و برابری، اصل حق برخورداری، اصل دو جانبه بودن حقوق و نیز تفی تبعیض و ناروایی، رد کبر و استکبار، انکار ربوبیت ارباب زر و زور و الغای امتیازات موهومی و طبفاتی و… همه و همه ریشه در وحدت خدا (و خاک/اشتراک زادگاه زمینی) داشته و دارد.
    • امام هشتم در پاسخ به پیشنهادی مبنی بر جدا سازی سفره غذا بین رنگین پوستان و دیگران، پس از رد و انکار جدی و قطعی فرمود: «ان الرب واحد و الام و الاب واحد» (حکیمی/ معیارهای اقتصادی در تعالیم رضوی /254)
    • در همین راستا، وقتی امام علی(ع) در منشور جامع مدیریت برای مالک می‌نویسد که: «انسانها در حرمت و حقوق مساوی هستند.» اینگونه استدلال می‌کند: «لانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق = زیرا مردم یا همکیش و یا همزایش تو هستند.»

    ۱۳/۲- این نظریه به موجب نوعی هستی شناسی وحدت وجود، مبتنی بر « هویت توحیدی و توحید هویت » در ذات خود باردار مانیفستی است که بدین ترتیب – شاید – قابل صورت‌بندی و نمایش باشد.

    • الف: هستی یک کل واحد است.
    • ب: هستومندها و زیسمندها – همه – بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند
    • پ: و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط
    • ت: همه این اجزاء در هستی هم‌وزن و نیازمند به یکدیگرند
    • ث: به موجب بند پ، انسان، از آنجا که خود هم یک واحد یکپارچه است ، تن و من او ، از هم و در هم تنیده و در پیوند با یکدیگرند و این کلٍ تنا‌روح داری نیازها و اقتضائاتی است – که گر چه طبقه بندی میشوند – اما اولویتی بر هم ندارند ، همه انها را باید دید و به رسمیت شناخت و به آنها پاسخ داد و با آنها در صلح بود، از نیازمندیهای فیزیولوژیک تا نیازمندیهای معنوی و خود‌شکوفایی
    • ج: نگاه زیبا‌شناختی به طبیعت و پاس زمین و اخلاق زیست_محیطی
    • چ: در پیوند با همنوع و جامعه انسانی، تنظیم مناسبات بر پایه سه‌گانه: وداد و ولاء و انصاف = دوستی و همبستگی انسانی و داد.

    ۱۳/۳- روشن است که نظریه « ارتباط زیستی و وحدت طبیعی »، به موجب چنین نگرش و روشی مبتنی بر بایسته‌های « وداد، ولاء و داد » وقتی در زمین زندگی جریان پیدا میکند، آورده‌ها و باز‌خوردهایی دارد و بر جای می‌گذارد که اصلی‌ترین آنها رفاقت است و صلح و سلام.

    ۱۴- به این ترتیب، ایده و انگاره پس پشت ادبیات آیه پایانی داستان دو فرزند آدم – در واقع – معماری « زندگی سراسر رفاقت بر بستری از رقابت » است.

    اسطوره « دو فرزند آدم / داستان هابیل و قابیل » را در درنگ گیرید:
    درگاهی باز می‌شود و پهنه‌ای برای کار و کنش فرزندان آدم/ گونه انسان گشوده و گسترده می‌شود
    صحنه، پرده و پهنه پویه روندگان و دوندگانی است که بازی زندگی را جدی گرفته‌اند و سمت خط پایان و با ایده و اندیشه تقرب، بی‌دریغ و با همه توش و توان، به تلاش برخاسته و در کوشش‌اند.
    اتفاقی که در بستر این جد و جهد و جهاد، رقم می‌خورد و رخ نموده و چهره می‌گشاید، رویش و پیدایش دو تیپ شخصیت است که تا تاج_عرش برج بلند تاریخ، تفاوت، بلکه تعارض در رفتار آنها پژواک یافته و باز‌تاب دارد
    سرانجام نتیجه اعلام میشود: « … فتقبل من احدهما و لم یتقبل من الآخر = عمل قربانیِ یکی مقبول و دیگری مردود می‌شود » یکی سوار بر عمل قربانی می‌رسد و دیگری در راه می‌ماند. چرا؟ عمل قربانی چیست و داور کیست؟ و پرسشهای فراوان دیگر. گزارش وحیانی در پیوند با این پرسشها ساکت است و گویا آنها را در تحلیل و پیام‌گیری چندان موثر ندانسته و نمی‌داند و یا بر دوش مخاطب و خواننده گذاشته است. پیرفت آن – اما – به واکنشها پرداخته و گزارش میکند که « بازنده » رو سوی « پیروز » داستان با زبانی به شدت گزنده و خشونت‌بار می‌گوید: « لاقتلنک » و در برابر، آن دیگری ( برادر پیروزی که با لحنی تمام خشونت‌آمیز، تهدید به قتل و حذف فیزیکی شده است ) با زبانی به غایت خشونت‌گریز و تمام عاطفی پس از اشاره به معیار ارزیابی عمل و راز و رمز پذیرش و رد آن مبنی بر « تقوی» می‌گوید: « لئن بسطت یدک الی لتقتلنی ما انا بباسط یدی لاقتلک … » و اطمینان می‌دهد که: من خشونت را با خشونت پاسخ نخواهم داد و در تله این چرخه نخواهم افتاد …
    ( و درست در این راستا ست که روایت‌هایی از این دست معنا می‌دهد که:

    « … الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا، لعله یتذکر او یخشی … » )

    ۱۵- ماتن در روایت این اسطوره و تاکید بر واکنش هابیل در برابر کنش قابیل ، چه ایده و انگاره‌ای را دنبال می‌کند و چه داده و آموزه‌ای برای مخاطب در چشم‌انداز خود دارد؟

    ۱۵/۱- پاسخ به این پرسش را با واکاوی دیالوگ خدا و فرشتگان در اسطوره آفرینش/ داستان آدم، باید پی گرفت:

    – برابر روایت قرآن ( در چارچوب داستان آدم ) فرشتگان در پی دریافت این خبر که: « انی خالق بشرا … » و سپس خبر تکمیلی مبنی بر اینکه: « انی جاعل فی‌الارض خلیفه … » واکنشی بدین گونه نشان دادند که: « ا تجعل فیها من یفسد … و یسفک الدماء … »
    زیر پوست چنین پرسش و چالشی چه معنایی نهفته و راوی در این روایت به دنبال در‌افکندن کدام ایده و انگاره است، بویژه آنکه در ادامه گزارش، نقد خدا بر نقد فرشتگان آمده است که: « انی اعلم ما لاتعلمون » و در پی آن چون آدم به اشاره، ظرفیت وجودی خویش « مبنی بر دانش اسماء = معنابخشی به هستی » را نشان داد، به تکرار آمده است که: « الم اقل …»
    ( یادآوری این نکته – البته – لازم است که چنین پرسشی فرع بر خوانش اسطوره‌ای متن/ داستان است. و گر نه با فرض تاریخیت داستان، چنین پرسشی موضوعیت ندارد و نخواهد داشت )

    ۱۵/۲- پیش_نیاز پاسخ به این پرسش، پرسش دیگری است و آن این است که – در چنین فرض و رویکردی – با توجه به اینکه بر حسب مشاهدات و مطالعات میدانی، انسان، ساحت‌ها و استعدادهای متفاوت و متضادی دارد. هم استعداد فساد و تباهی – چنان قابیل – و هم استعداد صلاح و رهایی – چنان هابیل – .

    به رغم آن – اما – پس چرا فرشته‌ها از میان آن همه ساحت و استعداد ، تنها استعداد فساد و تباهی انسان را دیدند و روی آن انگشت گذاشتند و آن را بُلد کردند؟

    ۱۵/۳- نگارنده بر این باور است که:

    پرسش و چالش فرشتگان، بازتاب ذهنیتِ (نا بوده) آنان است. چرا که فرشته، گر چه – برابر آموزه‌های وحیانی و پپرا‌وحیانی – موجودی غیر شهوی و عقلی ( عقل محض ) است، اما فاقد خلاقیت است.
    به نظر می‌رسد که:
    در روایت این زبان حال در متن وحیانی، نکته‌ای نهفته است و آن اینکه:
    فرشته در مواجهه با آدم، واقعیت ( واقعیت عقیم و نا خلاق ) خود را بازتاب داده و راوی به دنبال آن است تا در پرتو این تابش، نکته پنهانی را آشکار سازد.
    نکته پنهان این است:
    آنجا که دنیا، دنیای فیزیک است و ماده ، اما زایش و آفرینش و خلاقیتی نیست هر چند ماده خام، عقل باشد، مرداب است و از مرداب جز حباب تباهی و خون‌ریزی بر نخیزد. خشونت و جنگ، محصول مشترک شهوت و نا خلاقیت است.

    ۱۵/۴- واکاوی داستان آدم، نشان میدهد: درون_مایه خلافت و راهبرد سپاسمندی از هستی و تقدیس خداوند، خلاقیت است. بر این پایه، پی‌افزود این است که: راهبرد خشونت_پرهیزی نیز، خلاقیت و کشف فضاهای نوین و به اصطلاح حرکت به سمت کشف اقیانوسهای آبی است.

    چکیده آنکه پارادایم نهفته زیر پوست اسطوره آدم این است که: « پاد_زهر خشونت و جنگ، خلاقیت است. »
    و در این راستا‌ست که در پیِ داستان آدم، داستان هابیل و قابیل/ اسطوره دو فرزند آدم، در گفته و بر نبشته می‌شود. (نک: مائده/ ۳۲-۲۷)
    ایده مرکزی و یا دست کم یکی از آموزه‌های محوری این داستان، آموزه « قطع زنجیره خشونت » است. به نظر می‌رسد در این روایت، پیام پایه و بنیادین: « خشونت_پرهیزی حتی در مواجهه با خشونت » است.سخن این است که خشونت چنان ویروس واگیر‌دار، تکثیر می‌شود و بایسته است که این زنجیره در یک جا قیچی و قطع شود. آموزه مرکزی در این روایت،قطع زنجیره خشونت است.
    واکافت دیالوگ « دو فرزند آدم/ هابیل و قابیل » برابر روایت متن وحیانی، بویژه، وقتی در پیوند با این گزاره‌ها دیده میشود که: «… استجیبوا … اذا دعاکم لما یحییکم … انفال/ ۲۴ + …. والله یدعوا الی دار السلام … یونس/ ۲۵ » راستی و درستی این خوانش را نشان میدهد

    ۱۵/۵- و بدین نگاه و نگر، نگارنده بر این ایده و انگاره است که دکترین متن وحیانی در مناسبات اجتماعی و روابط بین‌الملل بر « سلام = حد بیشینه صلح » و جامعه برهنه از خشم و خشونت و جنگ است.

    ۱۵/۶- و از این منظر است که متن وحیانی در راستای خشونت_ پرهیزی و پایه‌گذاری « خانه سلام » بر دو پارادایم تاکید کرده و بر این پایه نسخه می‌پیچد:

    • الف: فعال سازی خرد و فلسفه‌ورزی (نک: انفال/ ۵۵؛ ان شر‌الدواب عندالله، الصم البکم الذین لا‌یعقلون + یونس/ ۱۰۰؛ .. و یجعل الرجس علی الذین لا‌یعقلون + ملک/ ۱۰؛ … او کنا نسمع او نعقل، ما کنا فی اصحاب السعیر + احزاب/ ۶۷؛ … انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا‌السبیلا .. )
    • ب: عبور و گذر/ استراتژی کشف اقیانوسهای آبی ( میانگین معنایی بسیاری از مفاهیم اخلاقی در متن وحیانی { جهاد، هجرت، زهد، تقوی، ایمان به غیب، ایثار و انفاق، سخاوت، قناعت و ..} گذشت و گذر= عبور است. نک: آل عمران، لن تنالوا‌البر حتی تنفقوا مما تحبون … )

    ۱۶- چنانکه در بند «۱۵/۶ » اشاره شد، به نظر می‌رسد، متن وحیانی در راستای عمل خشونت پرهیز به عنوان دکترین بنیاد صلح، بر دو پارادایم به مثابه راهبرد تاکید می‌کند:

    • الف: فعال سازی خرد ( عقل انتقادی و فلسفه‌ورزی )
    • ب: گذشت و گذر، قربانی و استراتژی اقیانوسهای آبی

    فلسفه‌ورزی، راهبرد خود‌انتقادی و عبور است و موجب می‌شود تا آدمی همواره در پویه سمت رهایی و آزادی قرار گرفته و به نوعی به وادی و واحه سلامت و صلح در‌آید.

    « عبور = گذر همیشگی از وضع موجود به سمت وضع مطلوب و کهنه‌زدایی و نو‌سازی » در عرصه زندگی، خود را در دو سطح نشان می‌دهد.

    سطح اول: سطح فردی و انفرادی

    فلسفه‌ورزی در این سطح، خود را در « انقلاب معرفتی و توسعه فردی» نشان می‌دهد. این انقلاب و توسعه می‌تواند ره‌آوردها و دستاوردهای زیر را به ارمغان آورده و بر جای گذارد:

    • ۱- آشنایی زدایی و عادت پرهیزی
    • ۲- آزاداندیشی و پرهیز از هر گونه « زدگی » ( شخصیت‌زدگی، کثرت‌زدگی، علم‌زدگی، باستانزدگی و … ) و رهایی از هر اتوریته و کاریزما
    • ۳- پرهیز از آرزو اندیشی و وهم گرایی
    • ۴- واقع‌بینی و نکته‌سنجی ( رئالیسم انتقادی )
    • ۵- جزم و جمود پرهیزی و بت‌گریزی ( پرهیز از دگماتیسم) ( « بت » در تعریف ابن عربی، عبارت است از: وقوف و دگم بر قله و نقطه « این است و جز این نیست »)
    • ۶- پرهیز از دعوی صدق انحصاری و مالکیت حقیقت.

    چکیده اینکه:
    بایسته فلسفه‌ورزی در این سطح، آن است که آدمی در مواجهه با ایده و اندیشه‌ها نه « گارد » بگیرد و نه « باریگارد » باشد

    سطح دوم: سطح اجتماعی ( روابط انسانی و مناسبات اجتماعی)

    آثار وضعی ششگانه فلسفه‌ورزی در ساحت شخصی و فردی، آثار دیگری را در قلمرو زندگی جمعی و اجتماعی و در حوزه روابط و مناسبات انسانی به دنبال داشته و در پی می‌آورد، از آن جمله:

    • ۱- پرهیز از پیش‌داوری و برچسب‌زنی ( پرهیز از داوری پیش از پژوهش) ( الاحتمال قبر العیوب = احتمال سازی آرامگاه زشتی‌هاست، قدرت ذهنی و فکری بر احتمال‌سازی، راه بهداشت و درمان بسیاری از زشتیها، پلشتی‌ها و بدسگالی‌هاست، چه آنکه این توان، آدمی را از داوری و برچسب‌زنی مصون می‌دارد)
    • ۲- پرهیز از عصبیت و خشونت ( خشونت پرهیزی)
    • ۳- مروت و مدارای نظری ( به تعبیر سپهری: من نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند )
    • ۴- روا‌داری و دگر پذیری ( زندگی در جهانی از رقابت و رفاقت، همزیستی مسالمت‌آمیز در دنیای تکثر و تفاوت )

    چکیده آنکه:
    فلسفه‌ورزی راهبرد « اخلاقی زیستن » چه آنکه:
    فقد و فقر اخلاق، تنها ریشه در ضعف اراده ندارد، بلکه گاهی ریشه در ضعف هوش اخلاقی دارد.فلسفه‌ورزی هوش و حساسیت اخلاقی را تقویت می‌کند.

    • فلسفه‌ورزی و افق‌گشایی

    فلسفه‌ورزی – با توجه به آثار ده‌گانه بر شمرده شده – موجب افزایش ایده جهان‌وطنی می‌شود.
    فلسفه‌ورزی و زایش و افزایش خرد، سبب می‌شود که مرزهای اندیشه‌ بازتر و گسترده‌تر شود و دایره خودی‌ها بیشتر و بزرگتر شود و این یکی از مولفه‌های فرایند شکوفش و شکوفایی انسان است. چه آنکه در دنیای واقع، مسیر بلوغ و بالندگی، هم‌زیستی، هم‌اندیشی و هم‌افزایی ایده‌ها و اندیشه‌هاست

    ۱۷- فلسفه‌ورزی، بازخوردهایی داشته و در پی دارد که می‌توان آنها را در دو بخش، به خوانش گرفت و بازنمایی کرد:

    بخش یکم: کاهش و خاموشی ایگو= ego

    بخش دوم: زایش و افزایش خود و خرد=self

    فلسفه‌ورزی از سویی، “منِ فیک= ایگو” را کاهش و خاموش میکند و از سوی دیگر، “خود= سلف را با بازنمایی خرد” زایش و افزایش میدهد
    توصیح اینکه:
    در نگاهی روان‌شناختی، بن‌مایه دیوگی و شرارت‌باری، سرمایه دیکتاتوری و زیست‌مایه تباهی و تبهکاری، ” منِ از خود بیگانه (= منِ فیک = ایگو) است. یعنی ” من “ی که دچار انگاره “خود-مطلق_نگری” و پندار “خود_گنده_بینی” (= ابّر_منی = کبر، تکبر و استکبار) شده است. به گفته امام علی: ” انما بدء وقوع الفتن اهواز تتبع و …. = سر‌آغاز همه دیوگی‌ها و شرلرت‌باری‌ها و کانون جوشش همه آتش و آشوب‌ها “من”های دچار “انگاره و زنگارها= هواهایی است که خود‌سرانه خواهش پیروی دارند و … نهج‌البلاغه، خ: ۵۰”
    بدین بیان – و با توجه به اینکه کبر و تکبر، فرایند خود_گم_کردگی، همذات_پنداری با دارایی‌ها و توانمندی‌های اکتسابی و خود_مطلق_نگری است – پس، “منِ” متکبر در ریختی تراژیک و پارادوکسیکالِ، بر‌آمده و بالیده و دچار نوعی “تورم و فربهی = اماس در خود_مطلق_نگری توام با رکود در پویایی و پیشرفت” است. و بدین ترتیب، “من متکبر” پای در قیر “تکبر، تعصب، تصلب = خود_خواهی، خود_سری، یکه_سالاری و یکه_تازی، و تک_آوایی” گرفتار آمده و به کمند حلقه دام_تله شرارت و خشونت در‌آمده و سقوط میکند.
    بدین بیان، روشن است که پاد‌زهر “دیوگی” از سویی و جانمایه “فرشتگی” از سوی دیگر، برهنه_سازی و رهایی “من” از این “انگارها، پندارها و زنگار = تواضع” است. “منِ متواضع” – در واقع – چنان “خود=سلفی” است که در پارادایمی از برهنگی ( برهنه از انگار و زنگارها) و رهایی از قیر تک_وارگی= تعصب، سنگوارگی= تحجر و تصلب، شناور در هستی گشته، فروتنی کرده، مهربانی ورزیده و پویایی و پیشرفت دارد.
    با این بیان، فلسفه‌ورزی – با توجه به بر‌آیندهای ده‌گانه‌اش ( موضوع بند: ۱۶) – موجب افزایش ایده جهان‌وطنی می‌شود.
    فلسفه‌ورزی از طریق زایش و افزایش خرد، سبب می‌شود که مرزهای اندیشه‌ بازتر و گسترده‌تر شود و دایره خودی‌ها بیشتر و بزرگتر گردد و این یکی از مولفه‌های فرایند شکوفش و شکوفایی انسان است. چه آنکه در دنیای واقع، مسیر بلوغ و بالندگی، هم‌زیستی، هم‌اندیشی و هم‌افزایی ایده‌ها و اندیشه‌هاست.
    باری، فلسفه‌ورزی – در جهان واقع – ساز و کار ( و شاید تنها ساز و کار ) گسترش گفتمان هابیلی و کاهش و خاموشی گفتمان قابیلی است و می‌تواند باشد. به سروده بیدل:

    ” عرصه شوخی ما گوشه ناپیدایی است
    هر که رو تافت به آیینه دچار است اینجا
    دامن چیده در این دشت تازه دارد
    خاک صیا گل از خون شکار است اینجا ” ( غزل: ۱۶، نسخه الکترونیک )

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴ – آموزه هفدهم: خودبهسازی و بهروانی

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳(گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) آموزه هفدهم/ خود‌بهسازی و بهروانی

    یاد‌آوری: پیش از این و زیر فرنام آموزه شانزدهم – از سلسله حکمت‌های عملی – از ” خود بهسازی و بهروانی ” یاد کردیم. به رغم آن، اما – با توجه به حجم بالای مطالب مربوط به بهروانی در شاعرانه‌های سپهری – بهتر و بایسته دیده شد که این مطلب به عنوان آموزه مستقل هم دیده و کاویده شود.

    آموزه هفدهم: خود بهسازی و بهروانی

    درامد:

    بهروانی و خود بهسازی – چنانکه زیر_ مجموعه شبانیِ وجود جای می‌گیرد – زیر_مجموعه‌ای هم دارد که می‌تواند به مثابه راهبردها و روش‌های عملی آن، دیده شود. از آن دسته، برخی راهبردها – برابر بررسی شاعرانه‌های سپهری – عبارتند از:

    • ۱- خیمه بر خود
    • ۲- شبانی وجود
    • ۳- باز_زایی کودکی
    • ۴- تر_چشمی و عشق‌ورزی ( چشمی که اشک ندارد نا‌تمام است + بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است)
    • ۵- ایده روا داری و همزیستی آشتی‌گرایانه ( خواهم آمد … آشنا خواهم شد، آشتی خواهم داد و … ) + ( هر که با مرغ هوا دوست شود /خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود )
    • ۶- فراواقع گرایی ( رک: شعر هیچستان )
    • ۷- خلق معنا ( شعر پرهای زمزمه: …. بهتر آن است که برخیزم/ … )
    • ۸- و …

    از این آمار، پاره‌ای – و بطور مشخص شماره یک تا پنج – تا کنون و در خلال گفتگو‌های پیشین، به بررسی گرفته شده و تا حدودی توضیح گرفته‌اند. اینک و در ادامه، به راهبرد ایده “خلق معنا” پرداخته می‌شود.

    ۱- نخست فرازهایی از شاعرانه‌هایی که به نوعی باردار و آبستن ایده “معنا-سازی” است. بنگرید (به عنوان نمونه):

    • در نامه‌ای با شناسه ….:

    « من هر بار تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌شود. دل‌هایی هست که جوانه نمی‌زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان‌ها بادبان خواهد گسترید. و قطره‌ها دریا خواهد شد. نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب‌پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. »( هنوز در سفرم، ص ۱۰۱)

    • ودر قطعه شعری:

    « چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه‌ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ …. » ( صدای پای آب )

    • و نیز در قطعه دیگری:

    « …. بیایید از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار آیینه روان باشیم/ به درخت، درخت را پاسخ دهیم/ و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم/ هر لحظه رها سازیم/ برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم » (سایبان آرامش ما، ماییم)

    ۲- چنانکه دیده می‌شود، شاعر از “آب_پاشی درون، شستشو و تازه_سازی نگاه، جور دیگر بینی، دم_سازی و لحظه_آفرینی” سخن گفته و به آنها سفارش می‌کند، چرا که وی بر این اندیشه و انگاره است که: “کسالت-پروایی و ملال‌گریزی (= زنده‌گی ورزی) در نوسازی لحظه” است همانگونه که حصبه‌گریزی حوض در روانی آب است. (حجم سبز، چشمان یک عبور)

    ۳- بر این پایه – پیش از این و در پیوست با آموزه‌های چهاردهم (مسوولیت پذیری) و پانزدهم (ملال گریزی) – گفته و بر نبشته شد که – فارغ از آنکه سپهری در تعریف جهان “ابزوردی” (ابزورد = پوچی و بی‌معنایی) است یا نه، اما بر ایده و اندیشه است که با هدف بازخورد زنده‌گی، بایسته و شایسته “خلق معنا” است و او در این ساحت، هم-افق یونگ و یالوم است و … بیدل که: “کار_ویژه انسان، اتمام کار نیمه تمام آفرینش” است و به تعبیر شاعرانه: “داستان انسان، آفرینش داستان” است. به نظر می‌رسد فرازها و قطعه‌های چندی در هشت کتاب، گویای این گزاره است. برای نمونه: نک: حجم سبز، سوره تماشا

    ۴- در این راستا، اما یکی از گویاترین قطعه‌ها، قطعه “پرهای زمزمه” از دفتر حجم سبز است. بنگرید:

    «مانده تا برف زمین آب شود/ مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونهٔ چتر/ ناتمام است درخت/ زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد/ و فروغ تر چشم حشرات/ و طلوع سر غوک از افق درک حیات/ مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید/ در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد/ و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومهٔ برف/ تشنهٔ زمزمه‌ام/ مانده تا مرغ سرِ چینهٔ هذیانیِ اسفند صدا بردارد/ پس چه باید بکنم/ من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچهٔ سال تشنهٔ زمزمه‌ام؟/ بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/روی تنهایی خود نقشهٔ مرغی بکشم !» (حجم سبز، پرهای زمزمه)

    • شعر «پرهای زمزمه» – چنانکه عنوان هم گویاست – وضعیت تراژیک مانندی را بازگو می‌کند که؛

    آدمی، از سویی عطش معنا دارد و به شدت « تشنه زمزمه » است. (همین شعر) و از سوی دیگر، دست‌یازی بدان، چنان است که – به تعبیر شاعرانه‌ای دیگر – « کودکی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه نور » (حجم سبز، نشانی).
    این شعر – چنانکه نگریسته می‌شود – سه پاره دارد:

    پاره اول: از بند نخست تا مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند …

    این پاره در توصیف زمستان است. زمستان را به تصویر کشیده است.‌ از برف، یخبندان، و حالت سرد و سکون زمین می‌گوید. از آفتابی که زردتاب است و بی‌رمق، از نسیمی که نمی‌وزد، از جوانه‌ای که نمی‌زند، از برگ و بری که نمی‌رقصد و از درختانی که اسکلت … بیش نیستند و از ….
    بسیار بسیار – به گواهی سبک و سلوک شعری و نیز فرازها و قطعه‌های دیگری از نامه‌ها و شاعرانه‌های – روشن است که این پاره، استعاره‌ای بر نقد حال وضعیت زم_زده اجتماعی-سیاسی جامعه معاصر است که در قطعه‌ه‍ای دیگری هم – در قالب‌های تعبیری دیگری – به تصویر کشیده است.‌ مثلا؛ پاره‌ای از شعر «پشت دریاها» و یا شعر «غربت ماهی‌ها» و یا … از دفتر حجم سبز.

    پاره دوم: شامل سه بیت در آغاز نیمه دوم شعر است که باردار یک پرسش است مبنی بر چگونگی مواجه و عبور از این وضعیت!

    در این پاره – شاعر، به رغم زم_زدگی فکر و فرهنگ و سیاست جامعه و چالش با آن که «تشنه زمزمه‌ام»، اما با تمامی امید و آرامش و با تاکید بر جویایی آواز و پرواز، می‌پرسد: «پس چه باید بکنم؟» چالش این است که: «تشنه زمزمه‌ام» و پرسش این است که: در مواجهه با این پوچی و بی‌معنایی چه باید کرد؟ « من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال، تشنه زمزمه‌ام، پس چه باید بکنم؟»

    پاره سوم: شامل سه بیت پایانی است که: « بهتر آن است که ….»

    این پاره شعر، نسخه‌ای است که سپهری در پاسخ به آن چالش و پرسش، پیچیده و برای خود تجویز می‌کند!
    بسته تجویزی سپهری آن است که به جای قهر انقلابی و یا قهر انفعالی، با هدف بازخورد « رهایی» و با استفاده از «هنر خیال» باید دست‌اندر کار خلاقیت و آفرینشگری شد و «خلق معنا» کرد!

  • سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴ – آموزه شانزدهم: شبانی وجود (قسمت سوم): بهروانی و خودبهسازی — پی‌افزود: کودکانگی

    سهراب، حرفی از جنس زمان/۳۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری/۲۸، عرفان طبیعت محور/۱۴ ( پی‌افزود/۴: طبیعت‌گرایی، رواقی‌گری ) اطلس اندیشه/ ف/۳(گزاره‌های معطوف به مولفه باید و نبایدها «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی) آموزه شانزدهم/ شبانی وجود، قسمت سوم: بهروانی و خود‌بهسازی

    پی‌افزود کودکانگی

    ۱- از ویژگی‌های کودکانگی، آگاهی‌های پیشامفهومی

    بدین بیان، بسامد «کودک/کودکی» در شعر سپهری، اگر چه ممکن است بار تراژدیک و نوستالژیک هم داشته باشد، اما عمده وجه استعاری و اساطیری دارد و با هدف آموزه باز‌آفرینی دوره کودکی در خود، معطوف به دوره عصمت، بساطت و طراوت است.

    روزگار اساطیری، که از آن به « قصر سیم کودکی» (آوار آفتاب، گل آیینه) تعبیر شده است، گویای وضعیتی است که گاه در شعر سپهری به عنوان: «باغ دیرین، باغ زمرد کودکی» آمده است، برای نمونه:

    «باغ ما در طرف سایهٔ دانایی بود/باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه/باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود/باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود/میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب/آب بی‌فلسفه می خوردم/توت بی دانش می چیدم/تا اناری ترکی بر می‌داشت/دست، فواره خواهش می‌شد/تا چلویی می‌خواند/سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت/گاه تنهایی/ صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید/شوق می‌آمد/دست در گردن حس می‌انداخت/فکر بازی می‌کرد/زندگی چیزی بود/مثل یک بارش عید یک چنار پر سار/زندگی ؛/در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/یک بغل آزادی بود/زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌‌ها/بار خود را بستم/رفتم از شهر خیالات سبک بیرون/ دلم از غربت سنجاقک پر/ … »(صدای پای آب)

    «سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد/و ایستادم تا
    دلم قرار بگیرد/صدای پرپری آمد/و در که باز شد/من از هجوم حقیقت به خاک افتادم…»(مسافر)

    فراز‌های بالا، روایت مواجهۀ بی واسطه، مستقیم و پیشا‌مفهومی با جهان است، مواجهه‌ای پیشا- دکارتی که در آن هنوز انسان از جهان فاصله نگرفته و امور پیرامونی بر او بسانِ «ابژه» هویدا نشده است و آنها را مفهوم سازی نکرده است.
    سپهری در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» ، در شعر مهم ” از آب ها به بعد”، از روزگاری یاد می‌کند که «دانش لب آب زندگی می کرد» و انسان «در تنبلی لطیف یک مرتع» به سر می برد و « با فلسفه های لاجوردی خوش بود» و «در سمت پرنده فکرمی کرد» و «مغلوب شرایط شقایق بود» و «در متن عناصر می خوابید» و «نزدیک طلوع ترس بیدار می شد»
    در پیوند با چنین نگاهی، شعر «پشت دریاها» هم شایان درنگ است، به نظر می‌رسد، شعر یاد شده بیش از آنکه روایت یک رویا باشد، روایت یک تجربه است، او به مثابه یک رونده و پویشگر از احوال خویش پرده برگرفته و به جایگاهی اشاره دارد که متضمن آگاهی‌های پیشامفهومی است و چنین تجربه شگرف و شگفتی را گزارش می‌کند و می‌گوید:

    «پشت دریا ها شهری است/که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است/بام‌ها جای کبوترهایی است/ که به فواره هوش بشری می‌نگرند/دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است/مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند/که به یک شعله به یک خواب لطیف/خاک موسیقی احساس تو را می شنود/و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد/پشت دریاها شهری است/که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است/شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند/پشت دریا ها شهری است/قایقی باید ساخت …»(د/حجم سبز، ق/ پشت دریاها)

    ۲- و این به معنای بازیافت نوعی تحول در خود است،

    تحوّلی که آدمی را از هر چه افسون و افیون، – حتی از اندیشه‌پرستی و کتاب‌زدگی- رهایی بخشد و آزاد کند. و این رخداد، گویی رخداد فراغت‌بخش است. فراغت‌ از چه بارگی و زدگی، گر چه سوژه‌اش اندیشه باشد و کتاب!
    چنانکه می‌گوید:

    «یک نفر آمد کتاب‌های مرا بُرد/ روی سرم سقفی از تناسب گل‌ها کشید/ عصر مرا با دریچه‌های مکرّرْ وسیع کرد/ میز مرا زیر معنویت باران نهاد/ بعد، نشستیم/حرف زدیم از دقیقه‌های مُشجّر/ از کلماتی که زندگانی‌شان، در وسط آب می‌گذشت.» (حجم سبز، تا نبض خیس صبح)

    و نیز می‌گوید:

    «باید کتاب را بست/ باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد…/ گل را نگاه کرد…/ ابهام را شنید…/ باید دوید تا ته بودن/ باید به بوی خاک فنا رفت/ باید به ملتقای درخت و خدا رسید/ باید نشست، نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف…» ( ما هیچ ما ..، هم سطر هم سپید)

    و نیز در شعر مسافر:

    • «هنوز در سفرم/ خیال می کنم/ در آبهای جهان قایقی است/ و من، مسافر قایق، هزارها سال است/سرود زنده دریانوردهای کهن را/ به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم/ و پیش می‌رانم/ مرا سفر به کجا می‌برد؟/ کجا نشان قدم‚ ناتمام خواهد ماند/ و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت/گشوده خواهد شد ؟/کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش/ و بی خیال نشستن/ و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟…/ شراب باید خورد/ و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت/ … »
    • و این – البته – به معنای نفی انکار دانش تجربی و آگاهی مفهومی نیست. چه آنکه وی از « اردو زدن پشت دانایی» و از «تدبیر» سخن می‌گوید:

    «پشت دانایی اردو بزنیم. …‌» ( صدای پای آب )

    « … آدم وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می‌رود. … » ( ما هیچ ما نگاه، نزدیک دور)

    ۳- دقت در این فرازهای از شعر سپهری، گونه‌ای تناقض و یا پارادوکس را نشان میدهد. پارادوکس بین: «کتاب را باید بست» و «پشت دانایی اردو بزنیم»

    درست است، پارادوکس است.
    بررسی و پژوهش شعر سپهری، نشان میدهد که؛ پارادوکس از مولفه‌های ساختاری در فرم شعر سپهری است. مثلا:

    « من پر از بال و پرم … / … چه درونم تنهاست » ( حجم سبز، روشنی آب گل …)

    • پارادوکسها در واقع نماد عنصر موسیقیایی کلام هستند که مخاطب می‌تواند تا از آن طریق رازهای نهفته را استخراج و در نتیجه از متن به فرامتن برسند

    برای توضیح بیشتر:
    پارادوکس، راهبرد آشنایی_زدایی در هنر و از جمله در ادبیات و بویژه در شعر است.
    و آشنایی_زدایی و هنجار_گریزی( میل به فهمیده نشدن) نیز در هنر و ادبیات/شعر. از ویژگی‌های فرم و نقش مهمی در معنا و مضمون دارد و می‌تواند داشته باشد.
    آشنایی زدایی – با بازخورد تازه_سازی و نو_سازی معنا – به معنای غریبه و متفاوت کردن آنچه آشنا و شناخته شده است؛ در اصطلاح یکی از تکنیک های ادبی است این تکنیک، اول بار در مکتب شکل گرایانِ (فرمالیست های)‌روس مطرح شد و یکی از مهم ترین نظریه‌های این مکتب محسوب می شود. برپایه این نظریه، وظیفه هنرمند/شاعر این است که با غریبه کردن مفاهیم آشنا و مشکل کردن فرم ها و افزودن بر دشواری، مدت زمان درک خواننده را طولانی تر کرده و لحظه ادراک را به تعویق بیندازد تا بدین روند باعث ایجاد لذت و ذوق ادبی گردد.
    با توجه به تعریفی که دکتر شفیعی کدکنی از شعر می کند: «شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت گوینده شعر، با شعر خود عملی روی زبان انجام می دهد که خواننده میان زبان شعری او و زبان روزمره و عادی تمایزی احساس می کند.» می توان آشنایی زدایی را در خدمت ایجاد این تمایز قلمداد کرد.به بیان دیگر تفاوت و تمایز یک سخن معمولی با کلام شعری در نحوۀ به کارگیری زبان آن است. شاعر در شعرش واژه ها را برخلاف معمول و عادی آن به کار می برد، چیزی که از آن به عنوان «رستاخیزِ کلمات» یاد می کنند. مرز شعر و ناشعر همین رستاخیز کلمات است. بدین بیان «آشنایی زدایی» یکی از وجوه رستاخیز کلمات در حوزه زبان شناسی است. بدین معنی که کلمات چون در گفتار عادی، هنجاری مرده‌اند و هیچ تشخّص ویژه‌ای ندارند، شاعر میکوشد تا به کلمات مرده جان ببخشد و رستاخیزی را رقم زند و از این رهگذر، ذهن و زبان مخاطب را هم آب پاشی کرده و تازگی بخشد و تمشک لذت دهد! و این هنر شاعرانگی است. چکیده آنکه؛

    یکم: آشنایی زدایی یعنی غریبه و متفاوت کردن آنچه تا به حال در نظر مخاطب آشنا بوده است.

    دوم: آشنایی_زدایی در هنر/ادبیات تکنیکهای متفاوت و متکثر دارد.

    سوم: و این تکنیک‌، از جمله در ادبیات/شعر، از جمله آرایه‌های ادبی است

    چهارم: از جمله شکلهای آشنایی زدایی -بویژه در شعر- تناقض/پارادوکس است.

    نقطه اوج تناقض را در اشعار سبک هندی دانسته‌اند. ترکیب‌هایی چون «لباس عریانی»، «فریاد خاموشی»، «بحر آتش» یا «شرم سرافرازی»
    و از جمله در شعر بیدل بسیار دیده می‌شود. مثلا:

    • «فلک در خاک می‌غلطید از شرم سرافرازی/ اگر می‌دید معراج ز پا افتادن ما را»

    ۴- به پیوست، فهرستی از نمونه پارادوکسها در شعر سپهری:

    • ۱ پارادوکس: پاسبان/شاعر
    • ۲- پارادوکس: کران_سوزی/کران_آفرینی
    • ۳- پارادوکس: دانایی/کتاب بستن
    • ۴- پارادوکس: خدا/شوخی مذهب
    • ۵- پارادوکس: من پر از / چه درونم تنهاست
    • ۶- پارادوکس: خنده بر زندگی/ جدی زیستی
    • ۷- پارادوکس: عبور / درنگ
    • ۸- ترکیب‌های پارادوکسیکال: وزش صخره، زن زیبای جذامی و …
  • عرفان طبیعت‌محور در اندیشه‌های سهراب سپهری: خیمه بر خود (بایسته دوم از آموزه شانزدهم: شبانی وجود)

    بایسته دوم : خیمه بر خود؛ « بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم »

    درآمد: خود و نا خود

    ۱- انسان برخوردار از نوعی « خودیت و هویت » است. مجموعه اصالتها، استعدادها و ویژگیهای ساختاری که انتسابی اند و نه اکتسابی

    ۲- این «خودیت» در فراینده شخصیت‌سازی و کسب ماهیت، تحت تاثیر عوامل بیرونی ( عوامل چهارگانه: ژن، محیط و تربیت، زمان و زمین ) ممکن است استحاله و متروکه شود و جای خویش را به «ناخود = هویتهای عاریه‌ای و کاذب» دهد و در واقع «خود» گم کرده شود.

    به بیان دیگر؛ هر کدام از ما انسان‌ها یک خود واقعی دارند «self/خود» یعنی «انسان چنان که واقعا هست» به رغم آن، اما هر انسان، ممکن است تصوری از خود پیدا کرده و داشته باشد که با خود واقعی‌اش انطباق نداشته باشد و «نا‌خود» باشد که به آن «ego» گفته میشود

    ۳- چنین انسانی، از آن رو که خودش را گم کرده و به اصطلاح « از خود بیگانه » شده است، چون با خودش در نا‌آشتی و در بیگانگی است، با همه کس و همه چیز چنین است، نا‌آشتی و بیگانه است. و بنا بر این زندگی برای او پوچ و بی‌معناست و این بی‌معنایی، خاستگاه انواع اختلالات شخصیتی و رفتاری می‌تواند باشد.

    ۴- و در این میان، مادر_اختلال این است که؛ چنین انسانی، به جای تامین نیازهای خود و خویشتن‌بانی، به تعبیر مولانا: «در زمین غیر» خانه میکند.

    «در زمین دیگران خانه مکن / کار خود کن، کار بیگانه مکن »

    چنین انسانی – در واقع – میان خود و نا‌خود، دچار اشتباه در تشخیص شده است و نا‌خود را خود گرفته است.

    ۵- این وضعیت – شاید – همان است که در ادبیات انسان‌شناسانه – مدرنیته – به عنوان « الیناسیون = از خود بیگانگی » نامیده شده است.

    الیناسیون یعنی انکار خود اصیل است بر پایه پذیرش نا‌خود ( نا‌خود = احساس همذات پنداری با هر آن چیزی که با « میم » مالکیت به آدمی سنجاق میشود )

    ۶- بر این پایه « بر خود خیمه زدن »، زندگی در زمین خود است و این پیش نیاز، بایسته ها و آورده‌هایی دارد


    ۱- پیش‌نیاز خیمه بر خود

    خیمه بر خود و زندگی در زمین خود، پیش‌نیازی دارد و آن، « خود‌‌یابی و خود‌باوری» است. خود‌‌یابی چنانکه پیش‌نیاز خیمه بر خود است – در واقع – فرایند طیفی از کار و کنشهای در پیوند با خود است که از چهار نمونه می‌توان یاد کرد.

    خود‌یابی فرایند چهارگانه:

    • خودشیاری
    • خود‌اکتشافی
    • خود‌انتقادی
    • خود‌ارزیابی

    ۲- خیمه بر خود، بایسته‌هایی هم دارد

    • خود‌سازی و خود‌سالاری
    • خود‌اتکایی و خود‌کفایی
    • خود‌پایی و خویشتن‌بانی
    • خود‌کنترلی
    • خود شکوفایی

    ۳- آورده‌های خیمه بر خود

    خیمه بر خود با این طیف گسترده از کار و کیار، آورده‌هایی در پی داشته و دارد، از جمله:

    ۳/۱- استخلاص و خود‌آزادسازی

    ( در این رابطه: نک: شعر پشت دریاها، فراتر و برتر از پرواز )

    ۳/۲- استقلال و خود‌انگیختگی

    ( شعر: سایبان آرامش ما، …)

    ۳/۳- استغنا و خود‌بسندگی

    هوای خنک استغنا

    «هوای خنک استغناء» در واقع: «استعاره‌ی زندگی در منهای آز و نیاز»، «ایماژِ زندگی در معنویت فرا‌ایسم» و اشاره به «جنگل‌آباد شکفتن» است (آوار آفتاب، فراتر) جایی در فراسو، آنجا که «خواهش در سکوت» است (صدای پای آب) و « دل از آرزوی مروارید، تهی» (پشت دریاها) و «بال از جنبش رسته» است (آوار آفتاب، برتر از پرواز)

    «هوای خنک استغنا» در قطعه‌های دیگری از شاعرانه‌های سپهری هم طنین‌اندازست و پژواک دارد و از جمله – بویژه در دو قطعه – شایان توجه است:

    قطعه یکم:

    « می‌تازی همزاد عصیان!/ به شکار ستاره‌ها رهسپاری/
    دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار/ اینجا که من هستم/آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد/ و کو چشمی آرزومند/ با ترس و شیفتگی/ در برکه فیروز‌ه‌گون گلهای سپید می‌کَنی/ و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب!/ و اینجا افسانه نمی‌گویم/ نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد/ بیداری‌ات را جادو می‌زند/
    سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید/ و قصه نمی‌پردازم/
    در باغستان من/ شاخه بارور خم می‌شود/بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد/ در بیشه تو آهو سر می‌کشد/
    به صدایی می‌رمد/ در جنگل من/از درندگی نام و نشان نیست …/در سایه آفتاب دیارت قصهٔ خیر و شر/می‌شنوی/ من شکفتن ها را می‌شنوم/و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد/ تو در راهی/ من رسیده‌ام/اندوهی در چشمانت نشست/ رهرو نازک دل!/ میان ما راه درازی نیست ؛ لرزش یک برگ! »

    (د/آوار آفتاب، ق/فراتر)

    قطعه دوم:

    « دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است/ اما بال از جنبش رسته است/ وسوسه چمن‌ها بیهوده است/ میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است/ در چشم پرنده/ قطره بینایی است/ ساقه به بالا می‌رود/میوه فرو می‌افتد/ دگرگونی غمناک است!/ نور آلودگی است/ نوسان آلودگی است/ رفتن آلودگی …/ پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است/چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند/ سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است/سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند/ نسیم هوا را می‌شکند/ دریچه قفس بی تاب است …»

    (د/ آوار آفتاب، د/ برتر از پرواز)

    ✓ دو قطعه یاد شده – با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز – سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر/ برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که شاعر در جای دیگری از آن به « فرش فراغت» ( مسافر ) یاد میکند.

    ✓ استغنا فرایندِ کارکردیِ قناعت، بیرنگی، وارستگی، سادگی و جنبش بی‌جنبشی است. به تعبیر دیگر؛ تار و پود استغنا این مفاهیم پنجگانه هستند:

    یکم: سادگی

    سادگی، طبیعی زیستن است. یعنی آنکه: رفتار و کردار آدمی، هنوده و برانگیخته از ارزش‌داوری دیگران نباشد. چنان کودک ( کودک، سادگی دارد و حضور و غیاب دیگران برای او فرقی ندارد. این گفته‌ی مسیح را – برابر روایت اناجیل – که : « تا بازگشت نکنید و چنان کودک کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید » بیشتر الهی‌دانان و عارفان به « سادگی » تعبیر و تفسیر کرده‌اند.

    ذهن و زبان سپهری به دنبال « رنگ ساده و سادگی» است. میراث سپهری و از جمله شاعرانه‌های هشت کتاب گواه این گزاره است. به پیوست، نمونه‌هایی از ابیات قطعه‌های هشت کتاب را بنگرید:

    • در توصیف زندگی می‌گوید: « زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست »( صدای پای آب)
    • و در این راستا سفارش به سادگی می‌کند: « ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت »( همان)
    • و در پیوند با این می‌گوید: « این آب روان/ ما ساده‌تریم/ این سایه/ افتاده‌تریم. … » ( شرق اندوه، پا‌راه)

    دوم: وارستگی

    بازنمای « سادگی »، « وارستگی » است. آدم ساده در بی‌آروزیی محض و در « سکوت خواهش » ( صدای پای آب ) بر قله‌ای از فرزانگی، ایستاده و پای در سفر دارد. بخوانید:

    « قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور
    خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست/ که در بیشهٔ عشق/ قهرمانان را بیدار کند/ قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند/ نه به آبی‌ها دل خواهم بست/ نه به دریا_ پریانی که سر از آب بدر می‌آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان/ ..»

    سوم: بی‌رنگی

    و بازنمای وارستگی، بی‌رنگی است. از این روست که سپهری بر بی‌رنگی و یک‌رنگی تاکید دارد:

    • دفتر شرق اندوه، قطعه‌های: شورم را و نیز وید
    • به تعبیر: « شناوری در رنگهای فطری »
    • در « کثرت‌آباد جهان به دنبال گل یکرنگی » است. ( دفتر شرق اندوه، قطعه: نیایش)
    • چنانکه وی از هر گونه نام و نشان پروا دارد و در گله و گلایه از مرزبندی‌ها و دوگانگی‌هاست (دفتر شرق اندوه، همان و نیز: دفتر آوار آفتاب، قطعه: سایبان آرامش ما ماییم)
    • و بر این پایه است که به گذر از شوره‌زار خوب و بد سفارش میکند: « … بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم » ( آوار آفتاب، همان )
    • و از دیوار‌زدایی می‌گوید (دفتر حجم سبز، قطعه: و پیامی در راه و نیز: همان دفتر، قطعه: پشت دریاها)

    چهارم: قناعت

    « قناعت »، یعنی؛ بسنده‌سازی بر استعدادها و تکیه بر منابع درونی

    « قناعت »، یعنی؛ ترکیب دو چیز: « شادی از داشته‌ها » + « ننگریستن به نداشته‌ها »

    سپهری می‌گوید:

    « من به سیبی خشنودم/ و به بوییدن یک بوته بابونه/
    من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم » ( صدای پای آب)

    و نیز بخوانید:

    « از روزن آن سوها بنگریم/ در به نوازشِ خطر بگشاییم/خودْ روی دلهره پرپر کنیم/ نیاویزیم/ نه به بندِ گریز/ نه به دامانِ پناه/ نشتابیم/ نه به سوی روشن نزدیک/ نه به سمت مبهم دور …»

    (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)

    پنجم: جنبش بی‌جنبشی

    بازنمای همه این مفاهیم جنبش بی‌جنبشی است. دو تعبیر: « رستگی بال از جنبش » و « فراموشی بال و پر، میان پرنده و پرواز » در قطعه « برتر از پرواز » و نیز تعابیر توصیفی: « اینجا که من هستم … تا … من شکفتن را می‌شنوم » در قطعه « فراتر » نشان می‌دهد که سالک شاعر، فراتر از سخن معمول – چنانکه واگویه عناوین شعر «فراتر/ برتر از پرواز» هم هست – سخن می‌گوید و سخن از « عبور از عبور » دارد

    «عبور از عبور» – چنانکه سرشت آن است – نقطه‌ای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بی‌جنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» می‌توان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در گونه‌ای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمی‌گیرد و کمیتی را گام نمی‌زند.

    طی نامه‌ای، سپهری چنین می‌نویسد:

    « آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
    دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.
    آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.
    شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !
    من از همهٔ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.
    از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛
    نگاه را تازه کرده‌ام.
    من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. »

    (بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)


    ۴- راهبرد پیشگیری

    به این ترتیب، راهبرد پیشگیری از سقوط در دام‌چاله نا‌خود: عبور است و از همین روی است که شاعر مشی و منش‌هایی و از جمله با « عادت » و نیز با «بن‌مایه‌های ایدئولوژیک» چنان فقظ نامهربان است و آنها را به شدت پس میزند!

    • ✓ شعر مسافر، غبار عادت. … ص: ۳۱۴ و ص: ۳۲۴
    • ✓ شعر سوره تماشا/ حجم سبز. ص: ۳۷۶
    • ✓ شعر تپش سایه دوست در حجم سبز. ص: ۳۶۷
    • ✓ شعر صدای پای آب. ص: ۲۸۷ تا ۲۹۷ ( من به آغاز زمین نزدیکم … / چشم‌ها را باید شست/ رختها را بکنیم … / روشنی را بکشیم / لب دریا برویم / پرده را برداریم و …. )
  • عرفان طبیعت‌محور در اندیشه‌های سهراب سپهری: خیمه بر خود (سلسله مباحث حرفی از جنس زمان – جلسه دوم از مبحث شئون وجود)

    عرفان طبیعت‌محور در اندیشه‌های سهراب سپهری: خیمه بر خود (سلسله مباحث حرفی از جنس زمان – جلسه دوم از مبحث شئون وجود)

    چکیده

    در این جلسه از سلسله مباحث بررسی اندیشه‌های سهراب سپهری، به یکی از عمیق‌ترین مفاهیم انسانی یعنی تقابل میان «خودِ اصیل» و «خودِ عاریه‌ای» پرداخته شد. دکتر اسلامی با وام گرفتن از تعبیر «خیمه بر خود زدن» در اشعار سپهری، توضیح دادند که چگونه انسان‌ها در طول زندگی، دارایی‌های اکتسابی، باورها و حتی درکشان از خداوند را به هویت اصلی خود گره می‌زنند و دچار ازخودبیگانگی یا الیناسیون می‌شوند.

    این جلسه با ارائه راهکارهایی عملی برای بازگشت به خویشتن، از جمله مفهوم «خودشیاری» (شخم زدن مداوم درون) و رسیدن به مقام «استغنا» (زندگی فارغ از آز و نیاز در عین حضور در جامعه)، به خواننده می‌آموزد که چگونه به جای بازی در زمین دیگران، اتاق فرمان زندگی خود را به دست بگیرد. در بخش پایانی نیز گفتگویی جذاب میان شرکت‌کنندگان درباره نحوه پیاده‌سازی این مفاهیم در دنیای پرهیاهوی امروزی شکل گرفت.


    خلاصه بحث اصلی

    درآمدی بر شناخت «خود» و «ناخود»

    دکتر اسلامی بحث را با تفکیک دو مفهوم اساسی آغاز کردند: خودیت (یا هویت اصیل) و ناخود (یا هویت عاریه‌ای). انسان مجموعه‌ای از ویژگی‌های ساختاری و انتسابی دارد که «خودِ» او را تشکیل می‌دهند. اما از پیش از تولد (عامل ژن) تا پس از آن، تحت تأثیر عواملی چون محیط (خانواده و اجتماع)، تاریخ و جغرافیا، شروع به کسب ویژگی‌هایی می‌کند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان این دارایی‌های اکتسابی (مثل ثروت، قدرت، دانش و حتی درک شخصی از خدا) را با کلمه «مالِ من» به خود سنجاق کرده و با آن‌ها همزادپنداری می‌کند. وقتی این دارایی‌ها جایگزین خودِ اصیل شوند، انسان دچار الیناسیون (Alienation) یا ازخودبیگانگی می‌شود. در این حالت، فرد تعصب می‌ورزد و چون درک خود را مطلق می‌پندارد، در برابر نقد دیگران گارد گرفته و به خشونت کشیده می‌شود. به تعبیر مولانا: «در زمین دیگران خانه مکن / کار خود کن، کار بیگانه مکن». دعوت سپهری به «خیمه بر خود زدن» دقیقاً دعوت به زندگی در زمینِ خود و رهایی از این ناخودِ ایدئولوژیک است.

    پیش‌نیازهای خیمه بر خود

    برای رسیدن به این مرحله، انسان نیازمند خودیابی و خودباوری است. دکتر اسلامی خودیابی را یک فرآیند چهارگانه معرفی کردند:

    ۱. خودشیاری

    انسان باید مدام درون خود را شخم بزند. (اشاره به آیه قرآن که موسی عصا بر صخره زد و چشمه جوشید؛ این صخره، همان صخره درون ماست).

    ۲. خوداکتشافی

    انسان‌ها باید مانند فرهاد کوه‌کن، تیشه بر صخره وجود خود بزنند و شیرینِ درونشان را استخراج کنند. این یک پروژه یک‌باره نیست، بلکه فرآیندی دم‌به‌دم است. انسان همواره در مرز میان غنچگی و شکفتگی قرار دارد؛ به محض شکفتن یک استعداد، غنچه دیگری در درون او شکل می‌گیرد.

    ۳. خودانتقادی

    غربالگری مداوم فهم، اندیشه و آرزوها، بدون نفی کردن خود.

    ۴. خودارزیابی

    وزن کردن و سنجش مداوم خویشتن.

    بایسته‌ها و آورده‌های خیمه بر خود

    کسی که بر خود خیمه می‌زند باید به خودسالاری (بودن در اتاق فرمان زندگی خویش) برسد. دکتر اسلامی به حکمت اول نهج‌البلاغه اشاره کردند که می‌گوید در برابر حوادث، مانند شتربچه دوساله باش؛ نه کمری دارد که بار ببرد (استعمار) و نه سینه‌ای که دوشیده شود (استثمار). یعنی از مشورت دیگران استفاده کن، اما خودت تصمیم‌گیرنده نهایی باش.

    آورده‌های این سبک زندگی شامل آزادسازی ذهن (مدیریت تأثیرپذیری از دنیای بیرون) و رسیدن به استغنا است. بر خلاف ادبیات مذهبی کلاسیک که گاهی استغنا را با بار منفی (به معنای طغیان و احساس بی‌نیازی از خدا) به کار می‌برد، استغنا در ادبیات سپهری باری کاملاً مثبت دارد. استغنا یعنی «زندگی در منهای آز و نیاز». یعنی فرد در دنیای واقعی زندگی می‌کند، اما اسیر خواهش‌ها نیست (خواهش در سکوت است).

    عبور و پسا عبور در شعر سپهری

    سپهری در اشعارش (مانند «پشت دریاها» و «صدای پای آب») به دنبال عبور از واقعیت‌های سطحی است، نه توقف در آن‌ها. او قایقی می‌سازد اما توری به همراه نمی‌برد، زیرا به دنبال صید مروارید و توقف نیست. او حتی از آرزوی پرواز هم رها شده است («بال از جنبش رسته است»)، زیرا وقتی انسان در ساحت «حضور» مطلق هستی قرار می‌گیرد، دیگر غیبتی وجود ندارد که بخواهد به سوی آن پرواز کند. این مرحله، تجربه پسا عبور و رسیدن به فرش فراغت است. در نهایت، راهبرد پیشگیری از افتادن در دام ناخود، پرهیز از توقف است. توقف پشت هر درکی، تعصب می‌آورد. به همین دلیل است که سپهری با دو چیز بسیار نامهربان است: یکی «عادت» و دیگری «بن‌مایه‌های خشک ایدئولوژیک».


    خلاصه جلسه پرسش و پاسخ

    آقای یحیی

    آیا بازگشت به خویشتن که فرمودید، معادل همان آیه قرآنی «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ» است؟ و آیا قیامت چیزی نیست که همین الان در حال تجربه آن هستیم؟

    پاسخ دکتر اسلامی: از آن آیه هم می‌توان استفاده کرد، اما آیه رساتر در این باره، داستان ابراهیم (ع) است. وقتی ابراهیم بت‌ها را شکست و تبر را روی دوش بت بزرگ گذاشت، در دادگاه گفت از خود بت بزرگ بپرسید. ابراهیم می‌دانست بت حرف نمی‌زند، اما این دیالوگ را ساخت تا مردم را به فکر وادارد. قرآن می‌گوید در پی این اتفاق: «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ» (آن‌ها به خودشان بازگشتند). این دقیق‌ترین معادل برای بازگشت به خویشتن است. (بحث درباره قیامت به دلیل نیاز به تمرکز بیشتر به جلسه بعد موکول شد).

    آقای خان‌سفید

    ما در دنیای فیزیکی زندگی می‌کنیم و نیازمندیم. چگونه می‌توانیم این «استغنا» و عبور را در زندگی واقعی پیاده کنیم بدون اینکه مثل عرفای قدیم گوشه‌نشین شویم؟

    پاسخ دکتر اسلامی: استغنا به معنای انفعال، عزلت یا قهر با هستی نیست. فرمول عملیاتی آن، به دست آوردن یک مهارت ذهنی است: توانایی روزآمدسازی دم‌به‌دم. یعنی از دارایی‌ها و امکانات استفاده کنید، اما همواره خود را «صفر» کنید و آماده سفری تازه باشید. هسته مرکزی این کار، خردورزی و فلسفه‌ورزی در زندگی است که باعث می‌شود شما در جهان باشید اما وابسته و اسیر آن نشوید (وارستگی به جای وابستگی یا گسستگی).

    آقای قندهاری

    برای رسیدن به این خودِ واقعی، آیا نیازمند پرسشنامه‌ها و ارزیابی توسط یک استاد هستیم تا دچار توهم نشویم؟

    پاسخ دکتر اسلامی: بررسی تکنیک‌های عملی و جلوگیری از توهم در این زمینه، بیشتر در حوزه تخصص روان‌شناسی است و در این مقال نمی‌گنجد.

    توضیح تکمیلی مهندس شکوریان: در روان‌شناسی ما سوال می‌کنیم «چرا تا به حال فکر می‌کردم که این هستم؟»، اما سوال اساسیِ «من واقعاً چه کسی هستم؟» در حوزه عرفان است و با پرسشنامه حل نمی‌شود. این یک سفر درونی و مسیری است که باید با طی کردن پله‌پله (مانند کتاب پله‌پله تا ملاقات خدا اثر زرین‌کوب) به آن رسید و خودآموز مکتوب ندارد.

    آقای متقی (بحث تکمیلی)

    ایشان با اشاره به آیه «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ»، یادآور شدند که فراموشی خدا به فراموشی خویشتن منجر می‌شود و برعکس، یافتن خودِ واقعی، راهی به سوی یافتن خداست (مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ). ایشان همچنین گزارش کوتاهی از استقبال بسیار خوب مخاطبان از سخنرانی اخیر دکتر اسلامی در مراسم عاشورای قم ارائه دادند.


    نکات کلیدی و قابل عمل

    • دارایی‌هایتان را با هویت‌تان اشتباه نگیرید: افکار، موقعیت اجتماعی، ثروت و حتی درک شما از دین، ابزارها و دارایی‌های شما هستند، نه خودِ شما. همزادپنداری با آن‌ها ریشه تعصب و خشونت است.
    • مانند شتربچه دوساله باشید: در برخورد با حوادث و نظرات دیگران، شنونده و پذیرا باشید، اما اجازه ندهید شما را استعمار فکری کرده یا از شما سوءاستفاده کنند. اتاق فرمان ذهنتان را خودتان مدیریت کنید.
    • شخم زدن مداوم درون (خودشیاری): یادگیری و رشد نقطه پایان ندارد. به محض اینکه در یک زمینه به شکفتگی رسیدید، بدانید غنچه استعداد دیگری در درونتان منتظر شکوفا شدن است. توقف نکنید.
    • تمرین استغنا در دل جامعه: نیازی به کوه‌نشینی نیست. در متن جامعه کار کنید و لذت ببرید، اما تمرین کنید که اسیر حرص (آز) و نیازمندی‌های روانی به تأیید دیگران نباشید.

    منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه

    کتاب‌ها

    • پله‌پله تا ملاقات خدا – نویسنده: عبدالحسین زرین‌کوب (پیشنهاد شده توسط مهندس شکوریان)
    • مثنوی معنوی – جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا)
    • نهج‌البلاغه (حکمت اول در باب شتربچه دوساله و حکمت مرتبط با نقد خویشتن)

    افراد مرتبط

    • مارتین هایدگر (اشاره به مفهوم «دازاین» یا خود اصیل)
    • دکتر علی شریعتی (مفهوم الیناسیون و بازگشت به خویشتن)
    • غلامحسین ساعدی (اشاره به نمایشنامه و فیلم گاو به عنوان نماد دقیق الیناسیون در هنر ایران)
    • ابوالمعانی بیدل دهلوی (در باب مرز میان غنچگی و شکفتگی انسان)

    اشعار مورد بحث

    • آثار سهراب سپهری: پشت دریاها، صدای پای آب، مسافر، فراتر، و برتر از پرواز.

    پیشنهاد برای یادگیری بیشتر

    تمرین فلسفه‌ورزی به جای حفظ کردن فلسفه. سعی کنید به صورت روزانه، باورها و «وضعیت موجود» ذهنی خود را زیر سوال برده و آن‌ها را روزآمد (Update) کنید تا در دام عادت‌های فکری گرفتار نشوید.


    هشتگ‌ها: #سهراب_سپهری #خودیابی #الیناسیون #استغنا #فلسفه_ادبیات #عرفان_طبیعت‌محور #خودشناسی #توسعه_فردی


    یادداشت پایانی

    در پایان جلسه اعلام شد که زمان برگزاری جلسات در نیمه اول سال (در صورت برگزاری حضوری) ساعت ۱۷:۰۰ و در نیمه دوم سال یا در حالت مجازی (مثل این جلسه) ساعت ۲۰:۳۰ خواهد بود. ادامه بحث و پاسخ به سوالات باقی‌مانده به هفته آینده موکول شد.

  • عاشورا، جام هنرهای زیبای اخلاق

    عاشورا، جام هنرهای زیبای اخلاق

    صورت ویرایش شده ارائه نشست چهارشنبه سوم تیرماه ۱۴۰۵ (= شب عاشورا) با عنوان:


    ۱

    هستی در وجه و وضعیت صورت و بی‌صورتی / واقع و فراواقع تعریف و تعبیر می‌شود. به تعبیر مولانا: « صورت از بی‌صورتی آمد برون »

    امر فراوقع وقتی تنزل پیدا میکند و به جهان واقع فرو می‌آید و در مدار دنیای کثرت و کثافت واقع میشود، ساختار به خود گرفته و صورت‌بندی میشود. چنان نور / رنگ بی‌رنگی که در برخورد به قطره‌های بلوری باران، رنگین کمان میشود. ما در جهان تجربه رنگین‌کمان میبینیم، منتهی پس پشت این تجربه و رنگین کمان، تجرد است و رنگ و بی‌رنگی. « جهان طوفان رنگ است و دل همان مشتاق بی‌رنگی/ بیدل». به بیان فلسفی امام علی: « و بمتضادته بین الاشیاء عرف این لا ضد له »

    ۲

    عاشورا در وجه الهی خود، امر بی‌صورت است و چنان جریان آب رام و آرام و بی‌صدا‌‌ست، اما در وجه زمینی، ناگذیر از اینکه صورت‌پذیر است و ساختارمند و صدا‌دار، چنان آبشار که فرایند مواجه آب با صخره و ریزش از بلندی است.

    مولانا در میراث خود، در مثنوی و کلیات شمس – دست کم در یک داستان و یک غزل – عاشورا را از این منظر دیده است.

    در مثنوی و در خلال داستانی می‌گوید:

    پس عزا بر خود کنید اى خفتگان
    ز انکه بد مرگى است این خواب گران

    …..

    روح سلطانى ز زندانى بجست
    جامه چه دْرانیم و چون خاییم دست

    چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند
    وقت شادى شد چو بشکستند بند

    سوى شادُروان دولت تاختند
    کنده و زنجیر را انداختند

    روز ملک است و گش و شاهنشهى
    گر تو یک ذره از ایشان آگهى

    …

    و هم افق با چنین نگاهی – بنا به آنچه در کلیات شمس آمده است – در قالب غزلی سروده است:

    کجایید ای شهیدان خدایی
    بلاجویان دشت کربلایی

    کجایید ای سبکروحان عاشق
    کجایید ای شهان آسمانی

    کجایید ای ز جان و جا رهیده
    کجایید ای در زندان شکسته

    کجایید ای در مخزن گشاده
    در آن بحرید کاین عالم کف او است

    کف دریاست صورتهای عالم
    دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

    برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
    پرندهتر ز مرغان هوایی

    بدانسته فلک را درگشایی
    کسی مر عقل را گوید کجایی

    بداده وامداران را رهایی
    کجایید ای نوای بینوایی

    زمانی بیش دارید آشنایی
    ز کف بگذر اگر اهل صفایی

    بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
    که اصل اصل اصل هر ضیایی

    ۳

    این نگاه و نگر درست است. اما همه درست، این نیست.

    عاشورا در وجه و وضعیت زمینی و از آنجا که نسبتی با زندگی پیدا میکند، ناگزیر از اینکه ساختارمند است و صورت‌پذیر و از هندسه‌ای برخوردار است.

    عاشورا در این وجه، به مثابه‌ منشوری است که گونه‌گون دیده شده و میشود تا از کدام زاویه بر آن پرتو افکنده و صورت‌بندی شود.

    ۴

    و البته در این ساختار و صورت‌بندی، برای مصون‌سازی عاشورا از تاراج و حراج‌های سیاسی_ ایدئولوژیک و پاسداشت این سرمایه انسانی، بایسته آن است که در یک مواجه متدیک و روشمند و از طریق خوانش علمی، به فهم ایده مرکزی – در حد توان – رسید.

    ۵

    بدین منظور، یعنی در راستای فهم ایده مرکزی، عاشورا را – شاید به مثابه یک رویداد هندسی – بتوان در سه بخش و … دید و نگریست.

    باری، عاشور را در سه بخش می‌توان دید و نگریست:

    الف: سوژه = روند و فرایند واقعه

    ✓ الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین‌ اثنتین، بین الذلة و السلة، هیهات منا الذله

    ✓ … یابی الله و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و …

    ✓ این لا اری‌الموت الا السعاده و لا‌الحیوة مع‌الظالمین الا برما

    به موجب این متون؛ عاشورا از دل یک « امتناع » سر زده و بر‌آمده است و آن «عزت‌خواهی و ذلت‌گریزی» است. یعنی سوژه عاشورا؛

    «عزت‌خواهی و ذلت‌گری بر پایه امتناع از بیعت تحمیلی و اجباری» است.

    ✓ خاستگاه این امتناع :

    • اصل حیات انسانی
    • اصل هویت فردی
    • و اصل کرامت اخلاقی ( جلوه‌های کرامت انسانی: حق عصیان و نافرمانی مدنی + حق حضور و مشارکت در تعیین سرنوشت+ حق آزادی)

    ✓ آورده این امتناع :

    • عزت‌مندی و ذلت گریزی

    ب: فرم/ صورت و قالب

    ✓ انی لم‌اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی. ارید ان امر بالمعروف و انهی عن‌المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی …

    عاشورا در فرم؛

    • خروج دفاعی با هدف اصلاح ( با رعایت تمامیت اخلاق )
    • حماسه عزت‌_محور
    • حماسه اخلاق است. حماسه بی خشونت= هیچ چیز امام را از شهادت پذیری باز‌نداشت + هیچ چیز امام را به شرارت علیه رقیب تحریک نکرد
    • و در این راستا دو خط قرمز دارد:
      • ذلت‌گریزی تا شهادت پذیری +
      • عزت گرایی شرارت‌پرهیز

    رجز امام:

    الموت خیر من رکوب العار ( شهادت پذیری )
    و العار خیر من دخول النار ( شرارت گریزی )

    مصرع دوم پیشینه‌ای دارد و از عمق تاریخ ادبیات عرب می‌آید و یک بار هم در کلام امام علی آمده است. امام علی در خطبه قاصعه ( خطبه ایراد شده در شهر کوفه پس از غائله نهروان ) و در مقام نقد پندار و رفتار جامعه هدف:

    « تقولون: النار و لا‌العار! کانکم تریدون ان … = می‌گویید: آتش، آری و ننگ هرگز! گویا بر آنید تا – زیر پوشش این شعار – اسلام را وارونه و از درون تهی کنید و از چهره بر زمین کوبید، چندان که پرده حرمتش دریده و رشته پیمانش گسسته شود …»

    به این ترتیب – گویا – امام ( حسین در آن رجز ) از یک دو قطبی اخلاقی سخن میگوید:

    • قطب یکم: سویه ذلت‌گریزی تا شهادت پذیری
    • قطب دوم: سویه ذلت‌گریزی منهای شرارت باری

    یعنی:

    • در دو راهیِ مرگ و ذلت، مرگ آری و ذلت هرگز!
    • اما در دو راهیِ ننگ و آتش، ننگ آری و شرارت هرگز!

    # قرینه‌های شرارت‌پرهیزی

    طیف یکم: خروج اضطراری

    • از مدینه
    • از مکه
    • به سمت کربلا
    • تن دادن به جنگ و شهادت

    طیف دوم: دیپلماسی جنگ‌پرهیز امام و تلاش برای مذاکره و گفتگو ( در دهه منتهی به عاشورا فارغ از سیره و سلوک امام در عصر امام حسن و نیز در دهه همعصر با امارت معاویه)

    • پنج بار پیشنهاد انصراف و بازگشت ( از روز برخورد با حر تا روز عاشورا)
    • + یکبار پیشنهاد فردی از یاران مبنی بر بازگشت
    • دو بار اقدام برای برگشت
    • سه یا چهار جلسه مذاکره با این سعد برای پیشگیری از جنگ ( رک: حقیقت عاشورا، محمد اسفندیاری/ ص: ۱۱۰ تا ۱۵۶)

    طیف سوم: پروای آغاز جنگ

    • ما کنت لابداهم بالقتال
    • صبح عاشورا در واکنش به پیشنهاد هدف قرار دادن شمر: لاترمه، فانی اکره ان ابداهم بالقتال
    • در واکنش به پیشنهاد زبیر برای حمله به سپاه هزار نفری حر در ورودی محرم: صداقت یا زهیر، و لکن ما کنت لابداهم بالقتال …

    ج: پیام

    سطح اول؛ نجات: لیستنقذ‌الناس من الجهاله و حیرة الضلاله

    سطح دوم؛ اقامه عدل

    ( خطابه منی: … شما به ننگ چیرگی اصحاب اقتدار و تغلب تن دادید … و تماشاگرانه، ناچیزشدگان را در دام و کام قدرت متغلب رها کرده و روا دانسته‌اید که آنان را زورمدارانه به بندگی گیرند و یا اسیر لقمه نانی کنند و به بردگی کشند = فاسلمتم الضعفاء فی ایدیهم، فمن بین مستعبد مقهور و مستضعف علی معیشته مغلوب ..

    نامه حبیب و سلیمان صرد خزاعی

    ایشان به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن وی از حجاز به عراق ( کوفه) شدند، در آن نامه از سیطره متکاثران بر مردم و بلعیدن اموال مستضعفان درد گزاری فراوان کرده و آن را می‌نکوهند…

    این دو بزرگمرد مجاهد، از جمله در نامه خود – خطاب به امام حسین(ع) چنین می‌نویسند:

    ” …وجعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها…یزید؛ مال خدا ( اموال عمومی) را در اختیار سرمایه داران جبار و توانگران… قرار داده است”

    بحار ج 44،ص333

    در زیارتنامه امام صادق خطاب به امام حسین – برابر روایت کامل الزیارات – و اشهد انک … قد امرت بالعدل و القسط و دعوت الیهما ..

    سطح سوم؛ اثاره عقل

    اقامه عدل – اما – پیش‌نیازی دارد و آن: اثاره عقل = نوسازی شخصیت و بر‌پایی عدالت به شرط شکوفایی و بادبانی عقل امکان پذیر است. … ارجعوا الی انفسکم / عقولکم …

    سطح چهارم؛ گفتگو و عقلانیت ارتباطی

    اثاره عقل هم پیش نیازی دارد و آن گفتگو و عقلانیت ارتباطی است. در این رابطه درنگ در دو برش از ادبیات عاشورا:

    برش/۱

    متنِ آخرین نامه ی امام حسین ع به مردم کوفه:

    ” …از طرف حسین بن على به گروه مؤمنین و مسلمین. اما بعد؛ هانى و سعید آخرین فرستادگان شما نزد من آمدند و نامه‏هاى شما را آوردند و ….

    من برادر، پسر عم و شخصى که از اهل بیت و مورد وثوق من است یعنى مسلم بن عقیل را بسوى شما می فرستم.

    اگر مسلم براى من بنویسد که نظرات بزرگان‌قوم و صاحبان فضل و اندیشه شما مانند آراء عموم است همان طور که فرستادگان شما آمدند و نامه‏ هاى شما را قرائت نمودم من با خواست خدا به زودى به سوى شما می آーム …..”

    “بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام إِلَى الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِکُتُبِکُمْ وَ کَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِکُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ کُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْحَقِّ وَ الْهُدَى وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَى وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَى مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْکُمْ وَشِیکاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ ….وَ السَّلَامُ

    برابر این پاسخنامه صریح باید گفته شود: هسته اصلی دموکراسی”مشارکتِ متفکرانه همگانیِ مردم” است.

    متنِ نامه امام حسین به مردم‌کوفه به خوبی گواه بر لزوم همدلی وصفِ”متفکرانه”در کنار ویژگیِ”همگانی” است.

    امام می‌گوید: اگر ” مَلَئِکُمْ وَذَوی الفَضْلِ وَ الْحِجی مِنْکُمْ “(=بزرگان قوم و صاحبان عقل و خرد و اندیشه)بر موضوعی مربوط به اجتماع،حکمرانی و مدیریت عمومی‌ِجامعه به نقطه اشتراکی برسند و آن را مطالبه کنند ،حجت حتی بر امام‌معصوم نیز تمام میشود .

    مفهوم‌ِ مخالفِ جمله ی شرطیه “فاِن کَتَبَ” نشان می دهد صرفِ آرایِ همگانی ،بدون پشتوانه ای از خرد و تعقل و اندیشه اعتباری ندارد و همان “پوپولیسم” است که نه مبتنی بر “یک نفر =یک رای”که بر “یک دلار =یک رای”استوار است.

    برش/۲

    خطبه روز عاشورا

    ….. لَاتَعْجَلُوا حَتَّی أَعِظَکمْ بِمَا یحِقُّ لَکمْ عَلَی وَ حَتَّی أُعْذِرَ إِلَیکمْ فَإِنْ أَعْطَیتُمُونِی النَّصَفَ کنْتُمْ بِذَلِک أَسْعَدََ إِنْ لَمْ تُعْطُونِی النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِکمْ « فَأَجْمِعُوا رَأْیکمْ ثُمَّ لا یکنْ أَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَی وَ لاتُنْظِرُونِ » ( یونس ، ۷۱ ) «إِنَّ وَلِی اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکتابَ وَ هُوَ یتَوَلَّی الصَّالِحِینَ» (اعراف، 196)

    و در ادامه :

    فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَی أَنْفُسِکمْ وَ عَاتِبُوهَا فَانْظُرُوا هَلْ یصْلُحُ لَکمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاک حُرْمَتِی

    پی‌افزود در پیوند با سطح چهارم از هدف

    « عقلانیت ارتباطی » بر گرفته از نظریه فیلسوف آلمانی «یورگن هابرماس» است که؛ عقلانیت را در پیوند با ارتباطات انسانی توضیح میدهد.

    طبق نظر هابرماس ارتباط از طریق زبان، مستلزم مطرح کردن صداقت است، که وضع آن را به هنگام اختلاف نظر، فقط از طریق گفتگو می توان حل کرد. هابرماس، بر این ایده و انگاره است که اهل یک زبان، بستر و فضایی را که چنین گفتگویی در آن به خروجی «عقلانیت» می‌رسد، می‌شناسند

    عقلانیت ارتباطی بر این نکته دلالت دارد که انسان این توانایی را دارد که در فرایندی از شرایط، با هدف دستیابی به وفاق، به احتجاج بپردازد.

    ۶

    ایده مرکزی و نقطه کانونی عاشورا

    آزاد_سازی انسان است

    اقدام امام مبنی بر امتناع از بیعت به نام گریز از ذلت، گواه و گویای آن است که؛

    آنچه در راستای ملت سازی – چه در سطح انفرادی و چه در سطح اجتماعی – در کانون توجه‌شان بوده، این است که:

    • آزادی عقل و اندیشه و استقلال رای و نظر، مقاوم هویت انسان و آن نیز ستون سقف معنویت است. زیرا آنجا که آدمی – حتی به نام تقدیر الهی – تحقیر و نفی و انکار میشود و – مثلا – به دلیل اسارت آز و نیاز دچار شخصیت_ سوختگی، خویشتن‌گریزی و بی هویتی میگردد، خدا هم پرستش نمیشود.

    و این نکته – در واقع – گوهر و جوهر حکمتهایی از این دست است که؛ پرستشگری در آزادگی دانسته و می‌داند ( اشاره به روایت دسته‌بندی عبادتگران )

    و بسیار روشن است که سپهر جامعه‌ای این چنین آلوده و آغشته به ویروس سالگی و خویشتن_گریزی را نوعی لائیزم و بی‌دینی فرا بگیرد و پوشش دهد. و این سر تعارض نمایی واقعیت‌های تاریخی در قصه غم‌انگیز کربلا که بر زبان فرزدق شاعر روایت شده است.

    ۷

    به این ترتیب

    هژمونی حماسه انسان‌محور تراژدی عاشورا، گفتمان صلح است

    ۸

    نکته اخلاقی:

    عاشورا؛

    نمایشگاه انتخاب در بستر از اضطرار است.

    انتخابِ «نجات شرارت پرهیز تا مرز شهادت پذیری»

  • مرگ‌آگاهی سهراب و خوانش هندسی عاشورا

    (ادامه سلسله مباحث سهراب سپهری و ویژه‌برنامه عاشورا)


    ارائه‌دهنده: دکتر اسلامی

    چکیده

    این جلسه از سلسله نشست‌های اشتراک‌گذاری دانش، تجربه‌ای کم‌نظیر از پیوند میان ادبیات اگزیستانسیال معاصر و تحلیل‌های عمیق تاریخی-مذهبی بود. در بخش اول، با تکیه بر اشعار سهراب سپهری، نگاهی نو به پدیده مرگ انداخته شد و مرگ نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان بستری برای درک عمیق‌تر زندگی و «پرستاری از وجود» معرفی گردید. در بخش دوم، دکتر اسلامی به مناسبت شب عاشورا، پرانتزی در مباحث باز کردند و خوانشی ساختارمند و خردگرایانه از قیام امام حسین (ع) ارائه دادند؛ خوانشی که در آن عاشورا نه یک جنگ تهاجمی، بلکه یک «خروج دفاعی» با هدف «آزادسازی انسان» و مبتنی بر «عقلانیت ارتباطی» و «پرهیز از خشونت» است. در پایان جلسه نیز، یک گفتگوی تاریخیِ بسیار جذاب و چندصدایی درباره کارنامه تمدنی تشیع و تقابلِ ذاتِ عاشورا با مناسکِ فربه‌شده شکل گرفت که این نشست را به یکی از پربارترین جلسات گروه تبدیل کرد.


    خلاصه بحث اصلی

    بخش اول: مرگ‌آگاهی در جهان سهراب سپهری
    جلسه با متنی که توسط «یحیی» (با کمک هوش مصنوعی و بر اساس مباحث پیشین دکتر اسلامی) تنظیم شده بود، آغاز شد. در این بخش، مواجهه انسان با مرگ به سه دسته تقسیم شد:
    ۱. مرگ‌اندیشی اضطراری: نگاهی که مرگ را حادثه‌ای تلخ و گریزناپذیر می‌داند و انسان را همواره در ترس و فرار از پایان نگه می‌دارد؛ نگاهی که انرژی روانی انسان را می‌سوزاند.
    ۲. مرگ‌اندیشی اخلاقی: نگاهی که بیشتر در سنت‌های منبری رواج دارد و مرگ را صرفاً دروازه پاداش و مجازات (بهشت و جهنم) و ابزاری برای هشدار اخلاقی می‌بیند.
    ۳. مرگ‌آگاهی (مرگ‌اندیشی وجدانی): رویکرد سهراب سپهری که در آن مرگ نقطه مقابل زندگی نیست، بلکه بخشی از ساختار هستی است. در این نگاه، آگاهی از مرگ به زندگی ارزش می‌بخشد، زیرا یادآوری می‌کند که لحظه‌ها تکرار نمی‌شوند.

    بر این اساس، معنویت سهراب نوعی معنویت گیتی‌گرا (Secular Spirituality) است؛ خدایی که در دوردست‌ها نیست، بلکه در لحظه، در صدای آب و در تنفس حاضر است. سهراب ما را دعوت می‌کند تا در حوضچه اکنون آبتنی کنیم. درک درست این موضوع ما را به مفهوم پرستاری از وجود (Nursing of Existence) می‌رساند؛ یعنی مراقبت عاشقانه از ساحت عمیق هستی انسان که فراتر از کالبد زیستی، شغل یا شناسنامه اوست. مرگ در اینجا نزدیک‌ترین حقیقت و خویشمندترین فرصت برای عبور از عادت‌ها و تولدهای دوباره است.

    بخش دوم: خوانش هندسی عاشورا
    در ادامه، دکتر اسلامی بحث را به مناسبت شب عاشورا به سمتی جدید هدایت کردند. ایشان تأکید کردند که عاشورا را باید به مثابه یک رویداد هندسی تحلیل کرد. پدیده‌ها یک وجه بی‌صورتی (فراواقع) دارند و یک وجه صورت‌پذیر (واقع و زمینی). مولانا در غزل معروف «کجایید ای شهیدان خدایی»، بیشتر به وجه بی‌صورتی و رهایی روح در عاشورا پرداخته است، اما عاشورا در بستر زمین، فرم و هندسه‌ای دارد که باید به دور از کلیشه‌ها، خوانش شود.

    دکتر اسلامی تحلیل خود را در سه محور ارائه دادند:

    ۱. سوژه و انگیزه (عزت‌خواهی و ذلت‌گریزی):
    ریشه حرکت امام حسین (ع)، امتناع از بیعت تحمیلی بود. این امتناع ریشه در اصولی چون حیات انسانی، هویت فردی، کرامت انسانی و حق عصیان و نافرمانی مدنی داشت. کلمه «دعی ابن الدعی» (که در منابر زنازاده ترجمه می‌شود) در کلام امام، فحش شخصی نیست (چرا که امام هرگز لب به دشنام نمی‌گشاید)، بلکه اشاره به زنازادگی سیاسی (نامشروع بودن سیستم حکومتی) دارد.

    ۲. فرم و قالب (خروج دفاعی و حماسه اخلاق):
    فرم حرکت امام، یک خروج دفاعی بود، نه یک حرکت تهاجمی یا کودتای انقلابی. خروج از مدینه و مکه کاملاً از سر اضطرار بود. در این فرم، امام دو خط قرمز داشت:

    • اول: ذلت‌گریزی تا مرز شهادت‌پذیری (نه شهادت‌طلبیِ کور).
    • دوم: شرارت‌پرهیزی.
      رجز معروف امام که می‌فرماید «مرگ از ننگ بهتر است و ننگ از ورود به آتش بهتر است»، نشان‌دهنده همین امر است؛ یعنی شهادت را می‌پذیرم، اما برای پیروزی دست به شرارت و ناجوانمردی نمی‌زنم. دیپلماسی فعال امام در روزهای منتهی به عاشورا و ارائه چندین پیشنهاد برای بازگشت و مذاکره، گواه این جنگ‌پرهیزی است.

    ۳. پیام عاشورا:
    دکتر اسلامی پیام این رویداد را در چهار سطح دسته‌بندی کردند:

    • نجات جامعه: رهایی مردم از جهالت و گمراهی.
    • اقامه عدل: دغدغه رفاه اجتماعی و مبارزه با قدرت‌های متقلبی که مردم را به بردگی کشیده‌اند.
    • استعاره عقل: عدالت بدون عقلانیت بی‌معناست.
    • عقلانیت ارتباطی (Communicative Rationality): امام دائماً دعوت به درنگ، هم‌اندیشی و راستی‌آزمایی می‌کرد و می‌فرمود «به عقل‌هایتان رجوع کنید».

    نقطه کانونی و ایده مرکزی تمام این هندسه، آزادسازی انسان است، نه صرفاً نجات دین؛ چرا که دین حافظی چون خدا دارد، اما این انسان است که بی‌پناه مانده است.


    خلاصه جلسه پرسش و پاسخ و بحث‌های تکمیلی

    بخش دوم جلسه به گفت‌وگوهای تاریخی و تحلیلی بسیار جذابی اختصاص یافت:

    • مهندس حصاری: آیا نامه‌نگاری کوفیان باعث نمی‌شود که حرکت امام از حالت دفاعی خارج شده و رنگ تهاجمی و انقلابی بگیرد؟
      • دکتر اسلامی: امام حتی با وجود دعوت کوفه، همچنان در وضعیت اضطرار بود. فرستادن مسلم بن عقیل صرفاً برای «راستی‌آزمایی» بود و در تمام مسیر، نشانه‌های شرارت‌پرهیزی و تلاش برای جلوگیری از جنگ تا آخرین لحظات در رفتار امام دیده می‌شود.
    • سلطانی و نصیریان: با ابراز شگفتی از عمق مطالب، پیشنهاد دادند که این خوانش جدید، از طریق بازپخش ویدئوی جلسه در اختیار جمعیت بزرگ‌تری از جوانان (که ممکن است به دلیل خوانش‌های سنتی دین‌گریز شده باشند) قرار گیرد.
    • حسین: سؤال بسیار عمیقی مطرح کرد: «اگر این خوانشِ زیبا و انسان‌محور از عاشورا وجود دارد، آیا در طول تاریخ، این فرهنگ توانسته در زندگی و تمدن شیعیان تفاوت معنادار و خروجیِ عملیِ متمایزی ایجاد کند؟»
      • دکتر اسلامی: در پاسخی نقادانه بیان کردند که متأسفانه شیعیان در حق عاشورا اجحاف کرده‌اند. جامعه ایرانی «تابلوی عاشورا» را گرفت اما آن را در مناسک و اسطوره‌هایی نظیر سیاوشان استحاله کرد. در طول تاریخ، این مناسک به شدت فربه شده و در مقابل، گوهر و جوهر اصلی عاشورا (که خردورزی، دیپلماسی و آزادسازی انسان بود) لاغر و گم شده است.
    • آقای غفاری: از منظر تاریخی وارد بحث شد و ریشه تقابل‌ها را در اختلافات قبیله‌ای (بنی‌امیه و بنی‌هاشم) دانست. او معتقد بود مناسک فداکاری و عزاداریِ شیعیان، بی‌شباهت به رفتار مسیحیان در دوران پیش از رسمیت یافتن مسیحیت در روم نیست و این مناسک، ابزاری برای حفظ بقای شیعیان به عنوان یک گروهِ در اقلیت بوده است.
    • آقای امیر خلیلی (روشن): در دفاع از کارنامه تمدنی و خردگرایانه تفکر شیعی (و در پاسخ به دغدغه حسین)، به کتاب «نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت» اثر دکتر سید حسین نصر استناد کرد. ایشان یادآور شد که برخلاف تصور رایج، خلافت ظاهربینِ عباسی در قرون چهارم و پنجم تضعیف شد و قدرت به دست حکومت‌های شیعی (نظیر آل‌بویه در ایران و عراق، و فاطمیون در مصر) افتاد. وجه تمایز تشیع با تسنن در آن دوران این بود که تشیع به فلسفه، حکمت و تعقل روی خوش نشان داد و همین امر موجب ظهور بزرگانی چون ابن‌سینا و نحله‌هایی چون «اخوان‌الصفا» و ایجاد یک شکوفایی تمدنیِ بزرگ در جهان اسلام گردید.

    نکات کلیدی و قابل عمل

    • در حوضچه اکنون آبتنی کنید: مرگ‌آگاهی ترس از مردن نیست؛ بیداری برای قدر دانستنِ تک‌تک لحظاتِ تکرارنشدنی زندگی و رهایی از وابستگی‌هایِ کهنه است.
    • گذر از چیستی به هستی: ما باید بیاموزیم از آنچه با «میم مالکیت» به خود سنجاق کرده‌ایم (ثروت، شغل، مقام) عبور کنیم و از جوهرِ زنده وجودمان پرستاری کنیم.
    • مرز باریک شجاعت و شرارت: در مواجهه با ظلم، می‌توان تا پای جان ایستاد (عزت‌خواهی)، اما هرگز نباید برای پیروزی، اخلاق را زیر پا گذاشت و دست به ناجوانمردی زد.
    • عقلانیت، پیش‌نیاز عدالت: برای رسیدن به هرگونه اصلاح یا عدالت اجتماعی، ابتدا باید فضای گفتگو، درنگ، هم‌اندیشی و «عقلانیت ارتباطی» در جامعه فراهم شود.
    • تفکیک هسته از پوسته: در مواجهه با رویدادهای تاریخی و مذهبی، باید مراقب باشیم که درگیر ظواهر و مناسکِ فربه‌شده نشویم و جوهر پیام (که آزادگی و خرد است) را به فراموشی نسپاریم.

    منابع، ارجاعات و پیشنهادات مطالعه

    کتاب‌ها:

    • نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت – نوشته دکتر سید حسین نصر (معرفی شده توسط آقای امیر خلیلی برای درک بهتر تمدن‌سازی و خردگرایی شیعی در قرون چهارم و پنجم).
    • حماسه حسینی – نوشته شهید مرتضی مطهری (در ارجاع به عبارت «ارجعوا الی عقولکم»).

    اشعار و متون ادبی/تاریخی:

    • اشعار سهراب سپهری (در باب مرگ و زندگی).
    • غزل «کجایید ای شهیدان خدایی» و ابیاتی از مثنوی معنوی – اثر مولانا جلال‌الدین بلخی.
    • نهج‌البلاغه – به ویژه خطبه قاصعه (در باب نقد تعصبات و پرهیز از شرارت).
    • زیارت اربعین (با تأکید بر عبارت عبور از جهالت و ضلالت).

    آیات قرآن:

    • سوره یونس، آیه ۷۱ (ارجاع امام حسین به داستان نوح در دعوت به هم‌اندیشی و پرهیز از شتاب‌زدگی).

    یادداشت پایانی
    در پایان جلسه مقرر شد بررسی شود که آیا امکان بازپخش ویدئوی این ارائه در نشستی مستقل برای دعوت از جمع بزرگ‌تری از علاقه‌مندان وجود دارد یا خیر. همچنین یحیی قول داد متن زیبای شاعرانه‌ای که از مباحث دکتر اسلامی تنظیم کرده بود را در گروه به اشتراک بگذارد.


    هشتگ‌ها

    سهرابسپهری #مرگآگاهی #عاشورا #آزادسازیانسان #عقلانیتارتباطی #پرستاریازوجود #تاریختشیع #خردورزی #آلبویه #فلسفه_دین

  • نوشته بدون عنوان 339

    سهراب، حرفی از جنس زمان / ۳۴

    درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۸ — عرفان طبیعت‌محور / ۱۴

    اطلس اندیشه / ف / ۳ — گزاره‌های معطوف به مؤلفه باید و نبایدهای «حکمت عملی» زندگی در سلوک انسانی

    آموزه شانزدهم — شبانی وجود، قسمت اول: مرگ‌آگاهی


    اشاره

    سپهری — چنانکه شعر او نشان می‌دهد — کارویژه و رسالت انسان را در مقام «شبانی هستی»، «پرستاری وجود» می‌داند. به تعبیر بیدل:

    تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن
    گردون بی‌مروت بر ما گماشت ما را

    در گذشته و در خلال مرورهای پیشین، فقرات و فرازهایی از شاعرانه‌های هشت کتاب را به شرح پیوست یادآور شده و آوردیم که:

    • رد پای شبانی هستی، برای نخستین بار در دفتر حجم سبز، در شعر «و پیامی در راه» دیده می‌شود.
    • پس از آن، چنین حسی و حالی در شعر «آب» طنین‌انداز می‌شود.
    • طنین شبانی هستی برای سومین بار در این دفتر، در شعر «غربت» پژواک یافته است، آنجا که می‌گوید: «یاد من باشد …. یاد من باشد».
    • و به دنبال آن در شعر «پیغام ماهی‌ها» در بندهای پایانی، وقتی حامل پیغام ماهیان برای خدا می‌شود.
    • حس و حال شبانی هستی در دو قطعه «نشانی و صدای دیدار» هم، دیدنی است.
    • و در شعر «سوره تماشا» به اوج می‌رسد:

    حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
    من به آنان گفتم: ….
    و به آنان گفتم: ….
    و من چنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
    و …
    و به آنان گفتم: و به آنان گفتم:
    هر که در حافظهٔ چوب ببیند باغی
    صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند،
    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.
    آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند
    می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه!

    و تا در «ندای آغاز» هم ادامه می‌یابد:

    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود…؛
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد…!!
    هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت…؟؟
    من به اندازهٔ یک ابر دلم می‌گیرد…!!
    وقتی از پنجره می‌بینم حوری
    — دختر بالغ همسایه…!!!
    پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
    فقه می‌خواند
    …

    شبانی هستی و پرستاری وجود، شاید و بایدهایی دارد که پاره‌ای از آن‌ها در شعر سپهری، طنین و تبلور یافته و در واقع جلوه‌های ویژه شاعرانه‌های وی را تعریف می‌کند. از جمله:


    بایسته اول: مرگ‌آگاهی

    ۱ — درآمد

    برابر نظام اندیشگانی سپهری، به گواهی شاعرانه‌های وی — چنانکه اشاره شد — از جمله شاید و بایدهای «شبانی و پرستاری وجود»، «مرگ‌آگاهی» است. این گزاره را — ناگزیر — باید به کمک چند نکته پیشینی و مقدماتی روشن ساخت.

    مقدمه یکم؛ معنویت گیتی‌گرا

    برابر آنچه از میراث سپهری فهم می‌شود، وی در میانه دوگانه ماتریالیسم لذت‌گرا و ایده‌آلیسم مینوگرا — به عنوان زیست‌جهان سلوک انسانی در دنیای واقع — ایده سومی را برمی‌کشد و «معنویت گیتی‌گرا» را طرح و طنین‌انداز می‌شود. شاعرانه‌های هشت کتاب گواه بر این گزاره است. شاعرانه‌هایی که — به مثابه داده — نشان می‌دهد که وی:

    • زندگی را «اینجایی و اکنونی» می‌داند (صدای پای آب)
    • و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند (همان)
    • و ابدیت را نیز، روی چپرها (د: شرق اندوه، قطعه: وید)
    • و نیز رستگاری را، لای گل‌های حیاط (د: حجم سبز)
    • و از همین زاویه است که عرفان او نیز، عرفان طبیعت‌محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیط زیست را به خودیِ خود و مستقل از سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و «اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند.
    • و از این زاویه است که پس‌زمینه آموزه‌های او «اصالت زندگی» است. و بر این پایه، بایسته گیتی‌گرایی معنوی او، حساسیت نسبت به جهان پیرامون است. حساسیت نسبت به محیط زیست، نسبت به جامعه و محیط اجتماعی؛ و چنان است که دگرگرایی، نوعدوستی، مهرورزی و نیز صلح سبز، پاس اخلاق زمین، و حرمت هر چه هستومند است و زیستمند، در شاعرانه‌های وی موج می‌زند. برای نمونه:

    … یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
    یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
    طرحی از جاروها و سایه‌هاشان در آب
    یاد من باشد هر چه پروانه که می‌افتد در آب زود از آب درآرم
    یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین برخورد
    یاد من باشد فردا لب جوی حوله‌ام را هم با چوبه بشویم

    مقدمه دوم: اصالت زندگی

    بر این پایه سپهری به‌مثابه فیلسوف رواقی — همه دغدغه‌اش «زندگی» است و این گوهر و جوهر آموزه‌های اوست. و در این راستا می‌کوشد تا با نرم‌افزار شعر و نقاشی، مخاطب خود را با زندگی و معنای آن آشنا کرده و آشتی دهد.

    «زندگی» در میراث سپهری، یکی از پربسامدترین واژه‌ها و مفاهیم است. تنها در هشت کتاب — فارغ از واژه‌های همنشین و جانشین — بالغ بر ۶۰ بار تکرار شده است. برای نمونه، ن.ک: شعر صدای پای آب، و نیز قطعه‌های: جنبش واژه زیست و در گلستانه در دفتر حجم سبز.

    برای نمونه بنگرید:

    …..
    زندگی رسم خوشایندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرشی دارد اندازه عشق
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادِ من و تو برود
    زندگی جذبه دستی است که می‌چیند
    زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
    زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شپره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه
    فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است
    زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
    زندگی مجذور آینه است
    زندگی گل به توان ابدیت
    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
    زندگی هندسه ساده و یکسان نفس‌هاست …
    هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می‌رویند
    قارچ‌های غربت؟
    ….. …..
    زندگی تر شدن پی‌درپی
    زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است
    رخت‌ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است … (صدای پای آب)

    و بدین نگاه و نگر، زیست‌جهان سپهری — که از آن به عنوان «فلسفه لاجوردی» یاد می‌کند — بر دو پایه بنیادین بار و سوار است:

    پایه یکم: رد الهیات مبتنی بر خداگرایی انسان‌انگارانه ایدئولوژیک (نک: بسامد خدا و تطور این مفهوم و نیز نقد سپهری بر پیش‌فرض‌های انگاره‌های سنت در هشت کتاب) و نیز رد هر گونه دوئالیسم و دوگانه‌انگاری.

    پایه دوم: یکپارچه‌نگری هستی و درهم‌تنیدگی و همبستگی مرگ و زندگی چنان جریان آب و بستر رودخانه.

    مقدمه سوم: پرستاری زندگی، مرگ‌آگاهی


    ۱ / بایسته اول: مرگ‌آگاهی در تبیین

    ۱/۱/ (بایسته اول): گونه‌های مرگ‌اندیشی

    نخست یادآوری این نکته بایسته است که مرگ‌اندیشی طیف‌های گونه‌گونی دارد:

    طیف اول: مرگ‌اندیشی اضطراری

    رایج‌ و رایمند‌ترین گونه برخورد با مرگ، برخورد و «مواجههٔ اضطراری» است. در این نگاه، مرگ حادثه‌ای گریزناپذیر، تلخ و ناخوش تلقی می‌شود. انسان، گر چه مرگ‌آشناست و می‌داند که روزی خواهد مرد، به رغم آن، اما دانش و دانایی نسبت به چالش مرگ، به جای آنکه فرصتی برای بالش، رشد و توسعه شخصیت انسانی باشد، استرس‌زا و اضطراب‌آور است و تولید ترس و هراس می‌کند.

    در این نوع نگاه، مرگ چنان بختکی بر زندگی سایه افکنده و سنگینی می‌کند و آدمی به جای آنکه زندگی کند، در توهمی از فرار مرگ، مردگی کرده و به جای آنکه لحظه را دریابد، همه سرمایه را می‌بازد.

    در این مواجهه همه انرژی انسان صرف گریز از امری شده و می‌شود که گریز از آن ممکن نیست.

    طیف دوم: مرگ‌اندیشی اخلاقی

    گونهٔ دوم مواجهه، مواجهه‌ای اخلاقی است.

    در این رویکرد، مرگ نه به عنوان بخشی از زندگی، بلکه به عنوان در و دروازه گذر به دنیای دیگر دیده و ارزیابی شده و می‌شود.

    در این نگاه — که هژمونی دستگاه‌های تبلیغ و ترویج مذهب و مذهبی است — مرگ ابزاری است برای هشدارهای اخلاقی.

    این نوع مرگ‌اندیشی نیز — به گواهی واقعیت‌های میدانی — همانند مرگ‌اندیشی اضطراری — نه تنها سازنده نیست، که — چه آنکه به نام آزادسازی آخرت، سه‌گانه اخلاق، حقوق و قانون را دور زده و زیر پا می‌گذارد و زندگی را جهنم‌دره می‌کند.

    طیف سوم: مرگ‌اندیشی وجدانی

    این نوع از مرگ‌اندیشی از جنس دیگری و — در واقع — مرگ‌آگاهی است.

    مرگ‌آگاهی یعنی حضور مرگ در نقطه کانونی زندگی.

    در این نگاه:

    مرگ نه تنها پایان زندگی نیست، بلکه بخشی از ذات طبیعت و بلوغ هستی و فلسفه‌ای است که زندگی را عزت می‌دهد.

    بر این پایه مرگ، رانه سمت بودن، و نیز رانه ترانه کشف فضاهای نوین و اقیانوس‌های آبی است.


    ۱/۲/ (بایسته اول): مرگ در شعر سپهری

    سپهری — به گواهی میراث مکتوب، بویژه شاعرانه‌هایش — مرگ‌اندیش است، اما نه از نوع اول و دوم و از سر اضطرار یا اخلاق. مرگ‌اندیشی سپهری، مرگ‌اندیشی وجدانی است، فلسفی/عرفانی و از جنس مرگ‌آگاهی است. او در این مواجهه می‌کوشد تا — به تعبیر یالوم — از حجم تجربهٔ نازیسته بکاهد و با بهره‌گیری از تجسم منفی، حوضچه اکنون را مغتنم شمارد.

    در فقراتی از دفتر «صدای پای آب»، می‌خوانیم:

    مرگ در ذهن اقاقی جاری است
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
    مرگ با خوشهٔ انگور می‌آید به دهان
    … مرگ گاهی ریحان می‌چیند
    مرگ گاهی ودکا می‌نوشد
    گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد
    و همه می‌دانیم
    ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

    «گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد» و «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است»، فقرات درخشانی است. «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» تأکیدی است بر نزدیکی مرگ و زندگی به یکدیگر.

    و در دفتر «مسافر» هم، سهراب از «دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفت حجم زندگی در مرگ» سخن می‌گوید.

    و نیز در شعر «از سبز به سبز / دفتر حجم سبز»:

    من در این تاریکی
    فکر یک برهٔ روشن هستم
    که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد
    من در این تاریکی
    امتداد تَر بازوهایم را
    زیر بارانی می‌بینم
    که دعاهای نخستین بشر را تر کرد
    من در این تاریکی
    درگشودم به چمن‌های قدیم
    به طلایی‌هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
    من در این تاریکی
    ریشه‌ها را دیدم
    و برای بوتهٔ نورس مرگ آب را معنی کردم …

    و نیز در یکی از نامه‌های خود می‌گوید:

    درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطهٔ نگاه تعبیر کرد. در تاریک‌روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.

    «اندوه تماشا»، «تراوش بی‌واسطهٔ نگاه» و بالا رفتن از کوه در تاریک‌روشن صبح، در راستای کاستن از حجم تجارب نازیسته، زندگی کردن در اینجا و اکنون، مزه‌مزه کردن و چشیدنِ «وزن بودن» و کاستن از میزانِ اضطراب مرگ است.

    تعابیری چنان: «پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ»، «معنا کردن آب برای بته نورس مرگ» و … جای درنگ جدی دارد.


    ۱/۳/ (بایسته اول) — مرگ‌آگاهی در نگاهی دیگر (برای مطالعه بیشتر)

    «بودن و بُوٓندگی / وجود» در برابر «هستن و هستندگی / موجود» مطرح شده و در پیوند با انسان به کار می‌رود. انسان یک هستنده و موجودیتی دارد که — مثلاً — از طریق ترکیب مؤلفه‌هایی همانند عامل ژن و ارث، عامل محیط و شرایط زیست‌محیطی، عامل زمان و تاریخ و … صورت می‌پذیرد، اما همه انسان این نیست — دست کم به باور پاره‌ای از فیلسوفان — انسان بیش و پیش از صورت‌گیری و موجودیت، از گوهر و جوهری برخوردار است که به وی معنا و مفهوم می‌دهد.

    این گوهر و جوهر، گر چه در زمان و زمین و در یک بستری نمود و نماد پیدا کرده و ظهور و بروز می‌یابند، اما هستی مستقلی داشته و به همین دلیل از چنان گستره‌ای برخوردار است که همه هستی را پوشش می‌دهد، درست مثل عنصر حیات و زندگی در گل و گیاه و درخت.

    درخت پس از یک دور خواب زمستانی و به رغم تغییر در صورت، در فصلی بیدار گشته و در صورت نوین، بار دیگر حیات را تجربه می‌کند. دقت می‌کنید که در خواب زمستانی درخت، همه بار و برگ ریخته و پوست‌اندازی می‌شود، اما دو باره زندگی آغاز می‌کند و این گویای آن است که عنصر حیات مستقل از بار و برگ و پوست وجود دارد.

    نکته این است که انسان فقط یک موجود نیست، بیش و پیش از آن وجودی دارد که این در بازه تولد و مرگ موجود نمی‌گنجد و در آن خلاصه نمی‌شود، بلکه به گستردگی هستی گسترده است. عنصر حیات در انسان هم وجود پیشاتولد دارد و هم وجود پسامرگ.

    شاید شعر مولانا که:

    از جمادی مردم و نامی شدم …..
    تا ….
    خوانده‌ای انا الیه راجعون
    تا بدانی ما کجاها می‌رویم

    معطوف و در پیوند با ساحت وجودی انسان داشته باشد.

    و در بیانی دیگر:

    بودن / دازاین اصیل در حالی‌که اذعان دارد رونده به سمت نیستی است، می‌پذیرد که مرگ رخداد اصیلی نیست که زمانی به وقوع درآید، بلکه ساختار بنیادی و جدایی‌ناپذیر از «در-جهان-بودن» است. مرگ ساختاری وجودی و درونی دارد، یعنی با اگزیستانس ما گره خورده است، رونده به سمت نیستی بودن است.

    مرگ خویش‌مندترین امکان دازاین است، با مرگ، دازاین در خویش‌مندترین توانش خویش فراپیش خویش می‌ایستد. در این امکان، آنچه که آن بر جهان می‌رود، مطلق در جهان بودن است. مرگ دازاین امکان نه-دیگر-آنجا-بودن-توانستن است؛ وقتی دازاین در مقام این امکان فراپیش خویش می‌ایستد، بطور کامل به خویش‌مندترین هستی توانش خویش سپرده شده است.